نوامبر 10, 2013

پدرم را نبرید… پدرم را نکشید…

                پدرم را نبرید……. پدرم را نکشید…….      سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و

پدرم را نبرید… پدرم را نکشید… بیشتر بخوانید »

پیمایش به بالا