دکتر محمود دلخواسته: انقلاب بهمن و مسیرهایی که پیموده نشد (مصاحبه‌ها و مقاله‌ها)

۱۸ بهمن ۱۳۹۷

دکتر محمود دلخواسته

 

❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊

مگر آزادی و مردمسالاری اهداف انقلاب نبودند؟، مصاحبۀ رادیو عصر جدید با محمود دلخواسته

مصاحبه آقای حسین جوادزاده در رادیو عصرجدید

     برای شنیدن صدای این مصاحبه اینجا را کلیک کنید

❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊

انقلاب بهمن ۱۳۵۷، آیا آنچه شد، همان بود که باید می شد؟، مصاحبۀ رادیو عصر جدید با محمود دلخواسته

مصاحبه آقای حسین جوادزاده در رادیو عصرجدید

برای شنیدن صدای این مصاحبه اینجا را کلیک کنید

❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊

انقلاب بهمن ۱۳۵۷ و مسیری که پیموده نشد/ انقلاب را نقد کنیم نه نهی، مصاحبۀ تلویزیون سپیدۀ استقلال و آزادی با محمود دلخواسته (١)

انقلاب بهمن ۱۳۵۷ و مسیری که پیموده نشد/ انقلاب را نقد کنیم نه نهی، مصاحبۀ مرتضی عبداللهی با محمود دلخواسته در تلویزیون سپیدۀ استقلال و (۱):
                                                                              

                                                                                 برای شنیدن صدای این مصاحبه اینجا را کلیک کنید

 

❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊

انقلاب بهمن ۱۳۵۷ و مسیری که پیموده نشد/ انقلاب را نقد کنیم نه نهی، مصاحبۀ تلویزیون سپیدۀ استقلال و آزادی با محمود دلخواسته (٢)

                                                                                                                                               برای شنیدن صدای این مصاحبه اینجا را کلیک کنید

 

 

❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊

انقلاب بهمن و مسیرهایی که پیموده نشد (بخش ۱)

وقتی در انقلاب بهمن می‌نگریم، متوجه میشویم که نقض اهداف دموکراتیک و استقلالطلبانه انقلاب از طرف آقای  و حزب جمهوری و اقمارش و در نتیجه بازسازی استبداد از سه طریق انجام شد: ۱. دموکراسیزدایی   ۲. مشروعیتزدایی   ۳. نظامیسازی – militarisation  انقلاب.” 

 https://www.tribunezamaneh.com/archives/165898

    کارل لیدن و کارل اشمیت، از متخصصان معروف انقلاب، در رابطه با وقوع و سرنوشتی که انقلابها بدان دچار می شوند، سخن معروفی دارند:

“نه در هنگامه پیدایش اصل انقلاب و نه در جریان تکوین آن هیچ چیزی قطعی نیست؛ از این رو ناتوانی در درک و فهم  فرایندی که به انقلاب ختم شده است موجب می شود چشم تحلیلگر فقط به نتایج مستقیم انقلاب خیره بماند و نسبت به آن مسیرهایی که می شد پیموده شود ولی نشد، یا امکاناتی که در حین انقلاب موجود بود ولی ظهور نیافتند، بسته باقی می‌ماند.”(۱)

اصولا، هر نوع نگاهی که به امور واقع شده و جریانات و تحولات اجتماعی نگاهی جبری و دترمینیستی داشته باشد، و آنچه را واقع شده است همان بپندارد که باید واقع می شد، هم خود را گرفتار تقدیر کرده است و هم  مانع عمل «عقل آزاد» و بکار گیری آن به عنوان «عقل نقاد» شده است. اینگونه، «عقل آزاد» خود را در تله توجیه گری انداخته و موجب از خود بیگانه شدن آن در «عقل توجیه گر» شده است.

   نظریه «تاریخ احتمالی historical contingency  به این معنی که امور واقع همیشه مجموعه ای از عوامل می باشند  و نتیجه فعل و انفعالاتی  و بده بستانی که اثرات متقابل غیر قابل پیش بینی دارد و بنابراین قطعیتی نه در تشکیل مجموعه و نه در عملکرد آن و نه در نتیجه عمل آن، وجود دارد. این نوع نگاه، فرضیات و احتمالات دیگری نیز که می توانستند واقع شوند ولی نشدند را وارد تحلیل‌ها و مباحث و معادلات خود می کنند.

    این نوع نگاه، ما را از نگاه جبری و دترمینیسمی به انقلاب و مسیری که طی شده است رها می کند و در نتیجه رها شدن اندیشه از جبر و دترمینیسم،  پژهشگر قادر می‌شود واقعیاتی  را که می توانستند واقع شوند و نشدند، مشاهده کند و نه تنها خود را از نگاه جبری ساده اندیش در مورد انقلاب رها کند (مانند کسانی که می گویند آنچه که واقع شد، همانی است که باید واقع می شد.)، بلکه، با توجه به اینکه این نوع نگاه او را قادر می کند که نه تنها پاسخ به سوال: »چگونه اینگونه شد؟»  را بیابد بلکه یافتن این پاسخ، ضریب خطا در پاسخ به سوال در خود پاسخ به سوال »چه باید کرد» را نیز بسیار پایین می آورد.

به بیان دیگر، این نوع نگاه بما می گوید که هیچ جبری در آنچه که واقع شد وجود نداشت و مؤلفه‌های بسیاری چه در ساختار اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی و سیاسی  و چه در تصمیمهای اساسی در بزنگاه‌های تاریخ باید گونه‌ای خاص رخ می‌دادند تا به چنین نتیجه ای منجر شود.

اثرپروانه‌ای:

   در «نظریه هرج و مرج» «chaos theory» که علوم اجتماعی از علوم ریاضی و فیزیک به عاریت گرفته است،  قاعده‌ای وجود دارد به نام «اثر پروانه ای» butterfly effect . در این تئوری که در واقع تئوری سورپرایزها، جریانهای غیرخطی و غیر قابل پیش بینی می باشد، قاعده‌ای به نام  «اثر پروانه‌ای» وجود دارد که با این مثال معروف شناخته شده است:

  «بال زدن پروانه‌ای در نئو مکزیکو  سبب ایجاد طوفان در چین می شود. این رابطه علت – معلولی می تواند مدت زیادی طول بکشد، اما رابطه‌ای واقعی است.  به این معنی که اگر پروانه در نقطه‌ای مشخص و زمانی مشخص پر نمی زد، در چین طوفان رخ نمی داد.»

   آن بدین معنی است که حتی پدیده های کوچک می توانند تاثیرات غیرخطی روی یک سیستم پیچیده داشته باشند. البته یک عمل واحد مانند بال زدن‌های یک پروانه  نمی تواند مستقیما موجب توفان شود، ولی اتفاقات کوچک مانند کاتالیزورهایی عمل می‌کنند که  در فراهم آوردن شرایط اولیه لازم برای پیدایش وقایع بزرگ موثر هستند. این مثال در این رابطه بکار گرفته می شود که تغییرات، حتی بسیار کوچک، بخصوص در مرحله اولیه و شروع یک جریان و جنبش، اثری تعیین کننده و عظیم در پویایی و نتایج آن جریان و جنبش می گذارند.

انقلابوآنچهکهمیتوانستبشود:

    از این منظر، وقتی  درانقلاب بهمن می‌نگریم، متوجه می شویم که نقض اهداف دموکراتیک و استقلال طلبانه انقلاب از طرف آقای خمینی و حزب جمهوری و اقمارش و در نتیجه باز سازی استبداد از سه طریق انجام شد: دموکراسی زدایی ۲٫ مشروعیت زدایی ۳٫ نظامی سازی – militarisation  انقلاب.

    در عین حال، وقتی تصمیماتی که در بزنگاه‌های تاریخ گرفته می شود را در نظر آوریم و اثرات ماندگار آن را برسمت‌یابی تحول بیافزاییم، آنگاه، مسیری را که انقلاب طی کرده است نه مسیر و سرنوشتی محتوم و اجتناب ناپذیر که سرنوشتی که می‌یابیم که توانست گونه‌ای دیگر بگردد. در نتیجه، اهداف مردمسالارانه، حقوق مدارانه، استقلال مدارانه، عدالت خواهانه و آزادی خواهانه آن محقق شود. آموزش مهم‌تر این‌که بازسازی استبداد قطعی نیست و می‌تواند بدان پایان داد و انقلاب را بسمت هدفهایش بازگرداند.

   از مهمترین این بزنگاه‌های تاریخ، نخست وزیری مرحوم دکتر شاپور بختیار است که به آن می پردازیم.  یعنی زمانی که نوع تصمیم او تحولی بنیادی در سمت‌ یابی انقلاب ایجاد کرد و نوع دیگری از تصمیم او، تحولی متضادی آنچه که واقع شد، می توانست ایجاد بکند:

نخستوزیردکترشاپوربختیار

   بعد از اینکه دکتر بختیار، در خفا و بدون اطلاع دادن به دیگر رهبران جبهه ملی، نخست وزیری را می پذیرد و در نتیجه از جبهه اخراج می شود.  با این وجود:

” خواهرزاده خود به نام عباسقلی بختیار، وزیرصنایع، را به دیدن ابوالحسن بنی صدر در پاریس می فرستد تا که مشکل خود ایجاد کرده را بنی‌صدر حل کند.  بنی صدر بعد از اینکه از بختیار انتقاد می کند که چرا بر خلاف اصلی که خود را بدان پایبند نشان می‌داد، یعنی پرهیز از تک روی، بدون اطلاع رهبران جبهه ملی، مقام نخست وزیری را پذیرفته است، می‌گوید برای پرهیز از فروپاشی همه چیز و خون‌ریزی احتمالی، فکری به نظرم می‌رسد و آن این‌است که به آقای خمینی پیشنهاد کنم، دکتر بختیار از نخست‌وزیری شاه استعفاء کند و آقای خمینی او را به عنوان نخست وزیر انقلاب منصوب کند.  قرار بر این می‌شود عباسقلی با بختیار تماس بگیرد و بنی صدر با خمینی. خمینی پیشنهاد بنی صدر را توأم با قید قسم بر منصرف نشدن، می پذیرد ولی زمانی که بنی صدر موافقت وی را با عباسقلی در میان می گذارد، او به بنی صدر اطلاع می دهد که بختیار پیشنهاد را نپذیرفته است وعلت را ترس او از کودتای ارتش ذکر می‌کند. بعدها معلوم شد که علت انصراف او از قبول پیشنهادی که پذیرفتنش از سوی خمینی نزدیک به محال می‌نمود،  ممنوع شدن پذیرش پیشنهاد از سوی ، رئیس جمهور وقت امریکا بوده‌است. بنابر خاطرات مهندس بازرگان که کاملتر آن در خاطرات شمس الدین امیر اعلایی آمده است، بختیار حتی با استعفانامه ای که از طرف امیر اعلایی و دیگران برای بختیار نوشته شده بود با انجام تغییراتی موافقت کرده بود. آقای امیر اعلایی چنین می نویسد:

   «بختیار نگران عدم قبول امام بود. به او قول دادیم در این صورت متن نامه و امضاء او را پس می دهیم. قبول کرد. متن استعفا را برایش فرستادیم و او پس از دستکاریهائی به خط خود که عین آن نزد من است، آن را فرستاد و موافقت شد. ولی وقتی که آن را برای بختیار فرستادیم حاضر به امضاء نشد. این درست در روز پنجشنبه قبل از کشتار تهران بود. یادآوری می کنم تا آن وقت، یعنی در نخست وزیری بختیار، کشتاری در تهران اتفاق نیفتاده بود».

  • متناستعفانامهایکهبختیارقراربوددرزماناستعفامنتشرکنداینبود:

    «از آنجا که نهضت اسلامی ملت با ایثار جوانان عزیز خود به آستانه پیروزی رسیده است، از آنجا که اکثریت قاطع ملت به رهبر عظیم الشان خود امام خمینی ابراز اعتماد کامل نموده است، از آنجا که دولت اینجانب دکتر شاهپور بختیار فعلا از طرف اکثریت ملت مورد توجه و علاقه نمی باشد، لذا این دولت استعفای خود را به پیشگاه ملت عزیز به رهبری امام خمینی تقدیم می دارد و با توجه به خدماتی که این دولت در عمر بسیار کوتاه خود در راه رسیدن به اهداف عالیه ملت انجام داده است، امیدوار است که بعد از این نیز همراه و همگام سایر آحاد و افراد ملت بتواند بقیه راه طولانی موفقیت را بپیماید».

    بازرگان می گوید ایشان حتی خود نامه‌ای از طرف آقای خمینی نوشته بودند که در آن آقای خمینی وی را به پست نخست وزیری منصوب کرده بود. حالا این سئوال مطرح است که چرا وی در لحظه آخر از امضاء کردن استعفانامه سر باز زد؟ گفتنی است وی به بنی صدر پیام می فرستد که علت نپذیرفتن، ترس از کودتای ارتش است. ولی همزمان برای ارتشبد قره باغی دلیل دیگری آورده بود. ارتشبد قره باغی، رئیس ستاد ارتش  در دوران انقلاب، به واکنش کارتر وقتی که بختیار به او این خبر را می دهد اشاره می کند و از قول خود بختیار نقل می کند:

   «نمایندگان خمینی در تهران به من پیشنهاد استعفا دادند و اطمینان دادند که در صورت استعفا من از سوی آیت الله خمینی به عنوان نخست وزیر منصوب می شوم. اما قول آنها را نمی توان باور کرد».

    بعداً‌ معلوم شد که علت امتناع وی از ارسال نامه نه ترس از کودتا یا عدم اعتماد به قول خمینی، بلکه مخالفت صریح جیمی کارتر با این کار بوده است. البته وی تمامی حقیقت را به جیمی کارتر هم نگفته بود و نگفته بود که خود وی بوده است که تماس با آقای خمینی را آغاز کرده است و نه همکاران آقای خمینی (مانند بنی صدر و دیگران) که آنها هم تازه پس از این تماس بود که این پیشنهاد را به وی داده بودند. در این رابطه از کارتر نقل می کند: «ما باید به بختیار بگوییم دیگر حرکت به طرف چپ را نخواهیم پذیرفت. ما از نیروهای مسلح و سعی این نیروها برای ایجاد ثبات حمایت خواهیم کرد اما موافق آوردن خمینی و طرفدارانش به درون حکومت نیستیم… با آدمهای خمینی هرگز!»

    در اینجا می بینیم که به علت عدم وجود عنصر استقلال در مقابل ، نزد دکتر بختیار، فرصتی طلایی از دست  می‌رود.  بدین معنی که اگر ایشان نخست وزیری را پذیرفته بود و خود با انجام رفراندوم، نظام سلطنتی را به جمهوری تبدیل کرده بود، به ضرس قاطع می شود گفت که از نابسامانیها جلوگیری می شد و امکان بازسازی استبداد از میان می‌رفت.  از جمله به این دلیل که جناح استبدادی قادر به ساختن ستون پایه هایی، مانند سپاه پاسداران و بیدادگاه های انقلاب و کمیته ها، که استبداد بعد از انقلاب بدون آنها امکان تجدید نمی یافت، بوجود نمی آمد. انجام کودتا در ۱۹ بهمن، اعلام حکومت نظامی و منع رفت و آمد از ساعت چهار بعد از ظهر، محل پیدا نمی‌کرد. کودتا سبب خیزش عمومی بر ضد آن و فروپاشی ارتش نمی شد. در صورت بر پا ماندن ارتش، نه داخلی امکان ایجاد و توسعه می‌یافت و نه صدام به خود اجازه حمله به ایران را می داد تا اسباب جنگی شود که پایه های استبداد را استوار کرد و فضای باز آزادی را به فضای بسته استبداد بدل گرداند.  اما عدم استقلال بختیار در مقابل سبب از دست رفتن فرصتی طلایی برای تحول سالم نظام استبدادی پهلوی به یک جمهوری مبتنی بر اصول دموکراتیک شد.

نمونه‌هایدیگریاز «اثرپروانه‌ای» وجوددارندکهدرتوضیحسهروشذکرشدهبهآنمی‌پردازیم:

    حال می‌توانیم به سه روشی که سرنوشت انقلاب را گونه‌ای دیگر کرد بپردازیم:

  1. دموکراسی‌زدایی:

    می دانیم که اندیشه راهنمای انقلاب ایران استقلال بود و آزادی و اهداف آن، استقرار نظامی دموکراتیک که در آن تنها منبع مشروعیت رأی مردم بود.  نظامی که بر اصول حقوق بشر بنا شده بود و زنان و مردان دارای حقوق برابر شده و بحث آزاد، روش برخورد با دگر اندیشان را تشکیل می داد.  در چنین نظامی، نه تنها روحانیت حق دخالت در دولت را نمی داشت، بلکه، خمینی نیز مقام رهبری نظام را بر عهده نگرفته و به قم مراجعت و به تدریس مشغول می‌شد و به نظارت و نصیحت اکتفا می کرد.

    بر پایه این اصول راهنما بود که پیش نویس قانون اساسی نوشته شد/  قانون اساسی که در آن تنها منبع مشروعیت رای مردم می بود و اینگونه، حق حاکمیت به مردم منتقل می شد:

الف: اولین نقض این اصول در حکم نخست وزیری آقای بازرگان، از طرف آقای خمینی وارد شد وقتی که در این حکم حق نصب کردن دارای دو منبع شد: «حق شرعی و حق قانونی»:

“جناب آقای مهندس مهدی بازرگان بنا به پیشنهاد شورای انقلاب، بر حسب حق شرعی و حق قانونی ناشی از آرای اکثریت قاطع قریب به اتفاق ملت ایران که طی اجتماعات عظیم و تظاهرات وسیع و متعدد در سراسر ایران نسبت به رهبری جنبش ابراز شده است و …..به موجب اعتمادی که به ایمان راسخ شما به مکتب مقدس اسلام و اطلاعی که از سوابقتان در مبارزات اسلامی و ملی دارم، جنابعالی را … مامور تشکیل دولت موقت می‌نمایم..”

    در اینجا اولین نقض تعهد خود به اصول نظامی دموکراتیک که در پاریس تعهد کرده بود را می بینیم. چرا که آقای خمینی در این نصب کردن، برای خود «حق شرعی» قائل شده بود که نقض تعهدات دموکراتیک بود.  قاعده «اثر پروانه‌ای» بما می گوید اگر در همان زمان، مهندس بازرگان این نقض را نپذیرفته بود و خواهان حذف «حق شرعی» شده بود و به قول معروف، گربه را دم حجله کشته بود، خشت اول نه کج که راست گذاشته شده بود و آقای خمینی که همیشه در مقابل ایستادگی دست به عقب نشینی می زد ( نمونه های بستن روزنامه میزان، بدستور آقای بهشتی و به نیابت آقای خمینی، که جبهه متحد جریان دموکراتیک در مخالفت با این توقیف که به رهبری روزنامه انقلاب اسلامی انجام و به عقب نشینی آقای خمینی منجر شد و نیز دستگیری قطب زاده که مقاومت و مخالفت شدید جبهه مردمسالاری به رهبری رئیس جمهور، که به آزادی قطب زاده منجر شد، از جمله نمونه های این نوع واکنش می باشند که ایشان هر گاه سنبه طرف مقابل را پر زور می یافت عقب می نشست.) در نقض تعهدات بعدی خود، سست می شد و قبل از هر نقض کردنی، واکنش طرف مقابل را با توجه به تجربه قبلی وارد معادله می کرد.

     اینکه، چرا آقای خمینی در حکم نخست وزیری، با نقض عهد در پاریس برای خود «حق شرعی» قائل شده بود را می توان در گفتگوها و موافقتنامه های پنهان ایشان با دکتر ابراهیم یزدی یافت و باید ۳۵ سال از آن می گذشت تا معلوم شود.  چرا که، همانطور که در جلد سوم خاطرات دکتر یزدی، که محمد جعفری با حوصله و دقتی تحسین بر انگیز، استخراج کرده است، دکتر یزدی، راهکاری پنهانی را به اقای خمینی ارائه و مورد موافقت ایشان قرار گرفته  بود. این طرح در تضاد مستقیم با تعهد های علنی آقای خمینی در مورد ماهیت دموکراتیک رژیم بعد از انقلاب می باشد.  چرا که در این طرح، نه «ولایت از آن مردم» که از آن ولی مطلقه فقیه می باشد و به قیمت حذف مردم و رأی آنها، خمینی را در موقعیت مطلق‌العنانی می‌نشاند.  در واقع، همانطور که محمد جعفری می گوید اگر در فکر دکتر یزدی، مردم و رای آنها محلی از اعراب داشت، «بر اساس ولایت جمهور مردم، چنین برنامه‌ای حتی به عقل نیز نمی‌رسید».

❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊

انقلاب بهمن و مسیرهایی که پیموده نشد (بخش دوم ) – محمود دلخواسته

“از آنجا که از منظر گفتمانی، نمی شد با گفتمان آزادی که یکی از اهداف اصلی انقلاب بود مخالفت کرد، دست به «ترور نامرئی» آزادی با معادل گرداندن آزادیخواهی با لیبرالیسم و نیز سرمایه داری و غرب زدگی و بخصوص آمریکا گرایی، زد و هر فردی که سخن از آزادی و دموکراسی می زد را غرب زده ای در خدمت امپر یالیسم آمریکا می‌خواند. “

ب: رفراندم قانون اساسی

   خمینی بر این نظر بود که پیش نویس قانون اساسی که ایشان آن را امضاء کرده بودند، به رفراندم گذاشته شود. در حالیکه کسانی چون آقایان بازرگان و بنی صدر بر این نظر بودند که از آنجا که ایشان در پاریس تعهد کرده است مجلس مؤسسان در مرحله اول قانون اساسی را تصویب و بعد به رفراندم گذاشته شود، تشکیل مجلس مؤسسان لازم است. در جلسه که در قم و در منزل خمینی تشکیل شده بود، گفته شد که مجلس مؤسسان با توجه به تعداد زیاد، کار تصویب قانون اساسی را طولانی می کند. راه وسط را آیهالله طالقانی پیشنهاد کرد و آن تشکیل مجلسی محدود با زمانی محدود شد. در نتیجه مجلس مؤسسانی که قرار بود تشکیل شود به مجلس خبرگان تبدیل شد.

   در اینجا نیز می بیینم که در نتیجه این پیشنهاد بود که مجلس خبرگان تشکیل شد و در آن، حزب جمهوری و حزب زحمتکشان دکتر بقایی، توانستند اصل ولایت فقیه را در کنار اصل حاکمیت مردم قرار دهند. چرا که بدون چنین پیشنهادی، یا پیش نویس مستقیم به رفراندم گذاشته می شد و اینگونه قانون اساسی تصویب می شد که در ان اصل بر حاکمیت مردم بود و مقوله ای چون ولایت فقیه، که پوشش برای نقض اندیشه راهنما و اهداف انقلاب ایجاد کرد، امکان وجود پیدا نمی کرد. یا انتخابات مجلس مؤسسان انجام می شد و البته در مجلسی که صدها عضو از گرایشهای متفاوت سیاسی در کشور بود، نامزدهای حزب جمهوری نمی توانستند اکثریت را از آن خود کرده و اینگونه، باز ولایت فقیه نمی توانست به قانون اساسی راه یابد. در چنین وضعیتی، خمینی امکان قانونی برای دخالت در دولت و حکومت را نمی یافت.

   لازم به یاد آوری است که در مجلس خبرگان، چند نفر متعهد شدند که در برابر وارد کردن اصل ولایت فقیه به قانون اساسی، بایستند، از آن جمله‌ اند آیهالله طالقانی و مهندس عزت الله سحابی و گلزاده غفوری و بنی صدر. ولی در شروع کار، آقای گلزاده غفوری به این بهانه که باید به شوروی سفر کنند، در زمان طرح اصل ولایت فقیه، از مجلس خارج شد. آیهالله طالقانی که کوشش خود را با طرح مسئله شوراها در نماز جمعه شروع کره بود، چند روز بعد چشم از جهان فرو بست. مهندس سحابی گفت که دیگر تحمل ضربه‌های آخوندها را ندارد و اینگونه کار تنها بر عهده بنی صدر افتاد که وارد کمیته بر رسی ولایت فقیه شد و در آنجا با موافق گرداندن آیهالله منتظری، طرح دکتر آیت که در واقع همان ولایت مطلقه فقیه با ۱۶ اختیار بود را به نظارت ولی فقیه کاهش دادند.

ج. انحلال مجلس خبرگان!

   با گنجاندن اصل ولایت فقیه در قانون اساسی، متخصصان امر به این نتیجه می‌رسند که مجلس خبرگان از حدود اختیارات خود تخطی کرده است. چرا که وظیفه تعیین شده برای مجلس خبرگان تنها بررسی و تنظیم پیش نویس قانون اساسی بود. این در حالی بود که مجلس به محض تشکیل، قانون اساسی پیشنهادی را به کناری گذاشت و مشغول نوشتن قانون اساسی خود شد. دیگر اینکه، زمان کاری مجلس خبرگان بمدت یکماه تصویب شده بود ولی مجلس خبرگان این مدت را دو بار و هر بار بمدت یک ماه تمدید کرد. در حالیکه قانونا چنین اختیاری را نداشت. بنا براین مهندس امیر انتظام، انحلال مجلس خبرگان را پیشنهاد می‌کند. متن تصویب‌نامه هیأت وزیران را فتح الله بنی صدر می‌نویسد و به مهندس بازرگان می‌دهد. هیئت وزیران با اکثریت آراء آن را تصویب می کند. خبرنگاران نیز حاضر می‌شوند. ولی قبل از اعلام تصمیم حکومت، فردی از درون هیئت وزیران به آقای خمینی اطلاع می‌دهد و ایشان در پیامی خشمگینانه با آن مخالفت می کند. در نتیجه، مهندس بازرگان دست به عقب نشینی می‌زند.

   ولی اگر مهندس بازرگان، با وجود مخالفت خصوصی خمینی، طرح انحلال مجلس خبرگان را اعلام کرده بود، خمینی یا مجبور به پذیرفتن آن می شد و یا علنا وارد صحنه می شد و مانع انحلال مجلس می شد. در صورت دوم، در نظر اکثریت جامعه، مجلس خبرگان و قانون اساسی‌اش از اعتبار می‌افتاد و با آن، ضربه ای اساسی به مشروعیت و محبوبیت آقای خمینی نیز وارد می شد. بیشتر، از اعتبار افتادن قانون اساسی، اعتبار خود خمینی بود که از دستش می‌رفت.زیرا بر خلاف قانون و بر خلاف تصویب نامه حکومتی که خود ایشان آن را «دولت امام زمان» توصیف کرده بود، حال در مقابل آن می‌ایستاد و مانع از اقدام قانونی آن می‌شد. اینگونه، ایشان با شکستن کاریزمای دینی و سیاسی خود، زمان کافی در اختیار جامعه ملی برای ایستادن در برابر بازسازی استبداد قرار می‌داد.

   توضیح اینکه، مطابق سنجشهای ماهانه شخصیتها که انجام می‌گرفت، بنی صدر محبوبترین شخصیت در میان جامعه و بخصوص در میان نسل جوان بعد از خمینی بود. ولی در سه سنجش آخر که در فروردین، اردیبهشت و خرداد ۱۳۶۰، قبل از کودتای ۳۰ خرداد انجام شد، محبوبیت رئیس جمهور بر خمینی نیز پیشی گرفته شده بود. بطوری که در میان جوانان، محبوبیت رئیس جمهور به ۸۰% رسیده بود و محبوبیت خمینی به ۳۰-۳۵% کاهش پیدا کرده بود. اریک رولو، مدیر بخش خاورمیانه روزنامه لوموند (ص.۲۸۲-۲۸۳) در آن دوران نیز، در مصاحبه‌ای با اینجانب، این داده ها را تایید کرد. مهمترین علت ریزش محبوبیت خمینی و افزایش محبوبیت رئیس جمهور این بود که جامعه ملی پی برده بود که خمینی در برخورد بین حزب جمهوری و رئیس جمهور، نه موضع بی‌‍طرف که به نفع حزب جمهوری موضع گفته است و او را در کار ایجاد استبداد روحانیان می‌یافت. این در حالی بود که بنی صدر بگونه‌ای مستمر از اهداف دموکراتیک و استقلال و آزادی طلبانه انقلاب دفاع می کرد. برنامه های اقتصادی او نیز نظام اقتصادی را به طرف تولید محوری می‌برد. حاصل اجرای تدبیرها این شد که بنا بر گزارش وزارت دارایی، برای اولین بار در طول تاریخ این وزارتخانه از مشروطیت ببعد، در آمد متوسط خانواده روستایی و شهری بر هزینه آنها پیشی گرفته بود. (ص.۲۲۲) این در حالی بود که خمینی برای بی‌ارزش جلوه دادن این موفقیت، گفت: «اقتصاد مال خر است» و اینکه، بنی صدر دارد ایران را به فرانسه و سویس دیگری تبدیل می کند در حالیکه مردم برای اسلام انقلاب کردند.

   با این وجود این تحول عمیق، که به علت سانسورهای تاریخی و همه جانبه، جامعه، بخصوص نسل جوان حاضر از آن آگاه نیست، زمان لازم را برای تغییر این رفتار/attitude به اخلاق/behaviour ایجاد نشد. توضیح اینکه، در جامعه شناسی، «رفتار»، مربوط به طرز فکر و احساس فرد در مورد خاصی می شود و «اخلاق» به عمل و واکنش فرد در رابطه با فردی یا چیزی مربوط می شود. به بیان دیگر، «رفتار» به اندیشه و احساس فرد مربوط می شود و «اخلاق» به اجرایی کردن آن رفتار. این در حالیست که تحولی که در «رفتار» صورت می گیرد، برای اینکه در «اخلاق» یعنی عمل فرد منعکس شود، به زمان نیاز دارد، تا جا بیافتد. این در حالی بود که به علت تقابل نهایی رئیس جمهور با خمینی که در فاصله کوتاهی، یعنی چند هفته انجام شد، جامعه و بخصوص نسل جوان فرصت کافی را نیافت تا این تحول را به پایان برساند. در حالیکه اگر مقابله علنی خمینی با حکومتی که او آن را دولت امام زمان توصیف کرده بود و حال با دولت امام زمانی سر شاخ شده بود، زمان کافی برای این تحول ایجاد می کرد. بسیاری از هم نسلهای من به یاد دارند که در روزها و شبهای خرداد ۶۰، بخصوص از زمان خلع ریاست جمهوری از فرماندهی کل قوا، جوانان در کوچه پی کوچه های شعارهایی مانند:

   « خمینی بت شکن/بت شده‌ای خود شکن» و یا «خمینی…..(این بخش از خاطرم رفته) پیش امام زمان/شکایتت می کنیم.»

تحلیل چنین شعارها از طرف کسانی که در طول انقلاب و بعد از آن شعارهایی مانند درود بر خمینی و یا خمینی ای امام/ خمینی ای امام/…و داده بودند بما می گوید که جامعه در سیر این تحول افتاده بود ولی به علت سرعت بخشیدن به مرحله آخر کودتا، برای جلوگیری از صلح، زمان لازم را در اختیار خود نیافت.

ایجاد سپاه پاسداران و دادگاه های انقلاب

هر ساختار استبدادی، مانند هر ساختار دیگر، نیاز به ستون پایه هایی دارد تا بر آن بنا شود. از اصلی‌ترین این ستون پایه ها نیروهای مسلح می‌باشند و قوه قضائیه. حزب جمهوری اسلامی که به تعبیر دکتر بهشتی در پی ایجاد «دیکتاتوری صلحا» و به تعبیر دیگر ایشان «دیکتاتوری ملی» بود از آنجا که اطمینانی به ارتش نداشت و قوه قضائیه را نیز هنوز در اختیار کامل خود نداشت، از پیشنهاد دکتر ایراهیم یزدی در دولت موقت برای ایجاد سپاه پاسداران و دادگاه های “انقلابی” استفاده کرده و آنها را به سرعت تحت اختیار خود در آورد. دولت بازرگان، می توانست این طرح را نپذیرد و اینگونه اهرمهای سرکوب را ایجاد نکند تا از اختیارش بدر رود. این در حالی بود که مرحوم بازرگان، هیچوقت به ایده های “انقلابی” باور نداشت و اصلاح طلب بود و اصلاح طلب باقی‌ماند. از انقلاب می نالید و می گفت که در آروزی باران بوده اما سیل آمده است. فهم این ناهنجاری‘ در رفتار هنوز توضیح بایسته را نیافته است. البته می دانیم که این پیشنهاد از طرف دکتر یزدی داده شده بود. پیشنهادی که در راستای برنامه پنهان ایشان برای ایجاد حزب سراسری و آقای خمینی را در موقعیت فعال مایشاء قرار دادن، بوده است.

   در هر حال تصمیم بر تصویب و یا عدم تصویب این دو نهاد، یا ستون پایه های باز سازی استبداد را حکومت بازرگان بود که تصویب کرد.

 تقلبات انتخاباتی مجلس اول:

   بعد از شکست سخت حزب جمهوری و اقمارش از بنی صدر در انتخابات ریاست جمهوری، بنا بر گفته ، رهبران حزب نزد خمینی رفته بودند و گفته بودند که همه چیز از دست رفت. خمینی پاسخ داده بود: شما مجلس را در دست بگیرید و اینگونه فتوای تقلب در انتخابات را صادر کرد. این دقیقا همان کاری بود که حزب به آن دست زد. گسترده گی تقلبات بحدی بود که حتی برادر خمینی، آیهالله پسندیده، در نامه‌ای به رئیس جمهور خواستار رسیدگی به تقلبات شد. ۱۰ هیئت بازرسی به سرپرستی ۱۰ مستشار دیوان کشور را رئیس جمهوری مأمور نظارت بر انتخابات مجلس کرد. این هیأتها اعلام کردند در حدود ۷۰% حوزه‌ها تقلب رخ داده ست. حزب جمهوری وحشت زده از اینکه انتخابات باطل شود، خمینی را وارد میدان کرد و در شورای انقلاب، رفسنجانی اعلام کرد که امام پیام داده است که با همین «منتخبان» مجلس تشکیل شود. اینگونه بود که تقلبات پی گرفته نشد.

   در اینجا می بینیم اگر رئیس جمهور، بقول خودشان (خیانت به امید فصل اشتباه‌ها)، برای جلوگیری از تکرار داستان کاشانی- مصدق، نقض قانون از طرف اقای خمینی را بر نمی تافتند و با توجه به گزارش ۱۰ هیئت و آزادی نسبی رسانه‌ها، مجلس را غیر قانونی اعلان می‌کرد، حزب جمهوری نمی‌توانست مجلس قلابی ۷۰ درصد تقلبی را در کنترل خود بگیرد تا از طریق آن هم نخست وزیر در خدمت حزب جمهوری را بر او تحمیل کند و هم به کودتا بر ضد رئیس جمهور که در واقع کودتا بر ضد انقلاب و هدفهای آن و تجربه دموکراسی بود، دست زند و هم مانع پایان جنگ شود.

 مشروعیت زدایی

   میشل فوکو نشان می دهد که یکی از کاربردهای اصلی «گفتمان» در نظامهای روایت ساز، این است که به هر روش ممکن، هر چیزی خارج از محدوده خود را به امری غیر قابل اندیشیدن و غیر قابل اظهار تبدیل می کند و اینکار را به گونه‌ای ساختاری انجام می‌دهد.

   بوآونتورا دو سوسا سانتوز، در کتاب «معرفت شناسی نابینایی» (ص ۲۶۷) بر آن می‌افزاید وقتی از «به لجن کشیدن آلترناتیو» سخن می‌راند. او توضیح می‌دهد چگونه قدرت ساختاری برای استحکام خود، کوشش می کند تا آلترناتیو “مزاحم” را به لجن بکشد و از اعتبار بیاندازد. این دقیقا همان کاری بود که حزب جمهوری اسلامی و مجاهدین انقلاب اسلامی و موتلفانش در رابطه با آلترناتیو دموکراتیک کردند. در این رابطه، نقش سازمانهای استالینیست، بخصوص حزب توده و چریکهای فدایی، اثر گذار بود. توضیح اینکه در حالیکه حزب جمهوری در پی ایجاد «دیکتاتوری صلحا»ی خود بود. این سازمانها در پی ایجاد دیکتاتوری پرولتاریای خود بودند و راه رسیدن به آن را استفاده از حزب جمهوری برای از صحنه بدر کردن آلترناتیو دموکراتیک می‌دانستند. براین باور بودند که آلتر ناتیو دموکراتیک دارای کادرهای ورزیده برای اداره کشور و پیشرفت آن است. حزب جمهوری از چنین توانمندی بر خوردار نیست و در صورت حذف آلتر ناتیو دموکراتیک، حزب جمهوری خود را ناچار خواهید دید تا از متخصصان آنها استفاده کند و اینگونه، با کودتایی خزنده، بتدریج حکومت و دولت را در اختیار خود در خواهند آورد.

   به این دلیل بود که حزب توده، به عنوان قدیمی ترین حزب چپ در خاور میانه، تجربه طولانی خود را در اختیار حزب جمهوری اسلامی بی‌تجربه قرار داد و در میان روشها، سه روش بیشترین موفقیت را نشان داد:

۱٫ مشروعیت زدائی از دموکراسی:

از آنجا که از منظر گفتمانی، نمی شد با گفتمان آزادی که یکی از اهداف اصلی انقلاب بود مخالفت کرد، دست به «ترور نامرئی» آزادی با معادل گرداندن آزادیخواهی با لیبرالیسم و نیز سرمایه داری و غرب زدگی و بخصوص آمریکا گرایی، زد و هر فردی که سخن از آزادی و دموکراسی می زد را غرب زده ای در خدمت امپر یالیسم آمریکا می‌خواند. بکار گیری این روش بود که در نزد هواداران حزب جمهوری و اقمارش، آزادیخواهان و مردم سالاران به عاملان سلطه غرب بر ایران تبدیل شدند. اینگونه بود که در مجلس کودتا در خرداد ۶۰، یکی از اصلی ترین دلایل بی کفایتی رئیس جمهور، باور به دموکراسی و حقوق بشر عنوان شد:

   از جمله، حجت الاسلام معصومی نماینده مجلس گفت: “بنی صدر در خبرگان گفت من با ۹دلیل با ولایت فقیه مخالف هستم. چون او نه فقه را فهمیده ونه فقیه رامی شناسد وبه دموکراسی ایمان آورده و لذا بعد از انتخاب به ریاست جمهور تکیه او تنها بر یازده میلیون رای است. بنی صدر با قبول دموکراسی غربی ولایت فقیه را نفی می کند.”

   حتی شعارهای چماقدارهای حزب جمهوری را حزب توده برای آنها ساخته بود. شعارهایی مانند :”مرگ بر لیبرال”، “سپهسالار پینوشته/ایران شیلی نمی شه.”

   این روش مشروعیت زدایی از دموکراسی هنوز و بعد از چهل سال در درون استبداد حاکم، کار برد دارد.

۲٫ جنگ تخصص و مکتبی 

   از آنجا که حزب جمهوری و اقمارش فاقد نخبگان و کادرهای متخصص و ورزیده در کار بودند و به این علت، بقول بهشتی، در دستگاه های لشکری و کشوری نیز در اقلیت بودند، خود را توانا به اداره کشور نمی دید. راه حل را آقای کیانوری در اختیار دکتر بهشتی گذاشته بود و با رجوع دادن به انقلاب روسیه، به عمل لنین اشاره کرده بود که وقتی خبر آمد رئیس بانک مرکزی کنار رفته است و متخصص برای جانشینی او نداریم، او راننده خود را به آن سمت گمارد.

   این راه حل، نیار به ایجاد رابطه دوئیت بین تخصص و باورمندی را ایجاد کرد و دیگر حزب نیازی ندید که بدنبال متخصصان در خدمت خود باشد و فقط کافی بود که از اطاعت فرد نسبت به حزب مطمئن باشد تا او را در هر مقامی بگمارد. در اینجا بود که در پاسخ به نظرات رئیس جمهور، که برای باز سازی اقتصاد تولید محور و رشد، نیاز به متخصصان و اهل علم است، حمله به متخصصان را از طریق ایجاد تقابل بین «متخصص» و «مکتبی» ایجاد و متخصصان را لیبرال غربزده و در خدمت سیاستهای آمریکا تبلیغ کرد. از اولین موفقیتهای این روش، تحمیل نخست وزیری رجایی به رئیس جمهور بود. در حالی که رئیس جمهور او را «مغز مرده/خشک مغز» توصیف می کرد. ولی خمینی در مقام توجیه تحمیل چنین نخست وزیری، او را مکتبی توصیف کرد.

۳٫ اشغال سفارت آمریکا و گروگانگیری

   اشغال سفارت و متحول ساختن آن به گروگانگیری دیپلماتهای آمریکایی، سه نقش مهم در “مشروعیت” زدایی از مردمسالاری را بازی کرد:

● منجر به استعفای دولت لیبرال مهندس بازرگان شد،

● با دسترسی به اسناد سفارت آمریکا و استفاده گزینشی از اسناد و تفسیر به رأی از آنها و نیز تحریف در ترجمه ها، دانشجویان خط امام در حرکتی مهندسی شده از بیرون، نخبگان لیبرال و آزادیخواه را یکی بعد از دیگر متهم به جاسوسی کرده و در نتیجه یا آنها را مجبور به مخفی شدن و یا فرار کردند و یا مانند مهندس امیر انتظام زندانی و یا به سرنوشت خسرو قشقایی دچار کرده و اعدام کردند.

● ایجاد شرایط بین المللی برای جنگ عراق با ایران، که با چراغ سبز آمریکا ممکن شد. و نیز، کوشش دکتر شاپور بختیار، تیمسار اویسی و جورج براون، وزیر خارجه سابق انگیس برای متقاعد کردن صدام و باوراندن این دروغ به او که با حمله عراق، کار رژیم در عرض یک هفته تمام خواهد شد، برانگیزنده صدام به صدور دستور حمله به ایران شد:

الجبوری، وزیر دربار صدام حسین می‌گوید:

   « در این جلسات همه کسانی که با صدام ملاقات می کردند تاکید داشتند که ایران در آستانه فروپاشی است و ارتش این کشور متلاشی شده و نیروی هوایی این کشور به علت اعدام افسرانش (که به علت کودتای نوژه که با همکاری دکتر شاپور بختیار و رژیم عراق صورت گرفت.) زمین گیر شده است. همه آنها به گونه‌ای صحبت می کردند که گویا عملیات نظامی در ایران صرفا تفریح است و همین مسئله صدام را به آغاز جنگ با ایران تشویق می کرد.»

   و اینگونه بود که معامله پنهانی بر سر گروگان‌های امریکائی، در نظامی گری کردن رژیم و انجام کودتا بر ضد اولین رئیس جمهور، برای جلوگیری از به تمام رساندن جنگ در خرداد ۶۰ نقشی کلیدی را باز کرد.

بخش ۱:

https://www.tribunezamaneh.com/archives/165898

محمود دلخواسته: انقلاب بهمن و مسیرهایی که پیموده نشد (بخش آخر) 

 نظامی گری

” وقتی فرد خود را از نگاه جبر آلود رها می کند و عقل  آزاد و در نتیجه عقل نقاد را جایگزین عقل توجیه گر قدرت می‌کند، در می‌یابد انقلاب را مجموعه‌ای از عوامل پدید می‌آورد و اگرهم تغییر در ترکیب عوامل سبب انحرافش از هدفها بگردد، مردم همواره این توانائی را دارند که از طریق رها نکردن تجربه، ترکیب ان عوامل را تغییر داده و آن را به مجرای اصلی بازگردانند و هدفهای انقلاب را متحقق بگردانند. آیا مردم فرانسه و… جز این کردند؟. “

    مطالعه انقلابات اجتماعی بما می گوید که تحمیل و نظامی گیری، یکی از موثرترین روشها برای دور از دسترس قرار دادن اهداف دموکراتیک و عدالتخواهانه آن انقلابات می باشد.  برای مثال، بعد از انقلاب فرانسه، دولت انگیس که از تبعات شهروند شدن و حقوق دموکراتیک پیدا کردن فرانسویها در انگستان بیمناک بود، بیشترین کوشش را برای انحراف از اهداف انقلاب فرانسه از طریق تحمیل و نظامی گری به این انقلاب بکار برد.  بطوری که سالانه بیش از ۱۳% از بودجه ناخالص ملی خود را در اختیار رژیمهای استبدادی پروس و اتریش و روسیه می گذاشت تا بطور دائم مرزهای فرانسه را تهدید کنند.  نتیجه این سیاست، نظامی شدن دولت فرانسه و ظهور بناپارتیسم شد.  از جمله اثرات این نظامی شدن، باز سازی دیکتاتوری در فرانسه بود، بگونه‌ای که ناپلئون حتی بکار گیری کلمه دموکراسی را در کشور ممنوع کرده بود.  نظامی شدن و تهدیدهای دائم و مداخلات قدرتهای خارجی در فرانسه، یکی از اصلی ترین دلایلی شد که بین ظهور انقلاب فرانسه و استقرار و نهادینه شدن دموکراسی در فرانسه، فاصله زمانی زیادی ایجاد و در این فاصله، کشور انقلابات و جنبشهای متواتری را بخود دید و اگر نبود پایداری بخشی از نسل انقلاب که از کرده خود پشیمان نشدند، سختی ها و شکستها آنها را تسلیم نکرد و در نتیجه تجربه را ادامه و به نسلهای بعدی منتقل کردند، چه بسا فرانسه به مهد دموکراسی در جهان آن روز تبدیل نمی شد.

    در مورد انقلاب روسیه نیز، این روش بکار رفت و دولت انگیس، با حمایت و مسلح کردن سلطنت طلبهای روسی و ایجاد ارتش سفید، انقلاب را بشدت بطرف خشونت و نظامیگری سوق داد.  باز، یکی از اصلی ترین دلایل استحاله انقلاب روسیه به استالینسم، یکی همین تحمیل نظامی گری به انقلاب روسیه بود.  ذکر این نکته لازم است که تا زمانی که انقلاب روسیه منجر به استالینیسم نشده بود، دولت انگیس اجازه انتشار کتابهای کارل مارکس را نمی داد.  ولی زمانی که مطمئن شد که مارکسیسم زنده در نظر بسیار از مارکسیستها همان استالینسم شده است و حزب طراز اول به نام طبقه کارگر، دیکتاتوری پرولتاریای خود را حاکم کرده است، آن وقت اجازه انتشار کتابهای مارکس را داد.  اشتباه عظیم جریان چپ این بود که بخش عظیمی از آنها در غرب، استالینیسم را معادل مارکسیسم گرفته و خیلی دیر بین مارکسیسم و استالینیسم فاصبه ایجاد کردند.  کوششهای روشنفکران منتقد چپ مانند جورج اورول و ژان پل سارتر  از استالینیسم، در زمان خود موفقیت لازم را در درون احزاب بزرگ چپ، کسب نکرد.

 روش تحمیل خشونت و نظامی گری کردن رژیم از چهار طریق به عمل آمد:

۱٫ ایجاد جنگ داخلی بوسیله سازمانهای لنینیست- استالینیست.

    بیش از یکماه از پیروزی انقلاب نگذشته بود، در حالی که آزادیهای کامل مطبوعات و گرد هم آیی وجود داشت، سازمانهای لنینیست- استالینیست و مائوئیست مانند حزب کومله و حزب دموکرات کردستان ایران و چریکهای فدایی خلق، بجای استفاده از این فضای آزاد و گسترش فضای آزادی، و هنوز چند هفته ای از فروپاشی استبداد سلطنتی نگذشته بود که مناطق مختلف ایران، دست به اسلحه برده و به پاسگاه ها و پادگانهای نظامی در مناطق مرزی حمله بردند.  مهمترین این حملات در سنندج با حمله به مرکز ژاندارمری سنندج و بعد به پادگان سنندج بود.  تحمیل این خشونت ها به انقلابی که روش عمومی آن غیر خشن و به پیروزی گل بر گلوله معروف شده بود، شوکی به جامعه ملی وارد کرد و این شوک خشم برانگیخت و از این خشم جناحی که در فکر باز سازی استبداد بود، بیشترین استفاده را برد.  توضیح اینکه تا این زمان، تنها خشونتی که بخش بزرگی از جامعه می پذیرفت، اعمال خشونت برضد نظامیان ارشد و مقامات ساواک بود. این در حالی بود که اعمال خشونت بر ضد جریانها و افرادی که در انقلاب شرکت کرده بودند، حکم تابو را داشت.  شکستن این تابو از طرف این سازمانها که در آنالوژی که با انقلاب روسیه ایجاد کرده بودند، انقلاب بهمن را معادل انقلاب فوریه ۱۹۱۷ شوروی دانسته و بازرگان را کرنسکی انقلاب و خود را لنین های ایران که در پی انقلاب اکتبر خود بودند، این امکان را برای حزب جمهوری و اقمار آنها ایجاد کرد تا برای به انحصار در آوردن دولت و حکومت و حذف رقبا، دست به خشونت بزنند.

در واقع سازمانهای استالینیستی مانند دو لبه قیچی مخالف هم در بریدن سر آزادی خواهی عمل کردند: یک جریان با خشونت را روش کردن و ایجاد جنگ داخلی و جریان دیگر، به رهبری حزب توده با حمایت و آموزش دادن به حزب جمهوری برای زدن جریان دموکراتیک و آزادیخواه که نقش معلم این حزب و اقمارش را بازی کرد.  این دو جریان، از دو طرف به جریان آزادیخواهی تاختند.

در اینجا نقل این خاطره ای محل می یابد:

برادر کوچکم، مهرداد، که در سن ۱۶ سالگی در راه سفر از کرمانشاه به سنندج به همراه عده دیگری از مسافران مینی بوس مسافری،  بدست حزب کومله به گروگان گرفته شد و بمدت یکسال در سخت ترین شرایط زندگی کرد و شاهد اعدام بسیاری از دیگر گروگانها بعد از دادگاه های شبیه بیدادگاه های آیت الله خلخالی شد.  سرانجام در مبادله زندانیان در زمان بنی صدر آزاد شد.  از جمله خاطرات بیشماری که می گفت یکی در رابطه با دیدار آقای صدیق کمانگر، رهبر حزب کومله از زندان آنها بود.  این دیدار در زمانی انجام شد که برخورد سختی بین رئیس جمهور و حزب جمهوری در حال انجام بود.  از ایشان پرسیده بود که در برخورد بین دو طرف پیروزی کدامیک به نفع شماست؟ آقای کمانگر پاسخ داده بود که پیروزی حزب جمهوری.  توضیح داده بود که علت این است که بنی صدر اقتصاد دان قابلی است و اقتصاد را می سازد و وضع مردم خوب می شود و آنها راضی .  ولی حزب جمهوری بی کفایت است و اقتصاد را بهم می ریزد و مردم فقیر و ناراضی.  چنین وضعیتی مردم را به طرف چپ متمایل می کند و این سبب می شد که ما بتوانیم عده بسیار بیشتری را به طرف خود جلب کنیم.

۲٫ سلطنت طلبان، از طریق تحریک بعضی از عشایر، برای ایجاد جنگ داخلی و نظامی کردن وضعیت:

   در اسناد ویکیلیکس نشان می دهد که کوشش در ایجاد جنگ داخلی به آنجا می رسد که ارتشبد جم، به مقام آمریکایی پیشنهاد می کند که خوزستان را ارتش آمریکا به تصرف خود در آورد و وقتی پاسخ می‌شوند که اگر آنها اینکار را بکنند، شوروی نیز شمال ایران را تصرف خواهد کرد، او پاسخ می‌دهد: ایرادی ندارد. اول در جنوب، دولت شاپور بختیار را مستقر می کنیم و بعد کم کم منطقه را توسعه می دهیم!

۳٫ ایجاد سپاه پاسداران درست چند هفته بعد از جنگ اول سنندج به بهانه دفاع از انقلاب:

     نیروی نظامی که به سرعت به خدمت جناح سرکوبگر درآمد و در کودتای خرداد ۶۰ و سرکوبهای بعدی در کردستان و دیگر شهرها و مناطق نقشی کلیدی بازی کرد، سپاه شد.  حال، مدتهاست که سپاه به کرم هفتواد شاهنامه فردوسی مانند شده است و به مافیای مالی-نظامی و حزب سیاسی مسلح، با اشتهایی سیری ناپذیر، تبدیل گشته‌است.

۴٫ حمله به سفارت آمریکا و گروگانگیری:

    حمله به سفارت آمریکا که بنا بر تحقیقات بسیاری از متخصصان، از جمله رابرت پاری، طرحی بود که در آمریکا بوسیله هنری کیسینجر و راکفلر، بعد از دیداراشرف پهلوی با آنها برای آوردن شاه سابق به امریکا، ریخته شد. بگفته سردار مشفق، این طرح بوسیله آقای موسوی خوئینی ها اجرا شد.  همانگونه که گفته شد، این عمل هم سبب سقوط دولت لیبرال مهندس بازرگان شد و هم بسیاری از شخصیتهای آزادیخواه رقیب و آزادیخواه را به جرم جاسوسی یا زندانی کرد و یا فراری داد و حتی اعدام کرد و هم سبب دادن چراغ سبز جیمی کارتر به صدام  برای حمله به ایران شد.

    اینکه خمینی گفت «جنگ نعمت است» بی‌علت نبود.  بدون حمله عراق به ایران، جناح استبدادیان دارای منابع و امکانات لازم برای قدرت را به انحصار خود در آوردن و حذف دیگران، نبود. از جمله به این دلیل که با وجود ایجاد سپاه پاسداران، این نیرو در آن زمان، بسیار محدود و امکانات محدودتری داشت و از تجربه و آموزش نظامی نیز محروم بود.  در حالی که نیروی زمینی و نیروی هوایی و دریایی ارتش از توانمندی بالایی بر خوردار بود.

    حمله عراق و توانایی شگفت انگیز نیروهای مسلح تحت فرماندهی رئیس جمهور در شکستن موج حمله و باز پس گیری بیش از نیمی از مناطق اشغالی که با وجود کودتای نوژه و ضربه های اساسی که حزب جمهوری و دادگاه های انقلاب به این نیروها زد، به قول هیأت سازمان اسلامی، یک معجزه بود.  توفیق ارتش وضعیتی را ایجاد کرد که حزب جمهوری تصورش را نکرده بود. به همین علت بود که ترس از شکست از عراق، به ترس از پیروزی ایران در جنگ تبدیل شد، تا جایی که رهبرانش، نگرانی خود را پنهان نیز نمی‌کردند. سید حسین خمینی، نوه خمینی، فاش کرد که :

   «من با آنها (رهبران حزب جمهوری) صحبت کردم و بمن گفتند که ما حتی اگر خوزستان و یا نصف ایران را از دست بدهیم، بهتر از این است که بنی صدر در جنگ پیروز شود».(۴)

    کودتای ۳۰ خرداد ۶۰ که به روایت به سرقت رفته انقلاب این تبدیل شده است و بدون برسمیت شناختن این روایت، سرنوشتی که انقلاب یافت، قابلیت توضیح نمی یابد، از جمله به این دلیل انجام شد که مانع صلح شود و سبب ادامه نظامی گری کردن انقلاب بگردد.  چرا که بدون چنین نظامی گری، امکان استوار کردن ستون پایه هایی که استبداد در حال بنا کردن آنها بود امکان نداشت. در اینجا سخن مهدی رضایی فرمانده سپاه پاسداران، در توجیه ادامه جنگ، نه فقط بعد از خرداد ۶۰ بلکه بعد از آزاد سازی خرمشهر شفافیت می یابد:

   «اگر ما جنگ را ادامه نداده بودیم، دولت و انقلاب، استحکام نمی جست.  آنهایی که می گویند که شش سال از جنگ هشت ساله بیهوده بود…باید بدانند که اگر ما جنگ را (در آن زمان) پایان می دادیم، دولت اسلامی و انقلاب از بین رفته بود»(۵)

 نتیجه گیری

    نگاه جبرآلود به انقلاب و جنبشهای اجتماعی داشتن، از جمله، به معنی حذف عامل انسان، به عنوان عامل تعیین کننده در سرنوشت خود و جامعه خود می باشد.  به معنی کاهش دادن انسان و نقش او در حد یک عامل بی‌اختیار که مانند کشتی بی‌لنگر با بادی که اصحاب قدرت در بادبان او می اندازند او را به هر طرف که می خواهند می کشانند.    نگاه جبرآلود به جنبشهای اجتماعی داشتن، از جمله به معنی حذف عامل انسان از تاریخ و تاریخ را در کنترل قدرتهای سلطه گر که برای حفظ سلطه خود و گسترش خود، از انسانها استفاده ابزاری می کنند، قرار می دهد.

    زمانی که چنین تصویری، از فرد، درونی شخص شد، ترس و احساس ناتوانی و عجز، جای امید و اراده و توانایی را می گیرد و البته در چنین حالتی، فرد، مانند زندانی زیر ضربات شکنجه گر شکسته شده، در اختیار زندانبان قرار می گیرد.

    در بهترین حالت نیز، چنین فردی وبا چنین باوری و با چنین شخصیتی، از صحنه مبارزه خارج  و برای خود نقش تماشاچی صحنه مبارزه‌ای که سرنوشت او را رقم می زند قائل می‌شود.  دچار خود فریبی می شود و خود را “زرنگ” می انگارد و می گوید که: «هر که خر شد، ما سوارش می شویم.» غافل از اینکه در زمانی که او در صحنه مبارزه ای که سرنوشت او را رقم می زند حاضر نباشد، سواری را این اوست که می دهد.  خود فریبی خود شکل مضاعف می گیرد وقتی که باور می کند سیاست، یعنی “انتخاب” بین «بد» و «بدتر» و هیچ توجه نمی کند که این انتخاب کاذب را «بدترین» (در ایران حاضر ولی مطلقه فقیه.) است که در اختیار او گذاشته است و هر انتخابی، تنها به تثبیت بیشتر قدرت «بدترین» است که منجر می شود.

    در حالیکه وقتی فرد خود را از نگاه جبرآلود رها میکند و عقل  آزاد و در نتیجه عقل نقاد را جایگزین عقل توجیه گر قدرت می‌کند، در می‌یابد انقلاب را مجموعه‌ای از عوامل پدید می‌آورد و اگرهم تغییر در ترکیب عوامل سبب انحرافش از هدفها بگردد، مردم همواره این توانائی را دارند که از طریق رها نکردن تجربه ترکیب ان عوامل را تغییر داده و آن را به مجرای اصلی بازگردانند و هدفهای انقلاب را متحقق بگردانند. آیا مردم فرانسه و… جز این کردند؟.  چنین انسانی چون واقعیت را و نقش خویش را دریافت، آنگاه نگاهش به خود و جامعه و جنبش اجتماعی دچار تحولی عمیق می شود.  در چنین حالتی، در واقع انسان جدیدی تولد می‌یابد و او خود را از جبر قدرت رهانیده، به خود به عنوان یک انسان تاثیر گذار نگاه می کند و معمار سرنوشت و در نتیجه به مقوله انقلاب، نه به عنوان یک واقعه که اتفاق افتاد و تمام شد و شکست خورد، بلکه، بمثابه انقلاب بر ضد ساختار استبدادی جامعه می‌نگرد و بر ضد غاصبان حق حاکمیت مردم وارد عمل می‌شود. انقلاب را پروسه و جریان پیوسته‌ای می بیند که نقطه عطف آن سرنگونی استبدادی است که سبب ساز انقلاب شد. در می‌یابد برای اینکه انقلاب به نتیجه برسد نیاز دارد که پی گرفته شود و از طریق نقد، اشتباهات رفع و به تجربه تبدیل شده و در نتیجه کاستیها جبران شوند تا کار را به نتیجه برسد.

    به بیان دیگر، آینده باز است و ورقی نانوشته است و این عمل و یا بی‌عملی و یا بد عملی نسل جوان است که می گوید که آیا انقلاب به نتیجه خواهد رسید و در نتیجه جمهوری شهروندان ایران واقعیت پیدا خواهد کرد و یا اینکه در جبر «انتخاب» بین استبدادها سرگردان خواهد ماند.

❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊

(۱)    دکتر عبدالصمد تقی زاده، نامزد جایزه نوبل در پزشکی در سال ۱۹۷۳ و رئیس دانشگاه ملی/بهشتی در بعد از انقلاب تا کودتای خرداد ۶۰، که در مراسم خواندن حکم حضور داشتند، در مصاحبه ای، به اینجانب گفتند که آقای خمینی حکم را به قطب زداده داد تا بخواند ولی وقتی قطب زاده در حال رفتن به پشت میکروفون بود، آقای رفسنجانی خود را بر زمین زد و عمامه اش را بر زمین کوبید و با گریه گفت که او می خواهد حکم را بخواند.  می گفت قطب زاده که مات مانده بود از آن نوع رفتار، حکم را به ایشان داد تا بخواند.

(۲)    از جمله اسناد، در این مصاحبه، الجبوری، وزیر دربار صدام حسین در مصاحبه با  تلویزیون الجزایر.

(۳)    روزنامه انقلاب اسلامی، ۲۷ آذر ۱۳۵۹

(۴)    روزنامه انقلاب اسلامی ۲۵ اسفند ۱۳۵۹

(۵)    سخنرانی مهدی رضایی در مراسم یادبود ۱۶ هزار شهید خوزستان.  ۱۰ اسفند ۱۳۷۹

❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊

محمود دلخواسته: چرایی استمرار استبداد: چون نیک نظر کرد پر خویش درآن دید

اینگونه بود که استبداد با سرنوشت ایران و ایرانی گره خورد و خوانش زرتشتی و اسلامی را از طریق موبدان و فقیهان با خود همراه کرد.  ولی اینگونه نبود که نیاز و فریاد برای آزادی، به خاک سپرده شود، بلکه، بیشتر از طریق فلسفه عرفانی و جنبش معتزله، جبر استبداد به چالش کشیده شد و اندیشمندان عاشقی چون مولوی و حافظ و عطار، این شعله را روشن نگاه داشته و یاد و یاورانی همیشگی بر وجدان و جانها شدند.” 

چون نیک نظر کرد پر خویش درآن دید/ گفتا زکه نالیم که از ماست که بر ماست

استبداد سیاسی مانند نوک کوه یخی می ماند که بدنه اصلی آن، در بدنه جامعه و اخلاق و باورها و رفتارها و ارزشهای جامعه بنا شده است و در واقع  استبداد سیاسی، امتداد نوع بودن ماست. همانگونه که مردمسالاری، ادامه بودن جامعه مردمسالار است.  به بیان دیگر، استبداد سیاسی، ادامه نوع بودنی است که در طول هزاران سال، ارزشهای استبداد منشانه را درونی همگی ما کرده است و هیچ یک از ما از آن مصون نمانده است.    از جمله به این علت است که  جنبش و انقلاب، اگر چه می تواند شاهان و شیخان را بزیر کشد و آنها را به تاریخ بسپرد، ولی قادر نیست که شاهک ها و شیخک هایی را که در تمام اعضای آن جامعه در اندازه های  مختلف لانه کرده اند به همان یکبارگی که شاه و فقیه را به زیر کشید، به زیر بکشد و به کوششی بس طولانی و کالبد شکافی موشکافانه و به صبر و حوصله ای ایوب وار نیاز دارد.

البته، این کوه یخی استعاره ای، نه آن کوه یخی است که مارکسیستهای ارتدکس برای نشان دادن زیر بنا و رو بنا و رابطه مکانیکی بین آنها بکار می گیرند.  بلکه این کوه یخی است که یخ بالای آب و یخ زیر آب اثری مستقیم بروی هم می گذارند و مبارزه از پایین برای تغییر در بالا، اگر در درون گفتمان آزادی صورت بگیرد می تواند؛  همراه  با بزیر کشیدن نوک یخ، تغییری ماهوی در پایین نیز ایجاد کند و اینگونه فرهنگ آزادی را جانشین فرهنگ قدرت و استبداد کند.  دموکراسی بعد از انقلاب، اینگونه است که ثبات پیدا می کند.

بنابراین مبارزه بنیادی برای استقرار مردمسالاری اینگونه حاصل نمی شود که نوک کوه یخی را رها کرده و کوشش فقط به بدنه کوه منحصر شود.  مبارزه هم در بالا و هم در پایین لازم است که بطور هم زمان انجام شود.  در چنین مبارزه ای است که در صورت استمرار، فرهنگ آزادی و ارزشهای ناشی از آن جایگزین فرهنگ قدرت و استبداد می شوند و در چنین مبارزه ای است که «زمان اجتماعی» برای تحول بخشیدن، از آنجا که از «زمان طبیعی» فرمان نمی برد و بنابراین از جبر ماده رهاست، می تواند سرعتی فزاینده بخود بگیرد.

در اینجا لازم به تذکر است که این نوع نقد، با نقد متفکرانی مانند تئودور آدورنو، که در کتاب «شخصیت اقتدار گرا» با استفاده از مدل روانشناسانه فرویدیسم، کوشش کرده اند تا رابطه شخصیتهای اقتدار گرا را با ظهور فاشیسم توضیح دهند، با وجود بعضی اشتراکات، تفاوت دارد.  ولی در اینجا، نظریه میشل فوکو، برای هدف ما بیشتر بکار می آید. فوکو، در توضیح نظریه قدرت، تمرکز قدرت را در طبقه و نهاد و ساختار خاصی را نهایت و نهایی شده نتیجه حضور قدرت که بگونه ای سیال در تمامی روابط اجتماعی وجود دارند می بیند:

حضور فراگیر قدرت: به این خاطر نیست که می تواند همه چیز را تحت سیطره تمام نشدنی خودش درآورد بلکه به این دلیل است که قدرت در لحظه به لحظه، با رابطه ها که افراد با  یکدیگر برقرار می کنند، ساخته می شود. قدرت همه جا هست نه بخاطر اینکه همه چیز را در برمی گیرد بلکه به این سبب که در هر جایی رابطه قوا می تواند برقرارشود. و “قدرت” تا وقتی که دائمی، تکرارشدنی، جاگرفته و بازتولید گر خویش است، عاملی همه جایی خواهد بود که در هر سازوکاری ظهور می کند و این نقش خویش را تسلسل وار بر همه آنها می زند تا پویایی های آنها را بستاند.”

جان هالووی، در کتاب معروف:« بدون در دست گرفتن قدرت، جهان را تغییر دهیم.» که می شود گفت بخشی از آن تحت تاثیر نظریه فوکو در مورد قدرت قرار گرفته است و بخشی دیگر تحت تاثیر جنبش زاپاتیستهای در مکزیک، از این سخن می گوید که جهان با تغییر دادن دولت، تغییر نمی کند  و تغییر می تواند و یا می باید با استفاده از شکافهایی که هر سیستمی بطور اجتناب ناپذیر دارد، صورت بگیرد.

ولی آنچه که بیشتر بکار ما می آید نظریه prefigurative politics  می باشد که می شود آن را اینگونه تعریف کرد:

“هدفی را که برای آن مبارزه می کنیم، از هم اکنون زندگی اش کنیم و اینگونه حال را آینده کنیم.” اما بنی صدر به درست خاطر نشان می کند که تنها حق است که خود روش خویش است. با عمل به حقوق، آینده را حال می کنیم رشد کنان.

کوششهای ادبیات رهایی بخش بالا، کار برد خود را دارد ولی برای آن، هم نیاز دارد تا از فیلتر فرهنگ بومی عبور کند و هم کمبودهایش با کوشش هایی «درونزا» بر طرف و بر غنای ادبیات جهانی رهایی بخش افزوده شود:

حاصل این حضور و عمل و روابط قدرت، در جامعه را،  قبل از آنکه در شکل ساختار اقتدارگرایانه سیاسی در بالا و نوک کوه یخ متمرکز و مستحکم شود را می توانیم در چند نمونه ببینیم:

آن معلمی که معلم خوب را معلم مقتدر می داند و معلمی که شاگردان بدون چون و چرا از او فرمان می برند و هیچ انتقادی را بر نمی تابد، رابطه ای از قدرت را تولید و باز تولید و مصرف می کند که استبداد سیاسی از آن تغذیه می کند.

آن مردی، که توی سر فرزندش می زند، فردا که جای آقای خامنه ای بنشیند، از او بهتر نخواهد کرد.

آن مردی که مردانگی خود را در تحقیر کردن همسر خود می جوید و یا همسر را تا زمانی “عاشق” است که همسر “جای خودش” را در رابطه بداند، هم جز آن نخواهد کرد.

آن زنی هم که مرد “واقعی” را مردی می داند که در برابر قدرت و ابهت و مردانگی اش احساس کوچکی کند و از شنیدن صدایش پشتش بلرزد (۱)، نیز با روان و باور خود و رفتار خود، آتش استبداد را تیز و تیزتر می کند.  در واقع فرهنگ مردسالاری، بدون همکاری فعال بخش اعظم زنان، قادر به تولید، مصرف و باز تولید خود نمی توانست و نمی تواند باشد.  از جمله به همین علت است که بیش از ۵۰ درصد از زنان سفید، در انتخابات ریاست جمهوری اخیر آمریکا به دونالد ترامپ رای دادند و این با وجود علم بر این بود که مردی است هوسباز و خائن زنجیره ای به همسر خود، و اینکه زنان را شیئ جنسی می داند.  به بیان دیگر، آن زن و مردی، که قدرت و زور را اصل می دانند و رفتار خود را در رابطه با قدرت تنظیم می کنند، انتظار نباید داشته باشند که دارای نظامی نامتجانس با آن جامعه، یعنی مردم سالاری شوند.  اینگونه است، که رئیس جمهور آمریکا فردی شده است که بنا بر روش استالین، رسانه ها را دشمن مردم معرفی می کند و استقلال قوه قضائیه را به هیچ می گیرد، فضا برای فعالیت راستهای افراطی و نئو نازیستها ایجاد می کند و نمایانگر شیفت و تغییر در بخش بزرگی از جامعه آمریکایی شده است که نتیجه آن این شده است که دموکراسی آمریکا با بحرانی وجودی/existential  روبرو شده است.  بطوری که بگونه ای روز افزون متفکران آمریکایی که آخرین آن پروفسور براونینگ، یکی از مهمترین تاریخدانان نازیسم و هولوکست، هشدار می دهد که آمریکای ترامپ، که هسته مرکزی هوادارن او را بنیادگراهای مسیحی و نژاد پرستان تشکیل می دهند، شباهت بسیاری با آلمان در زمان ظهور نازیسم پیدا کرده است. و اگر زود جنیده نشود، دموکراسی در آمریکا خفه خواهد شد.  این در حالیست  که آمریکا از معدود کشورهایی در قرن ۱۸ می باشد که انقلاب و جنبش بر ضد سلطه انگیس بدون گذر از استبداد، به دموکراسی نسبی منجر شد.

در دموکراسی هایی هم که استمرار آورده اند، نیز تنشی همیشگی بین فرهنگ آزادی و فرهنگ قدرت وجود دارد و هر گاه و تا زمانی که فرهنگ آزادی در حال پیشروی است، این فرهنگ قدرت است که در حال پس روی است و بر عکس.  اینگونه هم نیست که این پیشروی، دائمی باشد و حرکتی محکوم به پیروزی، چرا که آینده با وجود مشروط بودن به وضعیت و شرایطی، باز است و جبری وجود ندارد.  نمونه آن را در قبل از جنگ جهانی دوم در آلمان دیدیم، که چگونه، از دموکراسی پیشرفته آلمان در عرض چند سال توتالیتاریسم نازیسم سر بر آورد.  در زمان معاصر نیز،در اثر رشد احزاب و جریانهای ضد خارجی و ضد اسلام و نژاد پرست، در غرب، دموکراسی به عقب نشینی وادار شده است.، بطوری که حتی رئیس جمهور مجارستان سخن از «دموکراسی غیر لیبرال» که همان «استبداد محبوب» به زبان دیپلماتیک است، سخن می گوید و مدتهاست که دست به تحدید و تهدید رسانه ها و ضعیف کردن ساختارهای دموکراتیک زده است و در لهستان و دیگر کشورهای اروپای شرقی، چنین جریانهایی کوشش در کنترل دولت و جامعه دارند.  حضور رو به گسترش جریانهای ضد آزادی و حقوق انسان، حتی در کشورهای اروپای غربی رو به گسترش است تا جایی که  کشوری مانند سوئد که از پیشرفته ترین دموکراسی ها در غرب بود، در انتخابات اخیر سازمانهای نئو نازیسم بیش از %۱۸ آراء را از آن خود کردند.

نقش دین، در استبداد و آزادی

در اینجا، نقش دین در پذیرش و یا رد مردمسالاری و یا استبداد، نقشی کلیدی می باشد.  چرا که تجربه تاریخ گذشته و معاصر کشورهای مردمسالاری و استبدادی بما می گوید که استقرار نظامهای مردمسالار و یا استبدادی بدون اینهمانی جستن دین، با آن نظام، ثبات پیدا نمی کند و همیشه از طرف دین، تهدید و تحدید می شود.  در آمریکا می بینیم که رشد بنیادگرایی مسیحی، دموکراسی را مورد تهدید قرار داده است.  یا در این طرف دنیا، اگر فردا در عربستان، انتخابات واقعی انجام شود، به ضرس قاطع می شود گفت که کسانی با باور و اندیشه های ضد آزادی نشات گرفته از اسلام وهابی و فرهنگ قبایلی به ریاست می رسند.  در حالیکه اگر در ایران، چنین انتخاباتی بر گذار شود، رهبران مدافع مردمسالاری و حقوق است که انتخاب می شوند.  چرا که، در اولی تحول گفتمان دینی، از گفتمان استبداد و قدرت به گفتمان آزادی انجام نشده است، در حالی که در ایران، به یمن حضور فرهنگ عرفانی و نیز بیش از ۱۳۰ سال مبارزه و بخصوص کوشش پی گیر برای بازیافت اسلام بمثابه بیان استقلال و آزادی چنین تحولی انجام شده است.

همانطور که گفته شد، نوع عکس آن را در حال حاضر در آمریکا می بینیم.  برای توضیح بیشتر باید گفت که پایه گذاران آمریکا، بعد از انقلاب آمریکا، برای جلوگیری از برخوردهای دینی که در اثر جنگ داخلی انگستان در زمان کرامول و نیز جنگهای مذهبی، در کشورهایی مانند فرانسه و آلمان،  از اروپا به آمریکا مهاجرت کرده بودند و برای جلوگیری از ادامه این جنگها در آمریکا و نیز حمایت از حق عبادات آزاد ادیان در کشور، با کوشش توماس جفرسون، سومین رئیس جمهور آمریکا، متممی به قانون اساسی ضمیمه کردند که اصل را بر جدایی دولت از کلیسا می گذاشت.   این جدایی یکی از دلایل اصلی دوام آوردن دموکراسی در آمریکا که مذهبی ترین کشور در غرب است، می باشد.  ولی در حال حاضر با ظهور و گسترش مسیحیان بنیاد گرا که کوشش در فرسایش دادن این اصل دارند و هسته مرکزی هوادارن ترامپ را تشکیل می دهند، از عوامل ایجاد بحران دموکراسی در آمریکا می باشند.

آخر سخن اینکه، استبداد حاکم بر وطن، از کهکشان و یا ماور الطبیعه بر وطن نازل نشده است.  از آغاز نیز سرنوشت محتوم این وطن تاریخی نبوده است.  اوستا بما می گوید که در آغاز:”… نه سرما بود، نه گرما، نه پیری بود، نه مرگ و نه رشک…” به این معنی که روابط اجتماعی و رابطه انسان، با خود و جامعه و با طبیعت از زور و خشونت تهی بود و البته اینگونه بودن فقط در روابط آزاد و آزادی ممکن بود. شاهنامه، نیز بما می گوید که دوران ستم و استبداد از زمانی آغاز شد، که جمشید، در قدرت از خود بیگانه شد و اینگونه روی به ستم و ستمکاری آورد.  در نتیجه مردم برای رهایی از ستمکاری او به قدرت خارجی، روی آوردند و اینگونه ضحاک، با بر انداختن جمشید، قدرت را در دست گرفت. ولی بنا بر پویایی روابط سلطه، چنان در ستم از جمشید پیشی گرفت تا کارد به استخوان رسید و برای اولین بار در تاریخ اسطوره ای، مردم به جنبشی عمومی برهبری کاوه آهنگر و در رکاب فریدون، روی آوردند.  آزادی و عدل زمانی پایید، تا دو باره استبداد خود را باز سازی کرد.  ولی از آنجا که هنوز در حافظه اجتماعی، آزادی و عدالت حضور داشت، در تاریخی که حال از اسطوره خارج شده است می خوانیم که هردوت، بعد از شکست بردیای دروغین، گفتگوی سران پارس را در رابطه با اینکه، حال چه باید کرد را نقل می کند، که در آن دو بار، سخن از ایجاد نظامی دموکراتیک می شود. ولی از آنجا که ساختارهای سیاسی، فرهنگی در استبداد قوام یافته بود، دست بالا را نیافت و اینگونه سرنوشت جامعه اسیر نیاز و پویایی روابط استبدادی گشت و از اولین قربانیان آن زن شد که در موقعیت دون انسان قرار گرفت.  لازم به یاد آوری است که در کتابهای «تاریخها» ی هردودت، تنها دو بار  کلمه دموکراسی به کار رفته است و هر دو بار، در گفتگوی بین ایرانیان می باشد.   چرا که تا آن زمان، دموکراسی، در یونان، روش حکومتی ناشناخته و نامانوس بود.

اینگونه بود که استبداد با سرنوشت ایران و ایرانی گره خورد و خوانش زرتشتی و اسلامی را از طریق موبدان و فقیهان با خود همراه کرد.  ولی اینگونه نبود که نیاز و فریاد برای آزادی، به خاک سپرده شود، بلکه، بیشتر از طریق فلسفه عرفانی و جنبش معتزله، جبر استبداد به چالش کشیده شد و اندیشمندان عاشقی چون مولوی و حافظ و عطار، این شعله را روشن نگاه داشته و یاد و یاورانی همیشگی بر وجدان و جانها شدند.

از این رو می شود فهمید که اتفاقی نبود که ایرانیان، اولین مردم در کشورهای منطقه و اسلام بودند که برای رهایی از استبداد سیاسی دست به انقلاب زدند، چرا که ذخیره فرهنگی که در برخورد با داده های اندیشمندان غربی، فعال شده بود و دست به پالایش سرچشمه از رسوبات استبداد زده بود از قبل موجود بود.

در نتبجه این سرمایه تاریخی، بعد از قرنها سکوت، نبرد آزادی و استبداد در معبر و کوچه و خیابان آغاز شد و به سه انقلاب و جنبشهای پی در پی منجر گشت.  با این وجود، هر بار و بعد از اندکی تجربه زندگی در آزادی را کردن، دوباره استبداد قادر به باز سازی خود شد.  هیچ شک نیست که در این باز سازی مداخله قدرتهای خارجی از طریق کودتاهای ۱۲۹۹ و ۲۸ مرداد ۳۲ و کودتای خرداد شصت ( که به روایت به سرقت رفته انقلاب ایران تبدیل شده است.) بگونه ای فعال شرکت داشتند.  ولی این کودتاها بدون همکاری افراد و سازمانهای داخلی و نیز کار پذیری بخش بزرگی از جامعه ایرانی، ممکن نبود که به “پیروزی” دست یابند.

این همکاری با قدرت سلطه گر خارجی و یا فعل پذیری در برابر سرنوشت خود و وطن، ناشی از روش نشدن  هدفی است که استقلال و آزادی است. ناشی ازنا همخوانی بن  مایه رابطه های اکثریت جامعه ملی ،یعنی زور با حقوقی است که یکایک آنها دارند. نرمها، ارزشهای فرهنگی و شخصیتی که در طول تاریخ، برای زندگی کردن، ایجاد شده اند، با استبداد همخوانی  جسته اند. در نتیجه بیگانگی با حقوق یافته و مانع پدید آوردن فرهنگ دموکراسی شده اند.

بنابراین، برای به نتیجه رساندن جنبش تاریخی ایرانیان و برای اینکه جنبش بعدی برای استقرار جمهوری شهروندان، توانا به نهادینه کردن مردمسالاری در وطن، دچار سرنوشت جنبشهای قبلی نشود، نیاز به نقد فعال اندیشه ها، باورها، ارزشها و روحیه خود دارد.  این کوشش زمانی با موفقیت بیشتری انجام می شود، که در سطح عمومی جامعه نیز به بحث گذاشته شود و در محلات و مدارس و دانشگاه ها، گروه های مطالعه و تحقیق و بحث و گفتگو ایجاد شود.  نظرات طرح شده و به بحث گذاشته شود.

یاد آوری کنم که یکی از بخشهای سانسور شده انقلاب بهمن، ایجاد بیشمار گروه های بحث آزاد، در تمامی سطوح جامعه بود که انجام شده بود.  برای مثال، در محله خودمان در سلسبیل، خوب به یاد دارم که حتی مشتی های محله، از بچه هایی که به کتابخوان بودن شناخته شده بودند دعوت می کردند که به خانه شان بیایند و  در کنار دیگر مشدی ها که دعوت شده بودند، در کنار سماور و صرف چایی به بحث و گفتگو بپردازند.  خوب بیاد دارم که در سطح بچه های محل، از طرفداران گروه های سیاسی و دینی، از حجتیه ای و خط امامی و بنی صدری گرفته تا مجاهد و توده ای و چریکهای فدایی، دور هم جمع می شدند و با متانت بی نظیری به نقد نظرات یکدیگر می پرداختند(۲) و بعضی از این جلسات، یکضرب ۱۴ ساعت ادامه میافت.

متاسفانه خشن شدن جو سیاسی، تحمیل جنگ داخلی از طرف سازمانهای استالینیستی و مائوئیستی، حضور روز افزون چماقداران حزب جمهوری و مجاهدین انقلاب اسلامی و اوباش اجیر شده، سبب تحلیل رفتن این جلسات شد. ولی این تجربیات بما می گوید که زمینه های فرهنگی، اجتماعی و سیاسی چنین جنبشها و جریانهایی وجود دارد.  اطلاعات از داخل ایران نیز بما می گوید که چنین گروه هایی وجود دارند، ولی برای تاثیر عمیق بر فرهنگ جامعه گذاشتن،  نیاز به عمومی شدن و وارد عمیق ترین لایه های اجتماعی و طبقاتی شدن دارند.   

در چنین زمانی است که ، بر خلاف کوه یخی که آب شدنش، سبب بالا رفتن سطح آب و فجایع محیط زیستی می شود، آب شدن این کوه یخی و از بین رفتن فاصله حکومت کننده ها و حکوت شونده ها، باعث بالا آمدن سطح فرهنگ و آگاهی و در نتیجه مسئولیت پذیری جامعه ملی می شود.  مردمسالاری اینگونه است که با گسترش فرهنگ استقلال و آزادی، ثبات پیدا کرده، عمق می گیرد.

 پانویسها

 (۱): یکبار در نوجوانی ، با خانواده، به دیدار یکی از خانم بزرگهای فامیل رفته بودم.   صحبت به ازداواج و مرد “واقعی” کشید.  خانم بزرگ گفت که این حرفها که می زنید، برای فاطی تنبون نمی شه.  مرد واقعی مردیه که وقتی زنش رو صدا می کنه، پشت زن از وحشت بلرزه.

البته، این نوع نگاه و معیار برای جذابیت مرد، محدود به آن مادر بزرگ و مادر بزرگها نمی شود.  در غرب، نیز که بیش از یک قرن است برای برابری زن و مرد تلاش می شود، هنوز بسیاری از زنان، جذب مردانی می شوندکه تجسم قدرت می باشند.  این قدرت، در طبقه کارگر، بیشتر خود را بصورت قدرت فیزیکی نشان می دهد و در میان طبقات متوسط، بیشتر  به قدرت فکری و نیز امکانات اقتصادی.

(۲): بیشتر هم نسلهای من یاد دارند که از آنجا که بنی صدر ،بحث آزاد را به عنوان روشی برای رشد و خشونت زدایی در میان جریانهای سیاسی، دینی و سکولار عرضه کرد، خود به استقبال اینگونه بحث ها می رفت و در یکمورد، در بحث دوم با آقای بابک زهرایی، از روشنفکران چپ، که در حضور بیش از ۷۰ هزار نفر بر گزار شد، حتی یکمورد از شرکت کنندگان از مسلمان و مارکسیست، با یکدیگر برخوردی غیر متعارف نکردند.  این در حالی بود که حتی یک پلیس یا مامور انتظامی در مراسم حضور نداشت.  البته این در آن زمان برایم عادی می نمود و آن را نتیجه انقلابی که استقرار نظامی دموکراتیک در قلب آن قرار داشت، می دیدم.  ولی وقتی سه سال بعد از کودتای خرداد ۶۰، به انگستان، یعنی قدیمی ترین دموکراسی آمدم، در طول زمان متوجه شدم که امکان ندارد که چنین جمعیتی در لندن را بشود از دو جریان سیاسی- عقیدتی مخالف در کنار هم قرار داد بدون اینکه به زد و خورد و اختلال، حتی با حضور پلیس، منجر نشود.  در این زمان بود که بیش از قبل متوجه شدم که جامعه ملی ایران، چه فرصت طلایی را برای نهادینه کردن دموکراسی و گسترش فرهنگ استقلال و آزادی از دست داد.

❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊

چرایی استمرار استبداد، مصاحبۀ تلویزیون سپیدۀ استقلال و آزادی با محمود دلخواسته (١)

مصاحبه کننده آقای عبداللهی. چهارشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۷

برای دیدن مصاحبه در یوتیوب اینجا را کلیک کنید:

 

 

❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊
قسمت دوم

چرائی استمرار استبداد در ایران( بخش دوم): مصاحبه تلویزیون سپیده با آقای دکتر دلخواسته

مصاحبه کننده آقای مرتضی عبداللهی . چهارشنبه ۹ آبان ۱۳۹۷

فایل صوتی

https://soundcloud.com/a-banisadr/delkhasteh-97-08-09sepideh

 

 

 

 

 

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *