پروانه فروهر:یک سال تمام از دیدار همسرم بدلیل آنکه درختی در حیاط قزل قلعه بمناسبت سالروز مرگ مصدق نشانده بود محروم شدم!

۱ آذر ۱۴۰۰

پروانه فروهر:یک سال تمام از دیدار همسرم بدلیل آنکه درختی در حیاط قزل قلعه بمناسبت سالروز مرگ مصدق نشانده بود محروم شدم!

forouharha

۱ آذر ۱۳۹۴سایت اسلامی در هجرت: بمناسبت سالگرد قتل پروانه و داریوش فروهر در ۱ آذر ۱۳۷۷، نوشته پروانه فروهر بمناسبت زادروز که در اولین روزهای ۵۷، در ۱۴ اسنفند ۱۳۵۷ منتشر شد، را باز نشر می کنیم. با خواندن آن، هموطنان گرامی خواهند دید که هر دو استبداد، رژیم پهلوی و رژیم جمهوری اسلامی، تا چه حد با مبارزین خط استقلال و آزادی که این زوج نماد آن بودند، دشمنی داشتند و دارند.

نوشتاری از پروانه فروهر به مناسبت زادروز دکتر مصدق – ١۴ اسفند ١٣۵٧

خاطره ی آخرین دیدار با نفس کشیدن های آرام، در فضای غم آلود اتاق شماره ی ۶٣ بیمارستان نجمیه و نگاه بی امید پزشک جوان و پرستار مهربان که تمامی شب را بر بالینش نگران چشم دوخته بودند، چه تلخ در ذهنم نشسسته است .

آن شب را تا سپیده به نماز ایستادم و با تمامی دل سال ها و روزهای خوب باقی مانده ی عمرم را پیشکش کردم. چشمهایم و قلبم را به نذر نهادم تا مگر بهبود یابد و بماند تا دشمن را به همت «هم میهنان عزیزش» و «فرزندان مبارزش» از پای در آورد و او، آن دریا دل، آن معیار پاکی و آزادگی، آن شرف مطلق، را آزاد و سربلند بار دیگر نظاره کند .

صبحگاهان با چشمانی از غبار غم به خون نشسته و جسمی درد آلود و قلبی پر از اندوه، چنان مرغی که انتظار تیر صیاد می کشد، بی تاب از این سو به آن سو می شدم که صدای بغض آلود “مریم“ از آن سوی سیم تلفن دنیا را بر سرم کوبید .

سیل اشک بودم که فرو می بارید. هر چه بیشتر می گریستم ، غم افزون تر می شد.

جاده طولانی و تاریک جلوی چشمم گویی تا ابدیت کشیده شده بود. ولی سرانجام به بیمارستان رسیدم. کشاورز صدر و باقر کاظمی که خدا رحمتش را بر هر دوی آنها ارزانی دارد، روی پله اشکریزان نشسته بودند. صدای گریه ی این دو یار وفادار پیشوا هنوز در گوشم زنگ می زند. دکتر غلامحسین خان تلفنی پیرامون وصیت پیشوا با هویدا صحبت کرد و نتیجه این شد که اجازه ی دفن در گورستان شهدای سی ام تیر به رغم وصیت مصدق داده نشد و پس از مشورتی کوتاه، فرزندان تصمیم به خاکسپاری در تبعید گاه گرفتند.

جسم بی جان مصدق، آن راه گشا، آن دشمن شکن که هراس از شکوه خاطره اش نیز شاه را به لزره وا می داشت، به آمبولانس منتقل گردید. نزدیک در بیمارستان دربان قدیمی گوسفندی قربانی کرد و سپس به راه افتادیم.

آمبولانس آژیرکشان و سرعتی سرسام آور می رفت و انگشت شمار یاران و نزدیکانش در خطی از اشک او را دنبال می کردند .

در ابر آلود غمناک آن صبح به سوی احمد آباد روان شدیم. گریه امانم نمی داد. با خود می اندیشیدیم که چه روزها و چه شب ها آرزوی دیدار پیشوا در احمد آباد در دلم پرکشیده و اینک راهی احمد آباد، ولی چه تلخ و دردناک.

جاده ی اتوبان و سپس جاده ی قزوین. در دوراهی آبیک وارد جاده ی خاکی شدیم.

من در ذهنم احمد آباد را بارها تصویر کرده بودم و عجیب که آن تصویر چقدر با واقعیت نزدیک بود. جاده ی خاکی، ریل راه آهن و دشت زیر گندم. آبی که خروشان از چاهی بدر میآمد و از بلندی فرو می ریخت و سرانجام در بزرگ رنگ و رو رفته ی قلعه ی احمد آباد، به یکی پس از دیگری رسیدیم.

پس از رسیدن آمبولانس، روستاییان احمد آباد از هر سو دوان دوان به قلعه آمدند. پیرمردی که کلاه نمدی بر سر و چهره ای مهربان داشت، گریه کنان آمد و گوشه ی دیوار نشست و در تمام مدت آیه هایی که از قرآن قرائت کرد. چنان صمیمی می خواند که غلط ادا کردن زیر و بم کلمات را از یاد می بردی.

پشت اتاقک چوبی سبز رنگ متحرکی که روی جوی آب قرار داشت و می گفتند روزهایی که باد تند می وزید در آن می نشست، پرده ی سفیدی کشیدند تا مقدمات غسل فراهم گردد.

یاران روزهای تنهایی پیشوا، روستاییان صمیمی و مهربان احمد آباد با چشمانی سرخ از گریستن در جنب و جوش بودند. وقتی همه چیز آماده شد، دستهای دکتر سحابی که تازه از زندان آزاد شده بود آخرین شستشوی بدن را انجام داد.

در آن غربت نیمروز باد زوزه کشان به هر سو می دوید تا مگر به رغم کوشش وحشتناک دستگاه سانسور فاجعه را همه جا فریاد کند و صدا در دهد که شیر پیر در زنجیر، چشم از جهان پر نیرنگ و فریب فرو بست. روستاییان، آن یاران روزهای تنهایی، خشم، اندوه و نگرانی پیشوا، چهره بر خاک می مالیدند و زار زار می گریستند .

ظهر هنگام بچه های مدرسه نیز به این گروه سوگوار پیوستند و آن “همیشه پدر“ را میان اشک های کودکانه طلب کردند. پسرکی نگران لباس عیدی بود که هر سال “بابا برای آنها تهیه می کرد و دخترکی مهربانی های او سر داده بود و می پرسید که جای خالی او را چه کسی پر خواهد کرد.

آنروزها کنار پله ها می نشست و بچه ها را به آب نباتی که در جیب داشت، مهمان می کرد . . . . . آه که یاد آن روزها چه تلخ و پر اندوه بر سینه می نشیند. زنی زاری کنان می گفت: “نگو آدمی مرده که عالمی مرده“ و زن دیگری که چهره ی گندمگون لاغرش را سیل اشک پوشانده بود، ناله می کرد که “دیگر از دست و پای این زندانی زنجیر ها را باز کنید“. با دستهای مهندس حسیبی که چهره اش یادآور مبارزه های ملی شدن صنعت نفت است و نگاه مهربانش گویای ایمان بی پایانش و داریوش فروهر رهروی راستین و وفادار راه مصدق که او هم به تازگی از زندان آزاد شده بود و با کمک بچه های ده که خاک می بردند و سنگ می آوردند، مزار مصدق کنده و آماده شد .

با رسیدن آیت الله همه به نماز ایستادند. کشاورز صدر بر خلاف همیشه ساکت بود و به پهنای صورت اشک می ریخت. ک – استوان نویسنده ی کتاب موازنه ی منفی که خدا رحمتش کند و دکتر صدیقی که در آخرین لحظات افسرده و غمگین با حلقه ی بزرگی از گل رسید. سرهنگ مجللی از یاران جوان مصدق، هوشنگ کشاورز صدر، حسن پارسا، منصور سروش و منوچهر مسعودی و دیگران که از آنها کسی جز خانواده ی کسی را به یاد نمی آورم، بودند. نماز در محیطی بیشتر شبیه افسانه بر پا گردید و مصدق که وصیت کرده بود در مزار شهدای سی ام تیر به خاک سپرده شود بنا بر سنت اسلامی به گونه ی امانت به خاک سپرده شد و بدینسان احمدآباد که نزدیک سی سال تبعیدگاه این رهبر پر خروش و تسلیم ناپذیر بود، برای مدتی که آنروز نمی توانستیم درازای آن را تصور کنیم مزار او نیز گردید.

سی سال از زندگی تاریخ آفرین سردار پیر در دهکده ی کوچک و قلعه ی نیم ویران احمد آباد سپری گردید و عجیبا که به هنگام مرگ نیز به همانجا آورده شد.

دوازده سال پیش در نخستین ساعات بامداد چهار دهم اسفند ماه قهرمان مبارزه های ضد استعماری و ضد استبدادی دیده از جهان فرو بست و مرگش نیز چنان زندگی اش بارور و سرشار از پیام مقاومت و تداوم گردید.

مصدق، دلیل راه، معیار پاکی و و رقمزن سیاست مبارزه ی منفی، از جوانی تا مرگ در یک خط بی تزلزل و بی انحراف بر علیه ستم و بی داد و سلطه ی بیگانه جنگید. پیگیر و بی امان مبارزه کرد و در این راه از هیچ کوششی دریغ نورزید.

خبر درگذشت او را روزنامه های اطلاعات و کیهان در دو جمله اعلام کردند و استبدادیان از نشر تسلیت نیز جلوگیری به عمل آوردند.

نام چنان خشمی در دل پاسداران فساد ایجاد کرد که بیست و پنج سال به جرم داشتن عکسی از او و گفتن کلامی درباره اش، زندان و انتظارمان را می کشید و من خوب به یاد دارم که یک سال تمام از دیدار همسرم به دلیل آن که درختی در حیاط قزل قلعه به مناسبت سالروز مرگ پیشوا نشانده بود محروم شدم. خدا را سپاس که همه آن سالهای سیاه و نکبت بار پایان یافته و ثمر آن زندان ها، مقاومت ها، شکنجه ها و شهادت ها امروز هوای پاک است که سوخته ی ما را می رود به بوستانی از گلهای رنگارنگ بدل سازد.

دشت هایمان را بارور کند و خاطره ی اندوهمان را زلال شادی بخشد و آسمان ابر آلودمان را رنگین کمان پیروزی بپوشاند.

باشد که فردا بر شانه هایمان تابوت همیشه پییشوای نمیرای میهن، بزرگ را بنهیم و راهی مزار شهدای سی ام تیر گردیم و خاطر او را که در پایان عمر از سردی فضای میهن، از داغ جوانان به خون خفته و از ویرانی و نابسامانی کشور آزرده بود، رضا بخشیم و نامش را که بر تارک تاریخ نشسته، از غبار تزویر و ریا و انحصار طلبی پاک کنیم.

چنین باد.

منبع:
لینک مطلب در شبکه‌بندی‌های اجتماعی، برای: عضو شدن و دنبال کردن و مشترک شدن، رای‌دادن، ابراز نظر، پسندیدن، پیاده کردن، به دوستان خود ایمیل کردن، و…، و لطفا هم‌رسانی:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.