در کنار پرستو فروهر، به مناسبت زادروز شهید داریوش فروهر

علی صدارت: به مناسبت زادروز شهید داریوش فروهر، متنی که خانم پرستو فروهر به مناسبت بیست و هفتمین سال شهادت  پروانه اسکندریفروهر مادر (متولد ۲۹ اسفند ۱۳۱۷)، و پدرش داریوش فروهر (متولد ۷ دی ۱۳۰۷) منتشر کرده، و نیز متن سخنرانی ایشان در روز ۱ آذر ۱۴۰۴ در قتلگاه آن دو عزیز را در اینجا بازنشر می‌کنیم. قتل دولتی این دو هموطن مبارز، شهادت می‌دهد بر ایستادگی و استواری آن‌ها بر حقوق‌مداری، تلاش در استقلال و آزادی و آزادگی برای استقرار و استمرار و پیشبرد مردمسالاری.

در نظر داشتیم این بازنشر را در روز تولد خانم پروانه اسکندریفروهر، ولی آن روزها را مصادف با چند مناسبت و انتشار چند مطلب دیگر یافتیم.

نوشتار خانم پرستو فروهر با عنوان «دستاوردهای جامعه‌مان را باور کنیم» مانند سفرنامه‌ای است از اقامت اخیر ایشان در ایران. این نوشته را حاوی نکات جالبی یافتیم از حال و روحیه ایرانیانی که با ایشان در تماس بودند. برخی نظرات که در باره حمله اسرائیل و امریکا به وطن، و استقبال و تایید آن است، گویایی فراوانی دارد از یک شباهتِ دیگرِ روانشناسیِ برخی از ایرانیان، به برخی از زندانیان شکنجه شده و به درجه «شکستن» و «بریدن» رسیده. گفتآورد «بیاد بزنه ما رو خلاص کنه از شر اینا»، شنیده‌ای را در ذهنم تداعی کرد از هموطنی که برایم از شکنجه‌هایی که بر او اعمال شده بود تعریف می‌کرد، که به جایی رسیده بود که می‌گفت: «بیان ببرن من رو اعدام کنن، خلاص بشم از شر این زندگی»

این هر دو گفتآورد، حاکی از شکست خوردن در جنگ روانی قدرت‌ها علیه مردم است! هر دو تسلیم! یکی در بند، و دیگری «آزاد»، ولی هر دو منفعل! به این تسلیم و انفعال، به هیچ وجه نباید به شکل قضاوتمدانه نگریست. اهمیت این مطلب را بارها به تاکید خاطرنشان کرده‌ایم. خوشحالیم که خانم فروهر هم بر این نکتهٌ مهم، تاکید کرده‌اند.

هم‌فکری دیگر، یادآوری دستآوردهای ما ایران در دهه‌ها گذشته است. سال‌هایی که ایران و ایرانیان، تحت سخت‌ترین شرایط، و صعب‌ترین حوادث و بحران‌های خرد و کلان قرار گرفت. یکی از علائم پیروز بیرون آمدن ما ایرانیان از این آزمون، بی‌اثر شدن اسلحه در دست قدرت‌ها بوده است. روانشناسی چهره حرکات بدن مامور اطلاعاتی «کارشناس» خانم فروهر باید جالب بوده باشد! روانشناسی و حال و روحیه‌ای که حاکی از شکست خوردن در جنگ روانی است! چاه‌کنی در تهِ چاه! 

ترسی که «ملاتاریا» در دهه ۱۳۶۰ به جان ما ایرانیان انداخته بودند، با مقاومت و ایستادگی ما در خشونت‌زدایی و حقوق‌مداری، کم‌کم از تن و روح ما، به روان رژیم منتقل شده! شاهد این مدعا، سیر پیروزی‌های مردم، در ادامهٌ مراسم اول آذر بوده است، و اینکه چگونه هموطنان توانسته‌اند این یادبود را، از آنی که بوده با آن‌همه محدویت‌ها و سرکوب، به اینی که امسال شاهد آن بودیم متحول کنند! و این همه، نه با پشتیبانی قدرت‌ها، بلکه در اثر مقاومت و ایستادگی ایرانیان در خشونت‌زدایی و حقوق‌مداری.

به هموطنی که به عنوان «کارشناس» خانم فروهر، او را بازجویی کرد و از او امضا گرفت، و به سایر همکاران او، می‌کوییم که تا دیر نشده به آغوش بازِ مردم ایران بازگردید و در کنار مردم برای ساختن فرداهای خوب و خوب‌تر تلاش کنید! به این بیاندیشید که در روز اول آذر ۱۴۰۵، شما کجا هستید و خانم فروهر و سایر ایرانیان کجا! به این بیاندیشید که در آن روز ایران ما کجا خواهد بود؟ به هموطنانی که هنوز چرخ‌های این رژیم را می‌گردانند، چه کارمندان کشوری، چه کارمندان لشکری و اطلاعاتی و امنیتی، از خودسانسوری بپرهیزید! به ورای سانسورها دست یابید و در آن‌ها بیندیشید! با دوستی و احترام عرض می‌کنم: «باید بیشتر گفت‌وگو کنیم»

به هموطنانی عزیزی که مانند برخی از زندانیانی که در اثر شکنجه، بریده‌اند و شکسته‌اند، و با دیده‌ای مثبت به توسل به قدرت‌ها و تجاوز اجنبی به وطن می‌نگرند، با دوستی و احترام عرض می‌کنم: «باید بیشتر گفت‌وگو کنیم»

❊❊❊

در اینجا، شما را به مطالعهٌ مطالبی در این زمینه دعوت می‌کنیم:

تحلیل روانشناختی بخشی از جامعه ایرانیان:

بخش اول:

https://alisedarat.com/2014/01/16/1138/

بخش دوم:

https://alisedarat.com/2014/01/16/1626/

و نیز:

https://alisedarat.com/2015/05/12/2489/

و

https://alisedarat.com/2015/05/12/2487/

وژدان احساسیروانی (۱) روانشناسی «خودزنی» بخشی از ایرانیان مبتلا به انفعال

https://alisedarat.com/2018/11/21/4162/

وژدان احساسیروانی (۲) نقش روانشناسی فردی و جمعی در گفتار و کردار افراد و عمل‌کرد جمعی ملت در برهه‌های مختلف تصمیم‌گیری

https://alisedarat.com/2018/11/22/4390/ 

روانشناسی انفعال، آسیب احساسیروانی

https://alisedarat.com/2025/11/24/14902/

❊❊❊

❊❊❊

پرستو فروهردستاوردهای جامعه‌مان را باور کنیم

پنجشنبه۱۴۰۴/۰۹/۲۷

https://enghelabe-eslami.de/77272/

پاییز امسال نیز، به رسم هرساله، برای برگزاری آیینِ دادخواهانه در بیست‌وهفتمین سالگردِ قتلِ سیاسیحکومتیِ مادر و پدرم، پروانه و داریوش فروهر، به ایران رفتم.

وقایعی که در تابستان رخ داده بود، سایه‌ی سنگین خود را بر این سفر نیز می‌انداخت: حمله‌ی نظامی به ایران؛ سیاست‌های فاجعه‌بارِ نظامِ حکومتی که سبب‌سازِ حمله شده بود و هنوز هم دست‌بردارِ آن نبود؛ اختلاف‌های عمیق میان مخالفان حکومت، که با جنگ به نقطه‌ی عطفی آشکار رسید و کشمکش‌های خصمانه‌ای در پی داشت؛ و نیز احتمالِ دوباره‌ی جنگ که سایه‌ی شومش بر سر ایران افتاده بود، انگار بمبی عمل‌نکرده باشد. هنوز هم هست.

در کنارِ این‌ها، پس‌لرزه‌های آن موجِ تخریب و توهینی که پس از موضع‌گیری‌ام ضد جنگ آغاز شده بود، از سوی گروهی که در حمله‌ی نظامی به ایران امکانِ سقوطِ نظامِ حاکم را می‌دید ــ گروهی که آشکار و نهان حامی جنگ بود و به هر منتقدِ برداشتشان انگِ همدستی با نظام می‌زد ــ همچنان ادامه داشت. چند روز پیش از سفر، دوستی تبعیدی با تلخی برایم تعریف کرد که در مهمانی‌ای شاد و شنگول، میان جامِ شراب و بحثِ سیاسی، آقای دکتر یا مهندسِ متشخصی گفته بود: «خوب، همه قیمتی دارند و قابلِ خریدن‌انددر مصداقِ این افاضه هم نامِ من را برده بود. مشت نمونه‌ی خروار است. من از اینکه نامم این‌گونه نقلِ چنین پرحرفی‌های مبتذلی شده بود، آزرده بودم. هیاهوی آن‌ها در ذهنم توده‌ای از مور و ملخ شده بود که جایی کمین کرده بود تا دوباره بر سرم آوار شود

به تهران که رسیدم، ساعت سهِ پس از نیمه‌شبِ دوازدهم آبان‌ماه بود. پروازم نخستین پروازِ یک شرکت هوایی اروپایی بود که بعد از ماه‌ها تعلیق به ایران می‌رفت. در آغاز پرواز، با یک لیوان آب و یک بسته‌ی کوچکِ بیسکویتِ نمکیِ بندِانگشتی از مسافران پذیرایی کردند. منویی از آشامیدنی و خوراکی هم بود که فقط می‌شد با کارت اعتباری سفارش داد؛ برخلاف روالِ عادیِ پروازهای بین‌قاره‌ای که موظف‌اند غذای رایگان سرو کنند. خانمی در ردیفِ جلو با اعتراض از مهماندار پرسید: چرا هنگام خریدِ بلیط این را نگفته‌اند؟ می‌گفت، این بی‌احترامی به مسافران است، به‌خصوص که ایرانی‌های ساکنِ ایران از داشتنِ کارت اعتباری محروم‌اند و حتی اگر بخواهند چیزی برای خوردن و آشامیدن بخرند، امکانِ پرداختش را ندارند. مهماندار با خونسردی از خود سلبِ مسئولیت می‌کرد. خانمِ ردیفِ جلو می‌گفت این هم نمونه‌ای از رفتارهای تحقیرآمیز با ایرانی‌هاست که این روزها باب شده است. مسافران که جملگی ایرانی بودند و تک‌وتوک روی صندلی‌ها نشسته بودند، سکوت کردند. آن تحقیر هم که حالا به زبان آمده بود، بیشتر احساس می‌شد.

هواپیما چنان خالی بود که هر مسافر یک ردیف صندلی برای خودش داشت. تا تهران دراز کشیدم. هواپیما که نشست، برای نخستین بار در فرودگاه، بی‌روسری از کنترلِ گذرنامه رد شدم. از آن امنیتی‌ها هم که هر بار جلوم را می‌گرفتند، چمدانم را بازرسی می‌کردند و اشیای «مشکوک»ی ــ مثل گوشی و دفترچه و کتاب ــ را ضبط می‌کردند، خبری نشد. فرودگاه خلوت و سوت‌وکور بود و من بی‌اختیار شادیِ کودکانه‌ای حس می‌کردم؛ از دیدنِ بستگانم که خواب‌آلود اما بشّاش منتظرم بودند، از رسیدن به تهران که بیش از همیشه دلم برایش تنگ شده بود، و از شوقِ تجربه‌ی زندگی در شهری که دلهره‌ی فروغلتیدنش به جنگ و ویرانی، ماه‌ها کابوسِ من شده بود.

***

خانه تمیز و مرتب شده بود، گرچه باز هم طبله‌ی سقف و شکافِ دیوارها کمی پیشروی کرده بود. هر بار که به این خانه بازمی‌گردم، نخست آن سکوتِ سنگینی که ماه‌ها در آن چنبره انداخته و آن احساسِ متروکی که در آن لانه کرده، بر من آوار می‌شود. انگار همه‌چیز کدر است. مانند موجودِ سالخورده‌ای که نزار و گُنگ شده باشد، مراقبت می‌طلبد. باید چند روزی با مهر و بردباری به آن رسید تا کم‌کم به نجوا بیفتد و دلباز شود؛ تا خونِ حضور در رگِ غیاب نرم‌نرم بدود.

همان روزِ اول برای پرسه‌زنی در محله و شهر از خانه بیرون زدم. هیچ کاری به اندازه‌ی پرسه در خیابان‌ها و مغازه‌ها، یا در مترو و تاکسی‌های خطی، من را به شهر برنمی‌گرداند. جا خورده بودم از این‌ که نبضِ روزمره‌ی شهر با همان تکاپوی گذشته می‌زد؛ و از اینکه با وجودِ این «مغاکِ تیره‌ که بر هستیِ ملی دهان گشوده» و بحران‌های لاعلاجِ پیش‌آمده و پیشِ رو، نمودِ آشکاری در تصویرِ روزمره نمی‌دیدم.

مغازه‌ها همچنان پر از کالا بودند و مردم در رفت‌وآمد. بازارِ دست‌فروشی و همهمه‌ی خوش‌طنینِ تبلیغِ کالاها هم گسترده بود. گرچه خرید کمتر و صرفه‌جویانه‌تر شده بود، همان سر و کله‌زدن‌های آشنا میان خریدار و فروشنده جریان داشت؛ همان مکث‌ها و خرامیدن‌ها از لا‌به‌لایِ یکدیگر. نمی‌دانستم که این ثباتِ تصویر را مایه‌ی دلگرمی بدانم یا نه؛ سازگاری برای بقا ببینم یا نشانه‌ی چشم‌پوشی و امتناع از مواجهه با عمقِ بحران

و البته تغییراتِ دلگرم‌کننده‌ی بسیاری به چشم می‌آیند: کافی‌شاپ‌ها آن‌قدر زیاد و متنوّع شده‌اند که به نظرم تهران کم‌کم می‌تواند در این عرصه رکورددار شود. در شهری که تا همین چند سال پیش قیمومیتِ حکومتی متعصب و قلدر، مرزی روشن میان فضای عمومی و خصوصیِ مردم می‌کشید، حالا با کافی‌شاپ‌ها و اغذیه‌فروشی‌هایی که اغلبشان تا پیاده‌روها هم پیشروی کرده‌اند، فضای عمومی انگار به اتاق نشیمنِ همگانی تغییر ماهیت داده است. انگار مردم شهر را پس گرفته‌اند. رفتارها و نگاه‌ها هم در فضای عمومی به‌وضوح نرم‌تر و روادارتر از پیش شده است. نه‌ تنها تعدادِ زنانِ بی‌حجاب از سالِ پیش بیشتر شده و حضورشان بدیهی‌تر از قبل است، که لباس پوشیدنِ مردم هم از آن تحمیل‌های یک‌دست‌سازِ حکومتی فاصله گرفته است. مردانگی هم کمابیش خود را از قیدِ الگوهای سنتی رها کرده است. از مویِ بلند و گوشواره و لاکِ ناخن تا محاسن و تسبیح و عضله‌های بادکرده، همه را کنار هم می‌بینی، بی‌آنکه به تعرض و چشم‌غرّه و باد کردنِ رگِ گردن بینجامد.

همه‌ی این تفاوت‌ها با گذشته، در نسلِ جوان انگار به انقطاعی بی‌بازگشت انجامیده است. دل‌ربا و خرامان می‌گذرند و در امتناعی تودار، انگار کسی و چیزی را جز خود به بازی نمی‌گیرند. جسارت و شکنندگی‌شان دلِ آدم را می‌لرزاند. انگار شهر دوستشان دارد و با آن‌ها نرم و پذیرنده است. اما نمی‌فهمی که آن‌ها با دیگران چندبه‌چندند. دوستی می‌گفت طلبکار و خودمحور شده‌اند؛ دیگری می‌گفت از ما قطعِ امید کرده‌اند ــ حق دارند.

***

مأمورانِ زره‌پوشِ نظام هم در روزهایی که من در تهران بودم، انگار از چهره‌ی شهر زدوده شده بودند. از سرِ آن میدان‌ها و چهارراه‌هایی که قرق می‌کردند و ردیف‌به‌ردیف سپر و کلاه‌خود و باتوم و هیکلِ تهدیدگرشان را به ُرخِ رهگذران می‌کشیدند، محو شده بودند. انگار خیابان از غیابِشان نفسِ راحتی می‌کشید. اقتدارِ نظام البته در شمایلِ بنرهای بنجل و شعاریِ ضدِ آمریکا و اسرائیل و ترامپ، این‌جا و آن‌جا از تیرهای چراغ‌برق آویزان بود. جا‌به‌جا هم برای استحکامِ این اقتدار دست به دامانِ «ایران» شده‌اند و از شعارهای باسمه‌ای در ثناگوییِ عظمتِ ایران تا تصویرهای بنجل از شاهانِ پیش از اسلام و آرش و رستم و گرز و کلاه‌خود هوا کرده‌اند.

۱۳ آبان از خانه پیاده راه افتادم به سمتِ میدانِ فردوسی. چند جا به گروه‌های کوچکِ دانش‌آموزانِ بسیجی برخوردم. لابد می‌رفتند به تجمعِ روبه‌روی «لانه‌ی جاسوسی». مثل شریان‌های باریکی از چادر و چفیه و پلاکاردهای دست‌ساز و عکس‌های رهبرشان، از لا‌به‌لایِ روزمره می‌گذشتند؛ نه تعرضی می‌کردند و نه توجهی به آن‌ها می‌شد. یک جا هم در عملیاتی آکروبات‌مانند سعی می‌کردند که دیگ‌های بزرگِ نذری را از بالای نرده‌های بلندی رد کنند که خطِ ویژه‌ی اتوبوس را از دیگر باندهای خیابان جدا می‌کند. چند نفری در کلنجار بودند؛ پلیسی سرِ چهارراه گاهی از دور برایشان سوت می‌کشید و اتوبوسی که رد می‌شد بوق می‌زد. صحنه هم بیشتر شبیه فیلم‌های لورل و هاردی شده بود تا تظاهراتِ بسیج.

همان روزهای اولِ سفر برای مراسم گشایشِ یک کتاب‌فروشی رفتم به خیابانی نزدیکِ دانشگاه. جمعیتی چندصد نفری در فضای وسیعِ کتاب‌فروشی و پیاده‌روِ عریض و حاشیه‌ی خیابان جمع شده بود. حاضران بشّاش و سرحال خوش‌وبش می‌کردند. اغلب سی‌چهل‌ساله بودند. تعداد زنانی که پوششی به سر داشتند به انگشتان یک دست هم نمی‌رسید. برای حسن ختامِ مجلس هم در همان پیاده‌رو یک گروه جوان، موسیقیِ راک نواخت و خواننده‌ی گروه با حرارت آوازهایی خواند که برایم نامفهوم بود. چند جوان هم با موهای بلند با ضرب‌آهنگی از تلفیق بندری و راک گیسو افشاندند و رقصیدند. پایان هر آهنگ هم جمعیت با دست‌ودلبازی سوت کشید و کف زد. من هم انگار از جذابیت‌های جمع شده بودم؛ موج دلپذیر بوسه و بغل و حرف‌های دلنشین به سویم روانه بود.

دوستی می‌گفت بعد از موضع‌گیری‌ات بر سرِ جنگ، کلی فحش خوردی ولی خیلی‌ها هم ارادتشان به تو بیشتر شد و هوایت را بیش از پیش دارند. می‌گفت آنچه نوشتی و در مصاحبه‌ها گفتی حرفِ خیلی از ماها بود که هنوز توانِ تبیینش را نیافته بودیم. مهم بود که گفته شد و حرفِ مشترکی یافتیم. از دلگرمی‌ای که از آن جمع گرفتم هرچه بگویم کم گفته‌ام.

همان غروب با دوست دیگری رفتم به کافی‌شاپِ طبقه‌ی بالای کتاب‌فروشی. او می‌گفت از این جمع‌های پرهیاهو نمی‌توانی حال‌وهوای جامعه را دریابی. پشت این ظاهر، ناهنجاری‌های عمیقی نهفته است. می‌گفت کسانی را می‌شناسد که از یک وعده غذایشان می‌گذرند تا بتوانند روزانه با رفقایشان به کافی‌شاپ بروند. با طعنه می‌گفت این عادتِ کافه رفتن برایشان مهم‌تر از تغذیه و سلامتی شده است. من اما آن‌ها را می‌فهمم. مهم آن قهوه نیست که می‌خورند. مهم آن سبکِ زندگی‌ست که با چنگ و دندان به دست آورده‌اند و حالا نمی‌خواهند دوباره آن را ببازند، نه به نظام و نه به تنگدستیِ خویش. دوستم می‌گفت مردم در تهران فقط در این‌گونه محافل دور هم جمع نمی‌شوند؛ می‌گفت اگر پای آدم به مراکزِ درمانی بیفتد، اگر دنبال داروهای کمیاب بگردد که جانِ عزیزش به آن‌ها بسته است، آن وقت با جمع‌هایی روبه‌رو می‌شود که درد و فلاکت آن‌ها را به هم رسانده است. می‌گفت در این شهر آن‌قدر دنیاهای موازی کنار هم و دور از هم زیست می‌کنند که از ربطِ یکی به دیگری درمی‌مانی. او می‌گفت و ضرب‌آهنگِ راک، میزها را می‌لرزاند.

در همان روزهای نخست بود که از قطعی شدنِ حکمِ شلاق برای دوستی باخبر شدم. پای تلفن که برایم توضیح می‌داد، از شدتِ بهت و خشم گلویم گرفته بود. چه می‌توان به کسی گفت که زیرِ چنین حکمِ بدوی و غیرانسانی‌ای مانده است؟ روزِ اجرای حکم همراهش رفتم. جلو یکی از اداره‌های دادگستری در مجاورتِ پارکِ شهر قرار گذاشته بودیم. آن‌جا را از پیگیریِ پرونده‌ی دستبردهای مشکوک به خانه‌ی پدرومادرم می‌شناختم؛ از آن دوندگی‌های بی‌سرانجام و آن دادگاهِ مالیخولیایی که دستِ آخر پرونده را به کلافی سردرگم از دروغ و فسادِ چندش‌آورِ قضائی بدل کرد.

شماری از کنشگران مدنی هم برای همراهی آمده بودند. وکیلِ دوستم می‌گفت با قاضی حرف زده و او گفته امکانِ عدمِ اجرای حکم نیست، اما جای نگرانی هم ندارد. هرچه او بیشتر توضیح می‌داد، موقعیت مبهم‌تر و معوج‌تر می‌شد. چند مأمور در پیاده‌رو می‌پلکیدند و ما را می‌پاییدند. ماشینِ نیروی انتظامی هم آورده بودند. در ورودیِ ساختمان هرچه به مأموران اصرار کردم، نگذاشتند همراهِ دوستم بروم. با بقیه بیرونِ ساختمان ایستاده بودم، وقتی که او بعد از اجرای حکم بیرون آمد. چند بار گفت که حالش خوب است. لبخند زد. گفت عکسِ دسته‌جمعی بگیریم. چند مأمور از دور پوزخند می‌زدند؛ دیگران هم در نزدیکیِ گوش ایستاده بودند. صبر کردم تا او سوارِ ماشین شد و رفت. بعد همراهِ دوستی تا میدانِ فردوسی رفتم و از آن‌جا پیاده به خانه بازگشتم. خشم و بیزاری در دلم شعله می‌کشید؛ از این‌همه حکمِ شلاق و حبس و اعدام که روزانه در این شهر صادر و اجرا می‌شود؛ از این بربریتِ سمج و جان‌سخت که به نامِ قانون به تن و جانِ مردم داغ می‌زند.

دوستِ وکیلی که در روزهای آخرِ سفر دیدم می‌گفت، مدتی‌ست که تقریباً همه‌ی حکم‌های تعزیریِ شلاق «صوری» اجرا می‌شوند؛ یعنی حکمِ تباهِ شلاق به قوتِ خود باقی است، اما گماشتگانِ حکومت اجرای آن را بنا به مقتضیات و میلِ خود شل‌وسفت می‌کنند.

چند روز بعد در پیاده‌روی یکی از خیابان‌های مرکز شهر، دمِ بساطِ یک دست‌فروش ایستاده بودم و او با طنازی جنس‌هایش را تبلیغ می‌کرد. مردی شتابان گذشت و رو به دست‌فروش با صدای بلند گفت: «قرارمون امروز بود. دبه درآوردیدست‌فروش هم داد زد: «عمو جان فرداست، نه امروزمرد که رد شد، دست‌فروش برایم تعریف کرد که طرف مأمورِ شهرداری است که چند روز در میان از ابتدا تا انتهای خیابان سرِ بساطِ دست‌فروش‌ها می‌آید تا دشتش را بگیرد.
«
از سرِ خیابون که راه می‌افته برای دونه‌دونه دست‌فروشا یه اس‌ام‌اس می‌فرسته: التماس دعا. یعنی دشت رو حاضر کن. دارم می‌آماین‌جا هم تعبیر «صوری» خوش می‌نشیند. «التماس دعا» شده وجهِ صوریِ رشوه و فساد و قلدری.

از پنجره‌ی یک آپارتمان در طبقه‌ی بیست‌وچندمِ یک برجِ مسکونی، جایی در غربِ تهران، اگر به شهر نگاه کنی انگار چشم به خفگی و مرگ دوخته‌ای. برجِ میلاد آن‌قدر محو بود که انگار داشت پودر می‌شد و می‌ریخت. آلودگیِ هوا از آن بالا مهیب‌تر به نظر می‌آید تا وقتی که روی زمین راه می‌روی و نفسش را می‌کشی. به این تصویرِ هولناک خیره مانده بودم که صاحب‌خانه گفت: «وقتی پهپادها قِژقِژ رد می‌شدند باید این منظره را می‌دیدی. مثل بازی‌های کامپیوتری بود. دود که بلند می‌شد، اما می‌دانستی که جایی آوار شده و آدم‌هایی مرده‌اندبعد سعی کرد که صدای پهپادها را تقلید کند. پرسیدم: «چه کار می‌کردی؟» گفت: «هیچی، مات و مبهوت فقط تماشا می‌کردم

آشنایی می‌گفت در آن روزهای اولِ جنگ که پدرومادرِ سالخورده‌اش حاضر به ترکِ شهر نبودند، در خانه‌ی آن‌ها ساکن شده است. غروبی مادرش او را به زیرزمین فرستاده تا یک تشکِ قدیمی را که از زمانِ جنگِ ایران و عراق باقی مانده بود بیاورد بالا تا جای امن‌تری برای خواب مهیا کند. می‌گفت با دیدنِ تشک در آن زیرزمین، تمامِ وحشتِ جنگ در سال‌های کودکی برایش تداعی شده، سرش را در تشک فرو کرده و زار گریسته. می‌گفت: «به حالِ خودم اشک ریختم که با آن‌همه تلاش و امید و آرزو دوباره چرخِ روزگار من را به همان تشکِ کذایی پرتاب کرده بود

دوستی می‌گفت از حرفی که می‌زنم شرمنده‌ام، اما در آن روزهای جنگ چندان ترس و دلهره‌ای نداشتم، چون اطمینانِ درونی‌ای داشتم که هدفِ حمله‌ها من نیستم. ممکن بود که بر حسب تصادف به من بخورد، اما می‌دانستم که هدف نیستم.

دوستِ دیگری هم که در روزهای نخستِ جنگ با خانواده‌اش به ویلایشان در شمال رفته بود، از شرمندگی می‌گفت. گفت، در آن چند روزِ جنگ ما همان کارهایی را کردیم که در تعطیلاتِ نوروز می‌کردیم: به همان کافه‌ها و رستوران‌ها رفتیم و همان غذاها و نوشیدنی‌های محبوبمان را سفارش دادیم؛ در همان مال‌ها و مغازه‌های برندهای مورد علاقه‌مان پرسه زدیم؛ در همان بیشه‌ها و ساحل‌ها گردش کردیم. بعد هم برگشتیم.

ده دقیقه پیاده از خانه‌ی پدرومادرم به سمتِ شمال‌غرب، ساختمانی‌ست که در روزهای آخرِ جنگ هدف قرار گرفته و فروریخته است. نمی‌دانم چند طبقه بوده، اما حالا با خاک یکسان شده و دورش حصار کشیده‌اند. دو ساختمانِ مجاور و روبه‌رو هم تخریب و تخلیه شده‌اند. در بقیه‌ی خیابان زندگی ظاهراً عادی است. هیچ تابلویی در توضیحِ دلیل تخریبِ ساختمان، روزِ حمله به آن و تعدادِ کشته‌شدگان نصب نشده است. اینکه اهالیِ محله و شهر حقِ دانستن واقعیت را دارند اصلاً انگار علی‌السویه است.

در عوض در برخی میدان‌های بزرگ، که اصلاً موردِ حمله قرار نگرفته‌اند، سرِ راه مردم به ورودیِ مترو و خطِ عابرِ پیاده، چیدمان‌های باسمه‌ای برپا کرده‌اند از نخاله‌های ساختمانی و ماشینِ له‌شده و مبلمانِ شکسته با نورپردازی‌های تند و بنرهای خوش‌آب‌ورنگ از تبلیغات حکومتی درباره‌ی جنگ. این‌جا هم آنچه علی‌السویه است واقعیت است و حقِ مردم در دانستنِ آن.

دوستی که هر از گاه به قهوه‌خانه‌ی بسیجی‌های محله‌شان سرک می‌کشد، می‌گفت روزهای اول جا خورده بودند، دست‌پاچه بودند، اما کم‌کم خود را جمع کردند و شروع کردند به رنگ‌ولعاب زدن به واقعیت و ساختن روایت بدیل. تا جایی که حالا دیگر مدعی‌اند که حتی اگر در عرصه‌ی نظامی شکست خورده باشیم دو به سه بوده، نه بیشتر؛ افتخار دارد، نه سرشکستگی. می‌گفت صبر کن تا چند وقت دیگر کوس پیروزی مطلق می‌زنند. دوستم می‌خندید و مزاح می‌کرد و من در بهت و انزجار مانده بودم. به کنایه پرسید: مگر فقط این‌ها تولید توهم می‌کنند؟ مگر آنان که فکر می‌کردند با بمب و پهپاد این نظام سقوط می‌کند و این جماعت از صحنه‌ی روزگار غیب می‌شوند، متوهم نیستند؟ می‌گفت با وارد شدن عامل جنگ به معادلات سیاسی در ایران بازار توهم از هر طرف رونق گرفته است. تلخ این است که خریدار دارد. و از آن به بعد «دو به سه» تبدیل شد به طنزی بین ما برای دست انداختنِ برآوردها و تحلیل‌های موهوم که کارکردشان باد کردن اعتمادبه‌نفس‌های پوشالی‌ست.

***

در طولِ اقامتم با شمار بزرگی از کنشگرانِ مدنی، از طیف‌ها و نسل‌های گوناگون دیدار کردم. دوستی از طرحِ فیلمی در بابِ حافظه‌ی گورستان می‌گفت که پس از سال‌ها حالا به نظرش وقتِ ساختنِ آن فرارسیده. معلمِ جوانی از شگردهایی می‌گفت که کادرِ تربیتی در مقابله با حجابِ اجباری و دیگر تحمیل‌های مذهبی به کار می‌بندند؛ از ایستادگی‌ها و هزینه‌هایی که به چشمِ بیرونی نمی‌آیند اما محیطِ آموزشی را یکسره دگرگون کرده‌اند. دیگری از طرحِ کارگاه‌های آموزشی می‌گفت که برای کودکانِ مناطق محروم در دستِ اجرا دارد. دوستی تعریف می‌کرد که دانشجویان با چه لطایف الحیلی از پس حراست دانشکده برمی‌آیند. دیگری از شبکه‌های همیاری برای تهیه‌ی داروهای کمیاب. یکی از طرحِ جذابی برای تولیدِ پادکستش می‌گفت؛ دیگری از به راه انداختنِ هسته‌های آموزشی و گفت‌وگو برای توانمندسازیِ مردم در برابر کمبودِ آب؛ از به ثمر نشستنِ مقاومتِ کافه‌دارها در برابر اخطارهای اداره‌ی مزاحمِ اماکن. گاه هم پیش آمد که در حینِ این دیدارها، دوست یا آشنایی از زندان تماس گرفت و من هم فرصتِ شنیدن صدایش را یافتم. زندانیان هم در این تکاپوها و تبادل‌ها سهیم‌اند؛ زندان بیش از پیش اندامی از بدنه‌ی پرتلاشِ کنشگران شده است.

شهر پر از مناسبت‌های فرهنگی و هنری‌ست، پر از نشست‌های نقد و گفت‌وگو در بی‌شمار زمینه‌های ممکن؛ پر از حلقه‌های کتاب‌خوانی و کلاس‌های گوناگون؛ پر از رونمایی و نمایشگاه و نمایش و دورهمی؛ پر از تولیدِ فکر و گفت‌وگوست.

با دوستانِ روزنامه‌نگار یا کنشگر که گپ می‌زنی، هرکس از آن چیزی می‌گوید که پیگیرش است، حوزه‌ی کار و کنش‌گری‌اش را گردِ آن ساخته است. پیداست که این اندوخته‌ها و پیگیری‌ها در شبکه‌های ارتباطی‌شان به تبادل گذاشته می‌شود، به تعمیقِ گفتمان و گاه هم به کنش‌های اعتراضی می‌انجامد. و انبوهِ این کارها در مقیاس‌های خرد، به زندگیِ اجتماعی پویاییِ محسوسی می‌بخشد. اگر بخواهم تصویری تمثیلی برای این پویاییِ اجتماعی و فرهنگی پیدا کنم، آن را نه به رودی خروشان، که به سونامی‌ای مانند می‌کنم که ذره‌ذره لرزیده و بالا آمده است.

و البته ساختارِ قدرت، چه در عرصه‌ی سیاسی و فرهنگی و چه از طریق بنگاه‌های اقتصادیِ ریز و درشتی که زیرمجموعه و زیرمجموعه‌ی زیرمجموعه‌ی نهادهای وابسته به قدرت‌اند ــ و ردیابیِ شبکه‌ی ارتباطی‌شان هم روزبه‌روز دشوارتر می‌شود ــ دائم مترصدِ تخریب و تضعیف و استحاله‌ی حوزه‌های مستقل است؛ از راهِ سرکوب و تهدید و احضار، یا تطمیع و نفوذ و از آنِ خودسازی. موازی‌سازی می‌کند، فریب می‌دهد و دائم با رنگ‌ولعاب‌های نو به صحنه می‌آید؛ آدم‌ها را با بده‌بستان و وسوسه آلوده می‌کند. در تهران دائم دوستی آدم را بر حذر می‌دارد که مبادا فلان‌جا بروی یا با فلان‌کس قرار بگذاری! معلوم نیست که «به کجا بندند». دوستی که با لحنی عصبی از رواج کنسرت‌ها و رویدادهای فرهنگی پر زرق و برق می‌گفت، معتقد بود که مرز میان سفیدشوییِ سرکوبِ حکومت و آزادی فرهنگی به شدت مخدوش شده است. می‌گفت نباید ساده‌انگارانه به این صحنه‌آرایی موذیانه تن داد و بر فساد و استحاله‌ چشم پوشید.

در چنین معرکه‌ای تلاش برای زیست و کار با کرامت و بر مدار حقیقت، دائم در معرض خطر است؛ هوشیاری، صداقت و پایبندی به استقلال می‌طلبد؛ امتناع و قناعت می‌طلبد.‌

برایم عجیب بود که در پرسه‌زنی‌ها و گپ‌وگفت‌های شهری، حرف‌ها کمتر از پیش سیاسی می‌شد. انگار سیاست با تمام بحث‌وجدل‌ها، ناسزا و نفرین‌ها و جوک‌های معمولش در فضای عمومی به جزر نشسته باشد. نه آنکه بحث و جدلی درنگیرد؛ اما جدل‌ها در فضای شهر بیشتر حول تعمیقِ آن فرهنگِ نو می‌گردند که با جنبشِ «زن، زندگی، آزادی» حقانیتِ عمومی یافته است. خانمی در تاکسی به مردی که تکه‌ای به «زن‌ها» می‌اندازد تذکر می‌دهد که جمع نبندد. می‌گوید، زن‌ها هم همان‌قدر رفتارها و توانایی‌های گوناگون دارند که مردها. دست‌فروشی را که جوراب‌های دست‌بافِ ماسوله را به مردانه و زنانه تقسیم کرده است تصحیح می‌کنند که تقسیم‌بندی بر اساس سایزِ بزرگ و کوچک درست است، اما مردانه و زنانه ندارد. مسافری که «برادر» خطاب می‌شود اعتراض می‌کند که با «ادبیات صداوسیما» با هم حرف نزنیم. خانمی که برای کرایه‌ی تاکسی پنج‌هزار تومان پولِ نقد کم دارد به راننده می‌گوید: «از طرفِ شما فردا می‌دهم به خیریهراننده می‌گوید: «باشد خانم، اما توی صندوق‌های کلاهبرداریِ دولت نیندازو بسیار نمونه‌های دیگر از سروکله زدنِ مردم با یکدیگر برای بازسازیِ روابطِ اجتماعی، بر مبنای پذیرشِ تکثر و حرمتِ یکدیگر و پس زدنِ نظامِ ارزشیِ حکومت.  

به این روزمره‌ی زنده و پویا، که مردمِ شهر با صرفِ تمام توان و همتِ خود سعی در حفظِ آن دارند، چشم می‌دوزی و می‌دانی که زیر پوستِ آن، بحران‌هایی خطیر و عاجل به جانِ زندگی افتاده است: معیشت کمرشکن شده، تنگدستی و استیصال گلوی زندگی را گرفته، گرانیِ اقلامِ روزمره چنان سیرِ صعودی یافته که عددها را اصلاً نمی‌فهمی، کمبودِ آب و برق و آلودگیِ خفه‌کننده‌ی هوا لاعلاج شده، و احتمالِ دوباره‌ی جنگ ــ که برخی آن را نعمت و برخی بلا می‌دانند ــ به تعلیقی فلج‌کننده دامن می‌زند. و همه‌ی این بحران‌های هولناک و هزاران درد و فلاکتِ دیگر در عرصه‌های گوناگونِ زندگی، دست‌پختِ حکومتی ا‌ست که بیزاری و بریدگی از آن در قطعیتی آشکار موج می‌زند ــ آن‌قدر همه‌گیر و عیان که نیاز به بیان ندارد. حکومتی که غاصب و فاسد و بی‌عرضه، مثل بختک بر گرده‌ی مردم و کشور افتاده است، و گرچه خود را از فضای عمومی تا حدی پس کشیده، اما همچنان بر سریر قدرت است و با همان روش‌های تباه و فشل حکمرانی می‌کند.

در برابرِ این واقعیتِ عینی، در ذهن‌ها چشم‌اندازی هست از نبودنِ این نظام؛ قطعیتی هست که وضعیت موجود و این حکومت قابل دوام نیستند، رفتنی‌اند. اما وقتی از چگونگیِ آن می‌پرسی، بیشتر گمان و آرزوست که بازگو می‌شود. پیش‌بینی‌ها بیش از هر چیز یا به مرگِ رهبر بندند یا به شروعِ دوباره‌ی جنگ.

جامعه انگار ــ لااقل در لحظه‌ی کنونی ــ از همتِ جنبشی برانداز پا پس کشیده است. شاید امید بسته است به ظهورِ بزنگاهی که خود در ساختنِ آن درمانده است. آن عاملیتِ مصممی که چرخِ زندگیِ روزمره را با سخت‌کوشی و بردباری به جلو می‌راند، و تمامِ آن ایستادگی‌های مدنی و کنشگرانه که مانند شریان‌های کوچکِ حق‌خواهی در جامعه در جریان‌اند و ذره‌ذره پیشروی می‌کنند و به‌جد در برابر سرکوب می‌ایستند، در عرصه‌ی کلانِ سیاست، نمودی درخورِ ضرورتِ بحران‌های عاجل نمی‌یابد.

«بیاد بزنه ما رو خلاص کنه از شر اینااین جمله را پیش از سفر به تهران، در همان روزهای جنگِ دوازده‌روزه شنیدم؛ چه در بیرون از ایران و چه از زبانِ دوستانم در ایران، که برایم از واکنش‌های مردم به حمله‌ی نظامی می‌گفتند. از این جمله گاه مبهوت شدم، گاه دلم گرفت، گاه شرمنده شدم و گاه عصبی. به نظرم این جمله‌ی مهمی‌ است که باید به آن نگاه کرد؛ باید به علت‌های برآمدنش در این دوران و پی‌آمدهای حضورش پرداخت. باید راهی پیدا کرد برای دست‌وپنجه نرم کردن با آن.

مدتی پس از آن دوازده روزِ کذایی بود که دوستی در تهران یادداشتی نوشت در زنهار به کسانی که در برابرِ این جمله، گوینده را بی‌قیدوشرط به وطن‌فروشی متهم می‌کردند. نوشته بود که حق نداریم استیصالِ مردمی را که در فلاکت گیرند، هیچ روزنه‌ای برای خلاصی نمی‌بینند و در به زبان آوردنِ این جمله انگار لحظه‌ای سر از آن مغاک بیرون می‌کشند تا مگر فریادی بزنند، نادیده بگیریم. نوشته بود که باید با همدلی با رنجی که انسان‌ها را به چنین تنگنایی فرو افکنده برخورد کنیم، نه با نگاه از بالا و از سرِ داوری‌های سردِ نظری. زنهارِ بجایی بود که بسیار به دلم نشست، اما راستش ردِ این جمله را که بگیری، همیشه هم به بن‌بستِ رنج و ناچاری نمی‌رسی، زیرا گاه از سرِ ساده‌انگاری هم گفته می‌شود، یا شاید بی‌مسئولیتی؛ بر موجِ جوگیری‌های مزمن‌شده در خلق‌وخوی سیاسیِ ما هم سوار می‌شود.

یک روز که به دیدارِ دوستی رفته بودم، عمه‌اش که از سال‌های پیش می‌شناختم بی‌مقدمه رو به من گفت: «تو بی‌خود مخالفِ جنگی، وگرنه اینا نمی‌رننوه‌ی جوانِ او هم پشتش را گرفت و گفت: «باید از این پنجره‌ی شانس که برای ایران باز شده استفاده کردمادربزرگ و نوه حینِ چای و شیرینی نقل‌قول‌های کوبنده‌ای از اهالیِ رسانه‌های ماهواره‌ای آوردند و برای سرنگونیِ این نظام و بازگشتِ آن نظام چنان رؤیاپردازی‌هایی کردند که بیشتر به دردِ قصه‌ی شاه‌ِ پریان می‌خورد.

راستش به نظر می‌رسد که این اتصالِ تغییر به بمب و موشک و پهپادِ اسرائیلی نیز به تعلیق و انتظار دامن زده است؛ به وادادنِ عاملیتِ خویش به قدرت‌های بیرونی، که گاه با اعتمادی کورکورانه به سیاست‌های کلانِ قدرت‌های غربی، به‌ویژه آقایان ترامپ و نتانیاهو، همراه شده است.

در تهران بارها یاد واژه‌ی آلمانی Wunschdenken افتادم که از ترکیبِ آرزو و فکر کردن ساخته شده است. سازوکارش این است که خود را به آرزو می‌سپاری و فکر و استدلال را تنها در مسیری که به تحققِ آرزویت می‌رسد، به کار می‌گیری. آن‌قدر شیفته‌ی آرزو و ایده‌ات می‌شوی که بر همه‌ی عواملِ دیگری که در واقعیت دخیل‌اند، چشم می‌پوشی. شاید رشدِ چنین روحیه‌ای در فرد بی‌آزار باشد اما وقتی به رویکردی جمعی بدل می‌شود، زاینده‌ی موج‌هایی ا‌ست که رؤیا‌فروشان و پوپولیست‌ها سیاست‌گذارش می‌شوند، با به‌کارگیریِ ابزارهای تبلیغاتی سعی در هدایتش می‌کنند، با ساختنِ روایت‌های ساده و تهییج‌گر و تحریک‌کننده به آن نیرو تزریق می‌کنند، و دستِ آخر نیز برای تسخیرِ فضای عمومی، از جریان‌ها و گفتمان‌های منتقد دشمن‌سازی می‌کنند؛ به تهدیدِ دموکراسی بدل می‌شوند. راستش برای من مهاجرِ خاورمیانه‌ای در اروپا، این‌ها روال‌ها و سازوکارهای بسیار آشنایی هستند که به رشد و قدرت‌گیریِ جریان‌های راستِ افراطی دامن زده و می‌زنند.

در یکی از دیدارهایم در همین سفر، دوست عزیز و مشروطه‌خواهم با آزردگی و تندی از من پرسید: «یعنی من را جزو راست افراطی دسته‌بندی می‌کنی؟» گفتم: «نه، تو محافظه‌کاری؛ به دموکراسی معتقدی و سال‌ها برایش جنگیده‌ای و هزینه‌ی گزاف داده‌ای. سنتِ محافظه‌کاریِ اروپایی هم از چنین تاریخی برآمده است. اما در سال‌های اخیر با راست افراطی در بسیاری از زمینه‌ها همسو شده، به بهانه‌ی مهار موج راست‌گرایی در جامعه با گفتمان‌های راست و غیردموکراتیک مدارا می‌کند و این‌گونه به آن‌ها میدان می‌دهد. ما در گفت‌وگوهایمان همواره مرز نقد و ناسزا را نگه داشته‌ایم. اما در نزد بخش بزرگی از جریان‌ها و چهره‌های همسو با تو، این مرز دیگر هیچ حرمتی ندارد. اگر هم دارد، با عافیت‌طلبی از نقدِ صریح پا پس می‌کشند. هم دامن خود را پاک نگه می‌دارند و هم از این شیوه‌های تخریبی بر ضد رقیبانشان سود می‌برند. تو با آن‌ها و دوگانه‌سازی‌های زهرآگینشان چه می‌کنی؟ وقتی به امثال من می‌گویند: “یا با ما، یا خواسته و نخواسته همسو با جمهوری اسلامی، چه واکنشی نشان می‌دهی که با اصول دموکراتیک‌ات بخواند؟»

بحث به درازا کشید و او همچنان اصرار داشت که برای جزم شدنِ عزمِ براندازی، در قدم نخست جامعه نیاز به افقِ بدیلی دارد که جز بازگشت به مشروطه نیست. و گرچه به جریان‌های گوناگونی که با او هم‌افق هستند نقدهایی دارد، اما با آن‌ها هم‌سوتر است تا با من که فکر می‌کنم افقِ دموکراتیک ممکن نیست الا در پایبندی به سازوکارهای دموکراتیک در مسیرِ مبارزه.
«
باید بیشتر گفت‌وگو کنیم»، مثل هر بار با این جمله از هم جدا شدیم، با دلگرمی از این‌که رشته‌ی این گفت‌وگو، بر خلاف بسیاری از رشته‌های مشابه، پاره نشده است.

چند روز پیش از سالگرد و پس از نشرِ فراخوانِ گردهم‌آییِ یکم آذر، «کارشناس» مربوطه در وزارت اطلاعات با شماره‌ای ناشناس تلفن کرد و من را به جلسه‌ی معمولِ بازجویی، به دفترِ پیگیریِ وزارت اطلاعات در حوالی تئاترِ شهر احضار کرد. همان روالِ هرساله حاکم بود. همان کش دادنِ حرف در ابتدا، همان بازخواست‌ها از آنچه گفته و کرده‌ام، همان پاسخ‌های کوتاه و سطحیِ من، همان خط‌ونشان کشیدن‌ها و نمایشِ اقتدارِ «نظام» در اتاقِ دربسته. در آن سال‌های اول پس از قتلِ پدرومادرم، مأموران کم‌سن‌وسالی‌ام را دست‌مایه می‌کردند تا به رُخم بکشند که خام و بی‌تجربه‌ام. حالا سن‌وسالم را به یادم می‌آورند تا به خیالِ خودشان، تداومِ دم‌ودستگاهشان را در برابر تحلیلِ نیرو و عمرِ من، به رُخم بکشند. عمری گذشته است؛ مردِ جوانی که حالا چند سالی ا‌ست که «کارشناس» من شده و اصرار دارد به من ثابت کند که من را خوب می‌شناسد و از همه‌ی کارهایم مطلع است، نسلِ پنجمِ مأمورانِ بازجوییِ این وزارتخانه است که روبه‌روی من می‌نشیند. دست آخر هم روی کاغذی که بالایش نوشته بود «برگه‌ی بازجویی» درباره‌ی برنامه‌ی یکم آذر، توضیحاتِ هرساله را نوشتم، امضا کردم، انگشت زدم. مردِ جوان گرفت و گفت: «بفرمایید

امسال اقامتم در تهران طولانی‌تر از سال‌های اخیر بود. ساعت‌های بیشتری را در خانه و قتلگاه پدرومادرم گذراندم. فرصتی بود تا در فاصله‌ی دیدارها، در آن مکان یادآوری، به حرف‌هایی که می‌خواستم در مناسبت سالگرد بگویم بپردازم؛ ذهنم را به مجرای یادها و تجربه‌های این مکان بسپارم. در راهرو خانه، در پیچ راه‌پله، نقاشی بزرگی از چهره‌ی پدرم به دیوار تکیه داده، که یکی از هم‌حزبی‌های قدیمی او کشیده، که حالا سال‌هاست که درگذشته است. روزی در آذرماه سال ۱۳۷۷ برایم گفت که یک روز و یک شبِ تمام تا صبح کار کرده تا نقاشی را تمام کند و به تشییع‌ جنازه برساند. تابلو هنوز هم روی همان چوب‌های بلند و باریکی که به دو طرف بومِ نقاشی میخ شد تا بتوان آن را حمل کرد، بر زمین ایستاده است. در پایین تابلو این‌جا و آن‌جا جای انگشت روی رنگ نقش بسته است. پیداست که نقاشی به هنگام آن تظاهرات در تشییع‌ جنازه، وقتی همراه سیل جمعیت حمل می‌شده، هنوز خشک نشده بوده است؛ جای انگشت کسانی را ثبت کرده که سرِ دست نگهش داشته‌اند و از شر مأمورانی که چند جا برای پایین کشیدنش یورش بردند، محافظتش کرده‌اند. حالا در پیچ راه‌پله به دیوار تکیه داده، قدش تا به سقف می‌رسد و یادآور آن روز پرخروش است و همه‌ی آن دست‌های همراه.

نقاشی ساده‌ای ا‌ست، اما نگاه زنده‌ی پدرم را دارد، با همان تیزی و طنزی که در نگاه او بود. من سال‌هاست که با این نقاشی حرف می‌زنم. وقتی از توان یا تدبیر کم می‌آورم یا خشم امانم را می‌برد، با نگاه او به یاد می‌آورم تا کم‌کم عمق ریشه‌هایم را حس کنم، و دوباره عزم در من جزم شود.

یکم آذر روزِ دشواری ا‌ست. و گرچه از صبح زود با دلهره و کار و دوندگی همراه است، اما جا‌به‌جا فاجعه هم جلو آدم قد علم می‌کند، به یاد می‌آید، آه می‌شود.

بستگان و دوستانِ عزیزی دارم که در این روز صبح زود برای کمک می‌آیند. دستی گل‌ها را در گلدان‌ها می‌چیند، دستی کنارِ عکس‌ها و جایِ قتل‌ها شمع‌دان می‌گذارد، صندلی‌ها را می‌چینند، بساطِ چای و پذیرایی را آماده می‌کنند، حیاط را می‌روبند و به درختِ خشکی که یادگارِ مادرم، پروانه است، برگه‌های کوچکی می‌آویزند که رویشان نوشته: «پاینده ایران»، «دادخواهی»، «زن، زندگی، آزادی».

از حوالی ظهر سر و کله‌ی مأمورانِ لباس‌شخصی هم پیدا می‌شود که در کوچه می‌ایستند، ماسک بر چهره دارند و دوربین به دست. انگار شکلکی باشند که در این روز بر چهره‌ی کوچه می‌ماسد. حضورِ تحمیلی‌شان را به رخ می‌کشند تا دلهره و ناامنی بپراکنند؛ از کسانی که به مراسم می‌آیند مدام عکس می‌گیرند تا لابد پرونده‌سازی کنند. سال‌هاست که چنین می‌کنند

مراسمِ سالگردِ امسال با شور و شکوهِ ویژه‌ای همراه بود؛ نمودی از دستاوردی جمعی که بسیار بسیار کسان در طی سال‌ها، در همراهیِ پیگیر، برای ماندگاریِ آن ایستادگی و تلاش کرده‌اند. وقتی بالای پله‌های مهتابی ایستاده بودم و حرف می‌زدم، نگاهم که به نگاه‌های آشنا و غریبه می‌افتاد، با آن حسِ همبستگی که موج می‌زد، با به یاد آوردنِ مسیرِ طی‌شده‌ای که به همتِ جمع، در فراز و نشیبِ سال‌ها، تا آن‌جا پیش آورده بودیم، دلگرمیِ عمیقی حس کردم که به همه‌ی دشواری‌های این راه می‌ارزد. آن روز از خیلی‌ها شنیدم که از مراسم نیرو گرفته‌اند؛ از تکثرِ جمع، از حضورِ کنشگرانی از طیف‌ها و باورها و نسل‌های گوناگون در کنارِ هم، از خواندنِ سرودی که یادآورِ عشقِ کشته‌شدگانِ این روز به ایران است، و از فریادِ «زن، زندگی، آزادی» که نویدِ آینده‌ی ماست.

متنِ گفتارم به مناسبتِ دادخواهیِ یکم آذر در تریبونِ زمانه منتشر شده و تکرارش نمی‌کنم.

دو روز بعد از سالگرد در مترو خانمِ میان‌سالی من را شناخت. اجازه گرفت که سؤالی بکند و بعد با دستپاچگی پرسید: «چطور به شما اجازه می‌دهند که بیایید و مراسم بگیرید؟»

برایش از بیست‌وهفت سالِ گذشته گفتم، از این که در سال‌های اول گرچه جلو برگزاریِ مراسم را نمی‌گرفتند، اما هر بار لباس‌شخصی‌ها و نیروی انتظامی به شرکت‌کنندگانِ مراسم ــ که هر سال چند صد نفر بودند ــ حمله می‌کردند، همیشه عده‌ای بازداشت و حتی زخمی می‌شدند. این‌ که از همان سال‌ها هر بار من را احضار می‌کردند، تهدید می‌کردند، هر از گاه هم ممنوع‌الخروجم می‌کردند و روزها و گاه هفته‌ها سر می‌دواندند. از این‌ که از سال ششم برگزاریِ مراسم را حتی در خانه‌ی پدرومادرم ممنوع کردند، و با این‌همه من هر سال آمدم و هر سال به همراهِ برادرم دعوت به مراسم کردم. از این‌ که شانزده سالِ تمام این ممنوعیتِ مطلق ادامه داشت؛ هر سال نیروی انتظامی و لباس‌شخصی‌ها محله را قرق می‌کردند، دو سرِ کوچه را نرده می‌کشیدند، و با این‌همه بسیاری برای شرکت در مراسم می‌آمدند، بازداشت می‌شدند، کتک می‌خوردند، اما ایستادگی می‌کردند. از اینکه در تمامِ آن شانزده سال بستگانم و من را در این روز در خانه حبس می‌کردند، می‌گفتند: «دستورِ قرنطینه داریماز این‌ که در همان سال‌ها به یک بهانه‌ی پوچ وزارت اطلاعات از من شکایت کرد، در دادگاه به جرمِ واهی توهین به مقدسات و تبلیغ علیه نظام حکمِ تعلیقیِ شش سال زندان به من دادند، و من برای دادگاه هم آمدم. و ما هیچ‌گاه از ایستادگی و یادآوری پا پس نکشیدیم و ممنوعیتِ مراسم را نپذیرفتیم. و حالا چند سالی ا‌ست که جلو برگزاریِ مراسم را نمی‌گیرند، گرچه کم‌وبیش به شرکت‌کنندگان تعرض می‌کنند. و این پس گرفتنِ حقِ برگزاریِ مراسم دستاوردِ ایستادگیِ ماست؛ همگیِ ما که پا پس نکشیدیم.

به او گفتم: «در همین واگنِ مترو نگاه کنید که تعدادی از زنان بی‌روسری نشسته‌اند. اگر کسی چند سال پیش این صحنه را برای شما تعریف می‌کرد و می‌گفتدر جمهوری اسلامی در مترو زنان بی‌روسری هستند، آیا باورتان می‌شد؟ این دستاوردِ حق‌خواهی و ایستادگیِ جانانه‌ی جامعه بوده است. باورش کنیم

❊❊❊

پرستو فروهر: ۲۷ سال ایستادگی در قتلگاهی که به خانه‌ی دادخواهی بدل شد!

https://www.radiozamaneh.com/870147/

پرستو فروهر در سالگرد قتل پدر و مادرش، مراسم دیگری برای دادخواهی در خانه پدرش برگزار کرد. پرستو فروهر یادآور شد که دادخواهی زنده است؛ سنتی که هم گذشته را روایت می‌کند و هم چراغی است برای آینده‌ای که هنوز باید ساخته شود. خانه فروهرها، در گذر سال‌ها معنایی تازه یافته. اکنون مکانی است برای پافشاری جمعی بر دادخواهی، برای ایستادن بر حق دگراندیشی، برای اعتراض به خشونت سازمان‌یافته‌ی حکومتی و برای تجربه‌ کردن همبستگی.

۳ آذر ۱۴۰۴

بیست و هفت سال پس از شبی که خانه فروهرها به قتلگاه بدل شد، پرستو فروهر همچنان در همان مکان زخمی، سنت دادخواهی را زنده نگه می‌دارد. امسال نیز، در یکم آذر ۱۴۰۴ مراسم بیست‌وهفتمین سالگرد قتل داریوش فروهر و پروانه اسکندری با حضور پرستو فروهر، جمعی از فعالان مدنی و دوستداران این زوج در خانه آنها برگزار شد. در ویدیوهای منتشرشده از این مراسم، حاضران سرود «ای ایران» را همخوانی کردند و شعار «زن، زندگی، آزادی» سر دادند؛ نشانی از پیوند دادخواهی امروز با ریشه‌های مبارزه نسلی که فروهرها بخشی از آن بودند. داریوش فروهر و پروانه اسکندری اول آذر ۱۳۷۷ در جریان قتل‌های زنجیره‌ای، به‌دست عوامل وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی کشته شدند.

پرستو فروهر در این مراسم بار دیگر چهره‌ی عریان خشونت حکومتی و تداوم کینه‌ورزی علیه قربانیان را یادآور شد. او گفت:

بیست و هفتمین سال پس از قتل او، جماعتی دریده سر برآورده که برای انتقام‌گیری از پنجاه‌وهفتی‌ها، وعده نبش قبر می‌دهد تا استخوان‌هایش را بسوزاند.

داریوش و پروانه فروهر

او افزود:

کینه‌توزی و دریدگی و جهل آدم را در بهت فرو می‌برد و من امسال تا عمق جان شرمسار او هستم؛ که پس از عمری جان‌نثاری برای آزادی و آبادی ایران، پس از مرگی چنان فجیع و دردناک، جسدش هم نمی‌تواند در خاک میهنش آرام بگیرد.

پرستو فروهر در نوشته‌ای که هم‌زمان منتشر کرد نیز نوشت:

بر ماست که دادخواهی ناتمام این جنایت‌های حکومتی را یادآوری و پیگیری کنیم؛ همچنان و بیشتر تلاش کنیم تا در مغاک فاجعه‌ی این دوران، به مدد پایداری و جسارت خویش «زندگی» بسازیم.

در چنین فضایی، خانه فروهرها به دوگانه‌ای تبدیل شده است: خانه‌ای که روزی پناهگاه امید و مبارزه بود و سپس با هجوم مأموران امنیتی به قتلگاه بدل شد؛ مکانی که بیست و هفت سال است حامل دو حافظه متضاد اما درهم‌تنیده است. پرستو فروهر یادآور شد که این مکان نه فقط یادآور گذشته، بلکه مکانی برای «پافشاری جمعی بر دادخواهی» است؛ سنتی که با حضور سالانه مردم، مقاومت در برابر فراموشی و ایستادگی در برابر تحریف معنا پیدا می‌کند.

او تأکید کرد: دادخواهی، ابزار قدرت نیست؛ انتقام هم نیست. دادخواهی تلاشی است برای تبدیل درد به کنش و روایت به مقاومت؛ برای پاسداری از کرامت انسان، حقیقت و آینده‌ای که بر آزادی بنا شود.

❊❊متن سخنرانی پرستو فروهر در بیست و هفتمین سالگرد قتل پروانه و داریوش فروهر❊❊

دوستان و همراهان گرامی خوش آمدید.

بیست و هفت سال پیش در این ایام، طرح مخوف قتل‌های سیاسی حکومتی، که از سال‌ها پیش در درون و بیرون ایران، حضور و تکاپوی اجتماعی دگراندیشان، امنیت و در نهایت کینه‌توزی جان آنان را هدف گرفته بود، اوجی هولناک یافت. بر پاییز سال ۱۳۷۷ سایه‌ی قتل افتاده است.

در ابتدای کلام نام کشته‌شدگان آن پاییز را همراه هم بگوییم: کارون و حمید حاجی‌زاده، پیروز دوانی، پروانه و داریوش فروهر، مجید شریف، محمد مختاری، محمدجعفر پوینده. یادشان گرامی و ماندگار و نیروبخش ما در طلب حقیقت و عدالت.

مرورگر شما قادر به نمایش این ویدیو نیست.

پرستو فروهر در ۲۷مین سالگرد قتل پروانه و داریوش فروهر، اول آذر ۱۴۰۴

امروز بیست و هفت سال از قتل سیاسی حکومتی پروانه و داریوش فروهر گذشته است و حضور شما در این روز و اینجا دلگرم‌کننده، امیدآفرین و قدم‌تان گرمابخش زمین این خانه است.

خانه‌ای که در چنین روزی در سال ۱۳۷۷ با تجاوز ماموران حکومتی حریم‌اش شکست، با هجوم وحشیانه آنان به تن و جان صاحبان خانه، به قتلگاه بدل شد. و از آن تاریخ این دو مفهوم متضاد خانه و قتلگاه، دو مفهومی که در ذات‌شان نفی یکدیگرند، در این مکان حضوری همزمان یافته‌اند، هم‌مکان شده‌اند.

این مکان یادآوری، زندگی  پر تلاش و مبارزه‌ای را که سال ها زیر فشار سرکوب در آن جریان داشته، فراموش نکرده است، یادهای آن دو مبارز جسور و پیگیر را واننهاده است. بر دیوارها، تصویرها و سندهایی از آن دو زیست پربار و پر شور آویخته‌ است. یک به یک این یادگارها رد زندگی را پاس می‌دارند، فراز و نشیب یک مسیر مبارزاتی طولانی را به یاد می‌آورند و بازنمای یکی از شریان‌های تاریخ  مردم این سرزمین هستند، در تکاپو برای ساختن ایرانی آزاد و آباد.

و همزمان این مکان، جنایتی را که رشته‌ی زندگی‌ صاحبان آن را بریده است، به فراموشی نمی‌سپارد. در گذر روزمره‌‌ی سال‌ها از بهت آن نمی‌کاهد، عادی‌اش نمی‌کند. قتلگاه یادآور قتل مانده است، حتی اگر رد خون به مرور زمان محو شده باشد. آن صندلی که در اتاق کار این خانه رو به قبله مانده است، یادآور قتل  داریوش است که قاتلانش به گاه کشتن، او را رو به قبله‌شان کردند. آن تکه زمین که قاب عکس پروانه بر آن خوابیده، یادآور پیکر پاره پاره او ست که پخش همان تکه زمین شده بود. انگار هنوز در سکوت سنگین آن اتاق، زیر دست‌های آن چند مرد مامور، تقلا می‌کند، که یا زهرا گفتند و دشنه‌اش زدند و خفه‌اش کردند. آنچه از واقعیت شب قتل افشا و روایت شده است، در حافظه کسانی که در گذر زمان پای این خانه ایستاده‌اند، مانده است. هر بار که می‌آیند به یاد می‌آورند، به زبان می‌آورند تا پژواک یابد، تا زبان به زبان، دوباره و دوباره روایت شود. این خانه سنگینی قتل را بر دوش می‌کشد.

و  این خانه و قتلگاه در این بیست و هفت سال که از آن شب جنایت گذشته است، با همت و همراهی جمعی وجه دیگری از بودن نیز یافته است؛ مکانی شده است برای پافشاری جمعی بر دادخواهی، برای ایستادگی جمعی بر حق دگراندیشی، برای اعتراض جمعی به سرکوب و خشونت سازمان‌یافته‌ی حکومتی، مکانی شده است برای تجربه‌ی  همبستگی.

در طی سال‌ها در این مکان تداومی دلگرم‌کننده ساخته شده است که مدیون تمام کسانی ست که از راه دور و نزدیک برای ساختن و حفظ این سنت دادخواهانه تلاش کرده‌اند. به یاد آوریم که اگر امروز ما اینجا کنار هم ایستاده‌ایم، قدم جای پای کسانی گذاشته‌ایم که سال‌ها آمدند و با سد ماموران حکومتی روبرو شدند، مورد تعرض و خشونت قرار گرفتند، تهدید و بازداشت شدند و کتک خوردند. اما از پافشاری بر حق بزرگداشت کشته‌شدگان و حق دادخواهی پا پس نکشیدند، برای حفظ و پیشبرد این تداوم ایستادگی کردند.

اما حفظ تداوم تنها در تکرار این کنش میسر نشده است و نمی‌شود. که هر بار در این روند، از نو و به اقتضای زمان به این مناسبت نگاه کرده‌ایم. آن را به امروز فراخوانده‌ایم تا ارتباطش را با موقعیت حاضر دریابیم و تبیین کنیم؛ مسئولیتی را که در زمان حاضر بر دوش ما می‌نهد دریابیم و  بار گران آن را بکشیم. تا بتوانیم این شریان کوچک دادخواهی را در بستر پویش جامعه برای احقاق حقوق خویش در برابر ساختار قدرت متجاوز به این حقوق، بازخوانی کنیم، ضرورت‌هایش را دریابیم و به پیش‌اش ببریم. با شناسایی و تبیین این پیوند است که می‌توان تداوم را پویایی بخشید و به آینده‌ی آن امید بست.

پس امروز و اینجا، اگر از دادخواهی می‌گوییم و بر آن پافشاری می‌کنیم باید معنا و ضرورت‌های آن را در شرایط کنونی تبیین کنیم و  کج‌فهمی‌ها، تحریف‌ها و مغلطه‌هایی را که گرد این واژه ساخته و پرداخته می‌شوند، شناسایی و نقد کنیم. پافشاری بر دادخواهی را با گفت‌وگویی نقادانه درباره‌ی چشم‌اندازها، راهکارها و زبانی که برای طلب آن به کار می‌بندیم، همراه کنیم.

دادخواهی در واکنش حق‌طلبانه و اعتراضی به حق‌کشی نطفه می‌بندد؛ از قدرت حاکم  پاسخ می‌طلبد، در برابر دروغ‌ و دغلشان می‌ایستد، در برابر تهدید و تطمیع کوتاه نمی‌آید. در بستر چنین تلاشی‌ست که فرهنگ‌ حق‌خواهی در میان مردم توانمند می‌شود و حرکت و نیروی اجتماعی‌ایی می‌سازد که عدالت طلب می‌کند. و عدالت همواره متعهد به کشف و ثبت حقیقت است، درصدد پاسخگو کردن مجرم در پیشگاه افکار عمومی و تاریخ است. متعهد است به ساز و کارهای حقوقی، که پایبند به کرامت انسان و حقوق بشر باشند. پس عدالت را با انتقام یکی نگیریم.

دادخواهی ما را از قربانی بودن می‌رهاند، برای ما عاملیت می‌سازد؛ اما این عاملیت اگر متعهد به حقوق دیگری نماند، این دیگری هر کسی که باشد، ما را به بازتولید چرخه‌ی بی‌عدالتی و خشونت سوق می‌دهد.

دادخواهی از تعلقِ فردی بازمانده به عزیز جانباخته‌اش، از داغ و درد او، تعهدی می‌سازد برای یادآوری سرگذشتی که استبداد و سرکوب شریان حیاتش را قطع کرده‌ است؛ درد مرگ در پیکر جانباخته را نه تنها به خشم که به کنشگری  حق‌طلبانه‌ بدل می‌کنددادخواهی اگر تنها در خشم خلاصه بماند، اگر کینه و نفرت را به انگیزه‌ی محوری و موتور محرکه‌ی خویش بدل کند، به دام خشونت‌ورزی گرفتار می‌شود. به جای شکستن چرخه‌ی تباه خشونت، به آرزوی تکرار آن سقوط می‌کند.

دادخواهی را در سوگواری، روایت  فاجعه و بازنمایی رنج خلاصه نکنیم. دادخواهی داغ سنگین ما را به اعتراض بدل می‌کند و اینگونه در امتدادِ کنشگری سرکوب‌شده جانباختگان، شریانی از حق‌خواهی و استقامت می‌سازد. و اگر دادخواهی، قد علم کردن در برابر نابودی و مرگی ست که پی‌آمد استبداد بوده است؛ پس باید به زندگی و آزادی پایبند بماند، برای ساختن آینده‌ای تلاش کند که حرمت جان و کرامت انسان  را پاس دارد. پس فروکاستن دادخواهی به خون‌خواهی، آن را از جانمایه‌ی رهایی‌بخش‌اش تهی می‌کند.

دادخواهی نه با چشم‌پوشی و مماشات کنار می‌آید و نه تن به مصادره از سوی نیروهای سیاسی، از هر طیف و با هر باور که باشند، می‌دهد. استقلال خود را از همه نهادهای قدرت حفظ می‌کند. دادخواهی متعهد به حقیقت و عدالت است، پس نباید بگذاریم که دادخواهی ما در عرصه‌ی جدال قدرت به ابزار طناب‌کشی نیروهای متخاصم یا رقیب فروکاسته شود.

و ایستادن سر این معیارها در روزگار مهیب و غریبی که ما از سر می‌گذرانیم کار دشواری ست. اما اگر بر سر این معیارها نایستیم، حرکت‌هایی که سال‌ها برای رشد و تعمیق‌شان از جان مایه گذاشتیم، به کجراهه‌های هولناک می‌افتند. زیرا که امروز از یک سو همچنان با ساختار قدرتی  روبرو هستیم که برای تحکیم خویش از هیچ ظلم و دغلی فرونمی‌گذارد و از سوی دیگر با موج فزاینده‌ای از تخطئه و تخریب و تندخویی از سوی بخش‌هایی از نیروهای مخالف با این ساختار قدرت. و هر دوی این جبهه‌ها در آزادی‌ستیزی، انحصارطلبی و نفی تکثر، تحریف و ساده‌سازی واقعیت و تاریخ، بی‌حرمتی به هر باور و هویت و تاریخی که مخالف خود تعریف می‌کنند، در مصادره‌ی به مطلوب مفاهیم و نمادها شبیه هم هستند. یکی قدرت دارد و سال هاست کشته و نابود کرده و هزاران هزار چوبه‌ی دار به پا کرده و می‌کند، دیگری در سودای پس گرفتن قدرت، به صداهایی میدان می‌دهد که نویدشان برپایی چوبه‌های دار است.

راستش باور نداشتم که به چنین ورطه‌ای فروغلتیم.

رد این ناباوری و  بهت را که گرفتم، دست‌نوشته‌ای از پدرم را به یاد آوردم که متن دفاعیات اوست در دادگاه نظامی در سال ۱۳۴۴. وقتی که تلاش‌های شماری از احزاب و وابستگان به جریان ملی برای تشکیل جبهه ملی سوم با یورش دستگاه حاکمه  و بازداشت‌های گسترده‌ سرکوب شد. در ابتدای دفاعیه نوشته است: سال‌ها پیش آن روز که با دلی آکنده از مهر ایران در برابر کتاب آسمانی و درفش ملی بر زمین زانو زده و پیمان سپردم در راه آزادی و آبادی میهنم تا پای جان بکوشم هرگز گمان نمی‌بردم روزی فرارسد که به این کوشش‌ها رنگ بزه زنند و به دادگاهم کشانند.

این بهت از دشمن‌انگاری و سرکوب را که در کلام او مانده است، مدخلی گرفتم برای روایت موقعیت‌هایی در مبارزه سیاسی او، که جابه‌جا چنان مورد تخاصم قرار گرفته ،که بهت می‌آفریند. و جا‌به‌جا این تن اوست که هدف کینه‌توزی شده است.

تن انسان، نمود چگونگی حضور او و  محمل کنش او ست. جانش به این تن بند است. سرکوب نیز اغلب بر تن اعمال می‌شود، رد خشونت اش  بر تن می‌افتد، تنی که حبس می‌شود، زخم می‌خورد، درد می‌کشد.

صبح روز کودتای ۲۸ مرداد، او می‌خواسته از سکویی در میدان بهارستان بالا برود تا مردم را جمع کند  و به مقاومت بخواندهمانجا گروهی از کودتاچیان به سرش می‌ریزند. به قصد کشت او را می‌زنند. تقلا می‌کند، کسانی به کمکش می‌آیند و نجاتش می‌دهند. در بیمارستان نجمیه از هوش می رود، سرش را که از چند جا شکافته بوده، بخیه می‌زنند، زخم‌هایش را تیمار می‌کنند و عصر آن روز کودتا او را روی برانکاردی از  درپشتی  بیمارستان که جسدها را از آن بیرون می بردند، در می برند تا در مخفیگاهی بهبود یابد. او ۲۴ ساله بوده است، با تنی جوان و رشید. بعد از آن بارها حبسش می‌کنند. سال ۱۳۳۷ او را برای دست کشیدن از کار سیاسی و ترک ایران زیر فشار می‌گذارند. ۳۰ ساله بوده استاول افسر بلندپا‌یه‌ای در زندان به ملاقاتش می‌رود و در نهایت احترام به او پیشنهاد می دهد که ایران را ترک کند. و او آنقدر میهن‌اش را دوست داشت، که نمی‌توانست از آن دل بکند و برود. گفته بود زندان را به رفتن ترجیح می‌دهد. سلول او را به اتاقکی منتقل کردند با سقف فلزی، که روی سقف آشپزخانه‌ی زندان دژبان بنا شده بود. می‌گفت تن‌اش پر از تاول شده بود و روزها از شدت گرما غش می‌کرده است. و آن افسر هر از گاه غروب‌ها می‌آمده و از او احوالپرسی می‌کرده و می‌پرسیده که آیا تقاضایی دارد؟ و او هر بار تشکر می‌کرده و می گفته چیزی نمی‌خواهد.

پس از آن زندان بود که او دل به پروانه اسکندری باخت. می‌گفتند در بهار سال ۱۳۴۰ در فراغتی میان حبس‌ها ازدواج کرده‌اند. و من سال‌ها در زندان‌ها به ملاقات پدر رفتم. او حبس می‌کشید و هر بار چهره‌اش از دیدنم می‌شکفتتن با صلابت‌اش به آغوشی نرم گشوده می‌شد.

در آذر ماه سال ۱۳۵۶ در باغی در کاروانسراسنگی  کوشندگان جبهه ملی که چند ماهی بود دوباره تشکیل شده بود،  گردهم‌ایی داشتند. آن جمع، مورد هجوم جماعتی چماقدار قرار گرفت. او دوباره سرش شکست و تن‌اش آسیب دید. با همان سر خون‌آلود بود که به پاسگاه مجاور رفته بود تا شکایت کند.

و در آن سال‌های انقلاب تا بهار سال ۶۰ که به مرور همه‌ی امیدهای او به آن انقلاب به باد رفت، چه در آن دوران که درون دولت بود و چه پس از استعفا و فاصله‌گیری از حاکمیت، هر آنچه در توان تن و جان‌اش بود در طبق اخلاص گذاشت تا شاید بر روندهایی که زندگی ملی را می‌ساختند، تاثیر بهینه بگذارد. و من کوفتگی آن تن عزیز را به یاد دارم که آخرشب‌ها به خانه بازمی گشت. مادرم درباره آن دوران در یک جمله گفته است که ما همه‌ی تلاشمان را کردیم که چیز بهتری بسازیم که نشد و ما خود را مسئول می‌دانیم پس همچنان همه‌ی تلاشمان را می‌کنیم.

سال ۱۳۶۱ بود که پدرم  پس از دوره‌ای زندگی مخفی و تلاش برای سامان‌دهی مقاومت دوباره بازداشت شدتا آستانه مرگ رفت و بازگشت. او را در سلولی حبس کرده بودند که چنان کوچک بود که او نمی‌توانست قد راست کند. از آن زندان که آمد لاغر و رنگ‌پریده بود با انبوهی از ریش و دردهایی در تن عزیزش، که با او ماند، با صدای تیرهای آن اعدام‌های فوج فوج، که در گوشش ماند. ۵۳ ساله بود. رد آن اعدام که از آن جست، نزد ما که دوستش داشتیم، به دلهره‌ای بدل شد در نگاهمان به تن او. انگار لب مرز مرگ راه می‌رفتو او و همراهان سیاسی‌اش بار دیگر قدم به قدم راهی ساختند برای مبارزه با استبداد و خشک‌اندیشی و تباهی حاکم. در این راه او پله پله چنان تند و جسور شد که گاه وحشت می‌کردیم که چه بی‌مهابا تن به صف آن جماعت دریده و بی‌رحم می‌زند.

تهدیدهایشان را به هیچ می‌گرفت، به تهمت‌ها و دشنام‌هایی که در روزنامه‌هایشان چاپ می‌کردند بی‌اعتنایی می‌کرد ، کنترل دائمی زندگی، از شنود و مامور و خبرچین که مثل مور و ملخ دور و برش ریخته بودند را به سخره می‌گرفت.

سال ۱۳۷۴ در آیین بزرگداشت شادروان سنجابی در خانقاه صفی‌علیشاه در همین نزدیکی به روال آن سال‌های سخت، جماعتی عربده‌کش و چماقدار به خانقاه هجوم آوردند. او به رسم صاحب مجلس در آستانه‌ی در ایستاده بود که سرکرده‌ی آن جماعت به سویش یورش بردبرادرم خود را حايل تن پدر کرد و زخمی شد.

برادرم می‌گفت آن شب تا صبح نخوابیده است که مبادا آن جماعت، که آن روز برای نخستین بار در این شهر با مقاومت جانانه‌ی مردم روبرو شدند، شبانه به خانه هجوم بیاورند.

هجوم ۳ سال بعد، با برنامه‌ریزی و حکم حکومتی برای قتل رخ داد. او ۷۰ ساله بود که کشته شد.

تن او را در پزشک قانونی تهران دیدم. جمجمه‌اش را شکافته بودند و با نخ‌های سیاهی دوخته بودند. سینه‌اش را دریده بود. آن تن رشید، جان داده بود. برای بار آخر تن‌اش را وقتی برادرم او را در گور می‌خواباند، لمس کردم به نوازش وداع. لب‌هایش به نرمی باز مانده بود و تن اش در پرچم ایران پیچیده بود. رویش خاک ریختند و او پنهان شد.

و حالا بیست و هفت سال پس از قتل او، جماعتی دریده سربرآورده که برای انتقام‌گیری از ۵۷ی‌ها برای جسدش خط و نشان می‌کشد، وعده‌ی  نبش قبر می‌دهد تا استخوان‌هایش را بسوزاند، جماعتی که از هیچ توهین و ناسزا به او ابا ندارد.

جسد یک انسان همچنان تن او ست. قبر نیز که محفظه‌ایی ست برای جسد در امتداد انسان جای می گیرد. از همین روست که همان کشمکش که بر سر انقیاد تن انسان حاکم است اینجا هم امتداد می‌یابد. سرکوبگر و کینه توز با قبر همان رفتاری را می‌کند که با جسد می‌کند، همان که با تن انسان می کند.

کینه‌توزی و دریدگی و جهل آدم را در بهت فرو می‌برد، شرم می‌آورد. و من امسال تا عمق جان، شرمسار اویم که پس از عمری جان‌نثاری برای آزادی و آبادی ایران، پس از مرگی چنان فجیع و دردناک، جسدش نیز نمی‌تواند آرام بگیرد، در خاک میهن‌اش که عاشق آن بود با حرمت بخوابد. اما من از او آموخته‌ام که پا پس نکشم، از او بیاموزیم که پا پس نکشیم، که بهت خویش در برابر فرومایگان از هر قوم و تبار که باشند فروخوریم، اما از آزادی و ایران دست نکشیم.

❊❊❊


بیشتر از رسانه‌های ملیِ همگانی به‌مثابه شاخه‌ چهارم دولت ❊سایت شخصی علی صدارت❊ کشف کنید

برای دریافت آخرین پست‌ها به ایمیل خود مشترک شوید

1 دیدگاه دربارهٔ «در کنار پرستو فروهر، به مناسبت زادروز شهید داریوش فروهر»

  1. ‍ ‍ ☘☘ برگی از تقویم تاریخ ☘☘

    ۷ دی زادروز داریوش فروهر

    (زاده ۷ دی ۱۳۰۷ اصفهان – درگذشته ۱ آذر ۱۳۷۷ تهران) دبیرکل حزب ملت ایران و وزیر کار دولت بازرگان

    از ۱۵ سالگی و پس از آشنایی با دکتر مصدق، زندگی سیاسی‌اش را آغاز کرد و در دوران فعالیت سیاسی، پیش از انقلاب، بارها بازداشت و زندانی شد.
    در آذر ۱۳۲۷ و در ۲۰ سالگی به عضویت در گروه مکتب درآمد که هسته مرکزی یک گروه سیاسی ملی‌گرا و مبارز بود. گروه مکتب سه سال بعد در آبان ۱۳۳۰ تبدیل به حزب ملت ایران شد و او نیز به عضویت در کمیته موقت رهبری این حزب درآمد. وی در ۱۷ دی همان سال و در ۲۳ سالگی، پس از صارمی کلالی به دبیری حزب ملت ایران انتخاب شد و به واسطه فعالیت‌های سیاسی‌اش پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تحت تعقیب بود.
    او ابتدا به مدت ۷ ماه زندانی شد و به قشم تبعید شد سپس تا ۱۳۳۹ و تشکیل جبهه ملی دوم، بارها به زندان افتاد.
    او در سال ۱۳۳۸ نیز درحالی که در زندان به سر می‌برد، ارتشبد هدایت که گویا حامل پیامی از سوی حکومت بود، به او توصیه کرد تا برای همیشه از ایران برود. اما فروهر در پاسخ به او گفت که «زندان را به آزادی دور از وطن ترجیح می‌دهم».
    در سال ۱۳۳۹ و با تشکیل جبهه ملی دوم، اگرچه در زندان بود اما به عضویت در شورای مرکزی این جبهه انتخاب شد. در آستانه انقلاب ۱۳۵۷ نیز با حضور در صف مقدم راهپیمایی‌های اعتراضی، اراده‌اش را برای تغییر نظام سلطنتی در ایران را به نمایش گذاشت.
    در خرداد ۱۳۵۶ سه تن از سران جبهه ملی یعنی دکتر کریم سنجابی، داریوش فروهر و شاپور بختیار نامه‌ای به‌محمدرضاشاه نوشته و از او خواستند که برای نجات کشور به اصول مشروطیت تمکین کند.
    فروهر در نهم آبان ۱۳۵۷ و پس از آزادی محمود طالقانی از زندان، از مردم خواست تا دستور حکومت نظامی را بشکنند. بدین ترتیب بود که صف عظیمی از مردم در حالی که شاخه‌های گل به دست داشتند، فاصله بازار تا خانه طالقانی را پیاده پیمودند. فروهر در همان راهپیمایی طی سخنانی اعلام کرد که «نظام آینده ایران باید با همه‌پرسی تعیین شود».
    او در آبان ۱۳۵۷ به عنوان سخنگوی جبهه ملی ایران انتخاب شد. در آبان ماه، اتحاد نیروهای جبهه ملی طی صدور بیانیه‌ای اعلام موجودیت کرد. به موجب این اعلامیه سوسیالیست‌های نهضت ملی ایران، حزب ایران و حزب ملت ایران عناصر متشکله جبهه ملی چهارم بودند. مهندس حسیبی به‌عنوان رئیس شورای مرکزی و کریم سنجابی، شاپور بختیار، داریوش فروهر و رضا شایان و اسداله مبشری به‌عنوان اعضای کمیته مرکزی انتخاب شدند.
    وی در ۲۴ بهمن ۱۳۵۷ درکابینه دولت موقت بازرگان شرکت کرد و در ابتدا به‌عنوان وزیر کار و سپس به‌عنوان وزیر سیار و نماینده دولت در امور کردستان مشغول به کار شد.
    او در اولین دوره انتخابات ریاست جمهوری کاندیدا شد و در رتبه چهارم قرار گرفت.
    در سال ۱۳۶۰ به زندان رفت و پنج ماه زندان را نیز در کارنامه سیاسی پس از انقلاب خود به جای گذاشت.

    کشته شدن داریوش فروهر و همسرش:
    در ۱۳۷۷ داریوش فروهر و همسرش پروانه فروهر در خانه خود، طی قتل‌های سیاسی موسوم به قتل‌های زنجیره‌ای به‌طرز فجیعی به‌قتل رسیدند.
    آرامگاه وی در بهشت‌زهرا است.

    ‎ @bargi_az_tarikh

    #برگی_از_تقویم_تاریخ

    ☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘
    #داریوش_فروهر، ز

پاسخ دادن به صدارت لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.

پیمایش به بالا

بیشتر از رسانه‌های ملیِ همگانی به‌مثابه شاخه‌ چهارم دولت ❊سایت شخصی علی صدارت❊ کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب