ترور، فرآوردۀ مدار بستۀ سلطه‌ گر – زیر سلطه است

۲ آذر ۱۳۹۴

article

از آقای بنی‌ صدر دعوت شده بود در باشگاه ۴۴ سخنرانی کند. این باشگاه که در ۱۹۴۴، در شهر شودو فون سوئیس تأسیس شده‌ است، از صاحبان اندیشه دعوت به سخنرانی می‌ کند. شخصیت‌ های علمی و سیاسی و فیلسوفان و اقتصاددانان و جامعه شناسانِ بنام، در این باشگاه سخنرانی کرده‌ اند، از آن جمله‌ اند کسانی چون سارتر و ادگار مورن و میتران. قسمت اول سخنان بنی‌ صدر در بارۀ رابطۀ ایدئولوژی با قدرت بود. این قسمت را در اینجا می‌ آوریم، زیرا توضیح روشنی است بر چرایی گسترش در سطح جهان، برغم «مبارزه» با آن از سوی قدرت های جهانی

۱. قدرت چیست؟:

۱.۱. قدرت رابطۀ قوا است میان دو طرف که در آن،

۱.۲. ترکیبی از زور با نیروهای محرکه (سرمایه و دانش و فن و…) بکار می‌ رود.

۱.۳. رابطۀ قوا و بکار بردن ترکیب بالا را ایدئولوژی توجیه و مشروع می‌ کند. بدین‌ قرار، هر مرامی که رابطۀ قوا و بکاربردن ترکیب نیروهای محرکه با زور را توجیه کند، مرام قدرت است.چنانکه هر مرامی که ترکیب نیروهای محرکه با حقوق را تجویز کند و رابطۀ حق با حق را پیشنهاد کند، بیان و آزادی است.

۱.۴. قدرت، نه می‌ تواند بی‌ طرف باشد، و نه می‌ تواند خوب باشد. نمی‌ تواند بی‌ طرف باشد، زیرا تا وقتی ضدیتی پدید نیاید، نیرو را نمی‌ توان، با دادن جهت ویران‌ گر بدان، زور گرداند. و نمی‌ تواند خوب باشد، زیرا ترکیب زور با نیروهای محرکه که در روابط قوا بکار می‌ رود، ویران می‌ کند.

۲. یک چند از قوانینی که قدرت از آنها پیروی می‌ کند:

۲.۱. دو طرف رابطۀ قوا یکدیگر را در مدار بسته‌ ای زندانی می‌ کنند: بدون وجود دشمن، رابطۀ قدرت و قدرت پدید نمی‌ آید. و

۲.۲. فزونی تخریب بر ساختن، قانون اولی است که قدرت از آن پیروی می‌ کند. چرا که بدون تخریب، قدرت وجود پیدا نمی‌ کند و هرگاه تخریب بیشتر از ساختن نگردد، قانون‌ های بعدی بلااجرا می‌ شوند:

۲.۳. قانون دومی که قدرت از آن پیروی می‌ کند، بزرگ و متمرکز شدن است. و

۲.۴. قانون سومی که قدرت از آن پیروی می‌ کند، فراگرفتن بعدهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی، به ترتیبی است که بدیلی از جنس حق امکان وجود پیدا نکند. بنابراین،

۲.۵. قانون چهارمی که قدرت از آن پیروی می‌ کند، وفا نکردن به عهد است. از اینرو، طبعی متلوّن دارد. آنچه را امروز واجب می‌ شمارد، فردا می‌ تواند حرام بگرداند. بدین‌ خاطر است که ایدئولوژی را تا از خود بیگانه نکند، نمی‌ تواند بکار برد.

۳. قدرت، ایدئولوژی را تا از خود بیگانه نکند، نمی‌ تواند بکار برد:

۳.۱. ایدئولوژی که توجیه‌ گر بکار بردن قدرت می‌ شود، نیز توسط قدرت، از خود بیگانه می‌ شود. چرا که برآوردن توقعات ضد و نقیض قدرت، بدون از خود بیگانه شدن مرام، ناممکن می‌ شود. از اینرو،

۳.۲. بتدریج، از محتوای نخستین ایدئولوژی کاسته می‌ شود، چنانکه جز زور ستایی، هیچ از آن نمی‌ ماند. آن زمان، که در آن جز زورستایی، هیچ نماند، زمان مرگ ایدئولوژی و نیز قدرتی است که ایدئولوژی توجیه‌ گرش بود. رژیم نازی و رژیم استالین و رژیم شاه، اینسان از میان رفتند، و رژیم خمینی نیز محکوم به از میان رفتن است.

۴. رابطۀ ایدئولوژی با قدرت:

۴.۱. علم سیاست بر این پایۀ دروغ ساخته شده است: قدرت در استخدام ایدئولوژی است. چراکه، بنابر این علم، سیاست روش دستیابی و ماندن بر قدرت و بکار بردن قدرت برای اجرای مرام است. این «علم» دروغ است. زیرا قدرت هرگز به مالکیت ایدئولوژی در نمی‌ آید. این ایدئولوژی است که به مالکیت قدرت در می‌ آید. زیرا،

۴.۲. هرگاه اندیشۀ راهنما بیان استقلال و آزادی باشد، در اجرا شدن، نیازمند بکار بردن قدرت نیست، نیازمند نبود قدرت است. بدین‌ سان، اگر اندیشۀ راهنما، بیان استقلال و آزادی باشد، قدرت با جانشین کردن تعریف‌ های اصول راهنمای آن و جانشین کردن حقوق با تکالیفِ قدرت فرموده، آنرا از خود بیگانه می‌ کند.

۴.۳. اما اگر اندیشۀ راهنما بیان قدرت باشد، کار قدرت آسان‌ تر می‌ شود. زیرا، باورمندان به ایدئولوژی، بکار بردن قدرت را امری بایسته می‌ پندارند. غافل از اینکه حتی وقتی اندیشۀ راهنما، بیان قدرت است، بدون از خود بیگانه شدن، توانا به توجیه قدرت نمی‌ شود. برای مثال، لیبرالیسم، آزادی را چنین تعریف می‌ کند:

آزادی هرکس تا جایی است که آزادی دیگری از آنجا شروع می‌ شود.

این تعریف، بر پایۀ دو طرف و دو محدوده، ساخته شده‌ است. اما، در واقعیت، دو محدوده وجود ندارد. زیرا علاوه بر اینکه وجودِ حد، گویای این واقعیت است که سؤالِ آزادی چیست، پاسخ نجسته، وجودِ حد، می‌ گوید که سخن از قدرت به میان است. فرض کنیم مراد از آزادی، اختیار است. اما، درجا، در می‌ ‎یابیم که اختیار کسی را اختیار دیگری محدود نمی‌ کند (اختیارِ علم آموختنِ کسی، اختیار علم آموختن دیگری را محدود نمی‌ کند، بیشتر نیز می‌ کند). و اگر کسی بخواهد زور بکار ببرد، جز با غافل شدن از اختیارِ خود، نمی‌ تواند زور بکار برد. و نیز، بکار بردن زور ممکن نیست، مگر اینکه آن کس و دیگری، با یکدیگر، گلاویز شوند. با گلاویز شدن، نه دو محدوده، که یک محدوده پدید می‌ آید. به این‌ تریب، بکار بردن زور، اختیار را در بی‌ اختیاری (زور بکار بردن) از خود بیگانه می‌ کند و گستره‌ های اختیار را هم در محدودۀ زورآزمایی، ناچیز می‌ گرداند.

بدین ترتیب، الف- این قدرت است که مالکِ مرام می‌ شود و ب- با ازخود بیگانه کردنش، بکار توجیه خود می‌ گمارد. بنابراین،

۴.۴. دولت دینی هرگز وجود پیدا نکرده است و نمی‌ کند، زیرا دین، مالکِ دولت نمی‌ شود و دولت، مالکِ دین می‌شود. پس، این دینِ دولتی است که وجود پیدا می‌ کند. این از خود بیگانه شدنِ دینِ دولتی است که تا خالی شدنش، از هر آنچه جز زور است، ادامه پیدا می‌کند. دولتِ نازیست نیز هرگز وجود پیدا نکرد، بلکه این نازیسم دولتی بود که وجود پیدا کرد و با آنکه ایدئولوژیِ توتالیتاریسم بود، قدرت آنرا از خود بیگانه کرد تا که در آن، جز زور نماند. دولت مارکسیست نیز هیچگاه وجود نیافت. این مارکسیسمِ دولتی بود که واقعیت جست و در مارکسیسیم-لنینیسم، و سپس در مارکسیسم- لنینیسم- استالینیسم از خود بیگانه شد. جریان از خود بیگانه شدنش توسط قدرت، ادامه یافت تا زمانیکه در آن، جز زور نماند.

اینک که قدرت و رابطۀ آن با ایدئولوژی را دانستیم، می‌ توانیم دریابیم ، چرا در مدار بسته‌ ای که قدرت، مسلط و زیر سلطه را در آن زندانی می‌ کند، خشونت، نقش اول را پیدا می‌ کند و با از خود بیگانه کردن مرام‌ های دو طرف، بر میزان خشونت و ویرانگری می‌ افزاید و ترور را که انواع بسیار دارد (که نوع ترور تحقیر و نوع ترور اخلاقی، خشن‌ ترین و ویران‌ گرترین و برانگیزنده‌ ترین آن انواع بوده و خشونت بازهم بیشتر هستند)، رایج‌ ترین روش بکار بردن خشونت می‌ کند.

در حقیقت، در مدار بسته، جز زور کاربرد ندارد. پس با وجود مدار بسته، از میان بردن ترور و تروریست غیر ممکن است. بدین‌ خاطر بود که پیش از حملۀ قوای امریکا و انگلیس به عراق، هشدار داد که جنگ روش درخور نیست و خود عامل گسترش تروریسم می‌ شود. امروز، آقایان بلر و بوش از عمل خویش ابراز پشیمانی می‌ کنند. در حالی که ، بر القاعده افزوده شده‌ است و بخش بزرگی از جهان گسترۀ ترور گشته است. در پرتو «جنگ با تروریسم»، به در از خودبیگانگی ایدئولوژی‌ ها بنگریم، بس شگفت زده می‌ شویم:

● در ایدئولوژی های دو طرفِ رابطۀ قوا در مدار بسته، از دو جهت می‌ باید نگریست:

الف- از خود بیگانگی از چپ به راست: تا زمانی که مدارِ بستۀ رابطۀ قدرت با شوروی سابق بود و «کمونیسم بین‌ الملل» دشمن به حساب بود، ایدئولوژی‌ ها از راست به چپ، از خود بیگانه می‌ شدند و تروریست‌ ها، «چپ‌ های افراطی» خوانده می‌ شدند. و اینک که دشمن «اسلام سیاسی» و بعثیسم و قذافیسم و … شده‌ است، ایدئولوژی‌ ها از چپ به راست از خود بیگانه می‌ شوند و این راست افراطی است که در کشورهای غرب قوت می‌ گیرد. و

ب- در تمایل راست، لیبرالیسم کلاسیک در نئولیبرالیسم، و نئولیبرالیسم در تاچریسم و ریگانیسم، و این دو در لیبرالیسم وحشی ( ایدئولوژی راست افراطی) از خود بیگانه شده‌ اند.

و در چپ غیر مارکسیست، سوسیالیسمِ کلاسیک، در سوسیال دموکراسی، و آن، در سوسیال- لیبرالیسم، از خود بیگانه شده‌ اند.

● بنام «جنگ با تروریسم»، قوانین محدود کنندۀ استقلال و آزادی شهروندان در کشورهای اروپا و امریکا تصویب و به اجرا گذاشته شده‌ اند، و هم اکنون حکومتِ چپِ فرانسه می‌ خواهد قانون اساسی فرانسه را تغییر دهد تا مگر «دولت، قدرت کامل برای از میان برداشتن تروریست‌ ها را پیدا کند»!

● در طرف دیگر، از خود بیگانه سازِ نخست، قدرتی بود که خمینی آلت آن شد: او اسلام بمثابۀ بیان استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی را که در فرانسه، خطاب به جهانیان، اظهار کرده بود، با گفتن جمله‌ ای، کنار گذاشت. او گفت: من در فرانسه از راه مصلحت، صحبت‌ هایی را کرده‌ ام که خود را نسبت به آن متعهد نمی‌ دانم . از آن پس، پیش نویس قانون اساسی که بر مبنای ولایت جمهور مردم نوشته شده بود، جای خود را به قانون اساسی بر مبنای نظارتِ فقیه داد. در جریان تمرکز قدرت، نظارتِ فقیه، ولایت فقیه، و ولایت فقیه، ولایت مطلقۀ فقیه شد. خمینی کینه و خشونت را تقدیس کرد. مقابلۀ گل با گلوله، جای خود را به «النصر بالرعب» و «حرکت قسری»، سپرد که اینک، با خالی شدن از هرچه غیر زور است، ایئولوژی القاعده و داعش گشته‌ است.

بدین‌ قرار، راه‌ حل نه ماندن در مدار بسته و افزودن بر خشونت، که گشودنِ این مدار است. یادآور می‌ شود که با توجه به رابطۀ مرام با قدرت بود که در پی تجاوزِ به ایران، بنی‌ صدر گفت خود را در دو جبهه می‌ یابد: یکی جبهۀ جنگ با دشمنانِ استقلال و آزادی انسان، و تأکید می‌ کرد که بسطِ آزادی‌ ها، نه تنها برای دفاع از کشور زیانمند نیست، بلکه سودمند نیز هست. و دیگری، جبهۀ دفاع از استقلال ایران در برابر قوای متجاوز.

و نباید پنداشت که ایجادکنندگان القاعده و داعش، نمی‌ دانستند و یا نمی‌ دانند که در مدار بستۀ رابطۀ قوا، راه‌ حل پیدا نمی‌ شود. نیک می‌ دانستند. و می‌ دانند که قدرت نیازمند دشمن است. هراندازه دشمن ترسناک‌ تر، پایۀ حاکمیت بلامنازع اقلیت صاحب امتیاز، استوارتر. بدین‌ خاطر است که سلطه‌ گر دشمن می‌ تراشد، و ایدئولوژی ای را که لازم می‌ بیند به او القاء می‌ کند. ایدئولوژیِ دو طر ف یکی است با دو اسم و بیشتر. رژیمِ ولایت مطلقۀ فقیه، فرآوردۀ گروگانگیری و جنگ با عراق و بحران اتمی و فراوان بحران‌ های داخلی و منطقه‌ ای است. فراگرد ایجاد این رژیم، همان فراگرد از خود بیگانه شدن اسلام در اسلام توجیه‌ گر خشونتِ کور است. القاعده و داعش نیز فرآوردۀ جنگ و دست ساختِ غرب بطور عام، و امریکا و انگلیس بطور خاص هستند، و همان ایدئولوژی را دارند که سلطه‌ گر در آنها، القاء کرده‌ است. واقعیت‌ هایی که اینک افشا می‌ شوند، بس گویا هستند:

۵. مدارک گویای این واقعیت که القاعده و داعش را قدرتِ مسلط پدید آورده‌ اند:

۵.۱. یادآور می‌ شود که نخست بی‌ نظیر بوتو، نخست وزیر اسبق پاکستان بود– خود نیز ترور شد- که در مصاحبه با لوموند گفت: القاعده دست ساخت انگلستان و دولت سعودی و اطلاعات ارتش پاکستان است: طرح از انگلستان، و پول از دولت سعود، و اجرا با ادارۀ اطلاعات ارتش پاکستان بود.

۵.۲. مقاله‌ ای که روبرت پاری به تاریخ ۱۴ نوامبر ۲۰۱۵، یک روز بعد از ترورهای پاریس، انتشار داده‌ است، واجد اطلاعِ بس مهمی است: بعد از ترورهای ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ در نیویورک، سازمان های اطلاعاتی امریکا، گزارشی در ۲۸ صفحه شامل مدارک گویای نقش دولت سعودی در ایجاد القاعده، سازمان دهندۀ ترورهای ۱۱ سپتامبر، تهیه کرده‌ اند. نویسنده می‌ پرسد: آیا وقت آن نرسیده است که اوباما مردم امریکا و مردم جهان را از محتوای این گزارش آگاه کند؟

هم او می‌ پرسد: آیا وقت آن نرسیده‌ است که پرزیدنت اوباما سنگ های خود را با متحدان خود در منطقه، و دولت سعودی و قطر وا بکند و مردم امریکا را از نقش این متحدان در تغذیۀ افراطی‌ های سنی آگاه سازد. او خطاب به اوباما می‌ نویسد: آخرین سال ریاست جمهوری را نباید برای ریشه کن کردن تروریسم از راه جلوگیری از تغذیۀ آن، مغتنم نشمارد.

باوجود این، نویسنده نمی‌ باید فراموش می‌ کرد که امریکا خود در ترور، نقشِ اول را دارد. هواپیماهای بدونِ خلبان امریکا، جز کشتن کسانی که اوباما قتلشان را تصویب می‌ کند، چه می‌ کنند؟ بمباران همه روزۀ یمن و دیگر کشورهای منطقه، کمتر از ترورها می‌ کشند و ویران می‌ کنند؟

۵.۳. اما بس شگفت آور را آلستر کروک Alastair Crooke، دیپلمات و مقام اطلاعاتی ارشد انگلستان بعمل آورده‌ است. نوشتۀ او در ۱۷ نوامبر ۲۰۱۵ انتشار یافته‌ است:

در آغاز ماه اوت، عالی‌ ترین مقامِ پیشین ادارۀ اطلاعات وزارت دفاع امریکا، سرتیپ مایکل فلین گفت: «ایجاد منطقه‌ ای تحت حاکمیت سلفی‌ ها، در شرق ، بقصد فشار بر رژیم ، تصمیم «غرب» بود». در آن زمان، در سال ۲۰۱۲، ادارۀ اطلاعات وزارت دفاع نسبت به خطر ایجاد دولت اسلامی، اعلان خطر کرد. هشدار داد که این گروه از راه اتحاد با گروه‌ های تروریست دیگر می‌ تواند در عراق و دولتی ایجاد کند. در همان تاریخ، محتوای گزارش از پرده بیرون افتاد، اما روزنامه‌ ها و دیگر وسائل ارتباط جمعی امریکا و اروپا آن را مسکوت گذاشتند.

سرتیپ فلین بسیار واضح گفت: پیدایش جهادگرایان و قوت گرفتن آنها، حاصلِ یک تصمیمِ سیاسی بود. القاعده و داعش که در مرحلۀ جنینی بود، تنها نیروهایی بودند که می‌ توانستند بساط خلافت را در عراق و سوریه بگسترند. روشن است که حکومت امریکا و متحدانش، پوشیده، با ایجاد این خلافت موافقت کرده‌ اند. هدف، تضعیف و بسا سرنگون کردن رژیم اسد بوده‌ است.

غافل از اینکه زور، نتیجه‌ ای وارونۀ دلخواه بکاربرندگانش ببار می‌ آورد: امروز، سرنگون کردن رژیم اسد، بعنوان هدف اول، جای خود را به ریشه کن کردن داعش داده‌ است. بدین‌ سان، زمانی که رژیم‌ های بعثی بکار سلطه‌ گر می‌ آمدند، رژیم‌ های لائیک و مترقی، توصیف می‌ شدند. چون قدرت سلطه‌ گر، تغییر آنها را ایجاب کرد، صدام و اسد، دیکتاتورهایی همانند هیتلر خوانده شدند، و اینک فاسدی نامیده می‌ شوند که، با آن، افسد (= داعش) را باید از میان برداشت!

همانطور که وضعیت سنجی‌ های پیشین، با دقت و صحت، معلوم کردند، امریکا همکاری روسیه و ایران، در به پایان رساندن جنگ بین‌ المللی در سوریه، را پذیرفته است (بخش سری قرارداد وین). بدین خاطر است که جان کری، وزیر خارجه امریکا، از نقش مؤثر روسیه و ایران در حل و فصل مشکل سوریه سخن می‌ گوید.

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *