نوشتارها

صدارت-راههای قدرت برای «حفظ نظام» و ادامهٌ قدرت‌سالاری، روش‌های مردم برای گذار به مردم‌سالاری

در این زمان، مستبد چند راه برای «حفظ نظام» و ادامهٌ سلطه‌گری دارد:
۱- سرکوب‌های بیشتر برای ادامهٌ حاکمیت فردی: ادامه سرکوب‌ها به همان شکل‌های سابق، از تزلزل پایه‌های آن‌ها نمی‌کاهد، و حکمران مستبد، برای ادامهٌ حکمرانی خویش، خود را ناچار می‌بیند که بر کیفیت و کمیت سرکوب و اختناق بیافزاید. این روش‌ها به هیچ وجه استمرارپذیر نیستند، و خود باعث بی‌ثباتی بیشتر وضعیت می‌گردد(مانند قتل دولتیِ مهسا امینی). گرچه در بسیاری از موارد، فرد مستبد قادر به دیدن این واقعیت نیست.
در این زمینه، روش گذار به مردمسالاری، خشونت‌زدایی با پرهیز از همجنسِ رژیم شدن است، با حقوق‌مداری.
۲- ادامهٌ همان حاکمیت، ولی به شکل شورایی: مستبدان از سازوکار قدرت باخبر نیستند و نمی‌دانند که قدرت قابل تقسیم نیست! در ایران، سرنوشت «شورای سلطنت» را برای «حفظ نظام» حفظِ نظامِ شاهنشاهیِ پهلوی دیدیم. به همان ترتیب، شورای فقها هم به عنوان یک راهِ حلِ طولانی و پایدار برای «حفظ نظام» ممکن نشده، و نمی‌شود، و نخواهد شد.
۳- روش دیگر مراجعه به «اپوزیسیون» است. در زمان ولایت مطلقه پهلوی، تعویض نخست‌وزیرها بعد از امیرعباس هویدا، و سپس مراجعه به افرادی در خارج از رژیم شاه نتیجه نبخشید، و هیچ یک از آن‌ها، با درایت، این مقام را نپذیرفتند. شاپور بختیار این دوراندیشی را از خود نشان نداد، و در تاریخ ۱۶ دی‌ماه ۱۳۵۷، نخست‌وزیر شاه و شاهنشاهیِ در حال سقوط شد. سرنوشتی که بختیار برای خود ساخت، نقشی که وی در نحوهٌ فروپاشی رژیم ولایت مطلقه پهلوی، و سپس روی کار آمدن رژیم ولایت مطلقهٌ فقیه بازی کرد، و به‌طور کلی سرنوشت ایران و ایرانیان بعد از انقلاب، بسیار عبرت‌آموز است. این در حالی است که درست ۲۰ ماه قبل از انقلاب یعنی در تاریخ ۲۲ خرداد ۱۳۵۶، خود او به همراه کریم سنجابی و داریوش فروهر، نامه‌ای هشدارآمیز به محمدرضا پهلوی نوشتند، ولی گوش مستبد شنوایی هشدارها، و چشم او بصیرت خطرات پیشِ رو در آیندهٌ نزدیک را نداشت. خامنه‌ای هم مانند پهلوی و سایر مستبدان، از آن شنوایی و بصیرت، عاجز است.
در سال‌های منتهی به ۱۳۵۷، خیل عظیمی از مردم ایران، به‌تدریج منقلب‌تر شدند که شاهد انقلاب ۲۲ بهمن شدیم. ولی در تعدادی از مردم…..

صدارت-راههای قدرت برای «حفظ نظام» و ادامهٌ قدرت‌سالاری، روش‌های مردم برای گذار به مردم‌سالاری بیشتر بخوانید »

مصدق، بنی‌صدر-لبخند مردمسالاری استقلال، آزادی، عدالت

صدارت- راز نجات بنی‌صدر: حقوق‌مداری! استقلال! پرکاری! عشق به ایران و ایرانیان! امید! امید! امید!

بنی‌صدر: «ایران سرزمین پهلوانان است!»
…می دانید که امید، یکی از ویژگی های حق است. آدم وقتی به حق عمل می کند، طبیعتاً امیدوار است؛ یک. دو، امید نه، یعنی چه؟ یعنی یاس بله دیگر. یاس به کجا می رسد؟ یعنی فلج بشوم، مایوس بشوم یعنی فلج بشوم. یعنی کار نکنم! در حالی که من در این چهل سال، هر سال یک کتاب نوشتم. امید، حیات است، زندگی است. گفتم از ویژگی های حق است، از ذاتی حیات است. حیات یعنی امید، یاس یعنی مرگ. من هیچوقت قصد مردن نکرده بودم. هنوز هم نکردم.
با این حال من هیچوقت به مرگ فکر نمی کنم. به زندگی فکر می کنم، و آنچه که برای یک زندگی در حقوندی، شاداب و رشدیابنده لازم است، در آن ها فکر می کنم و کار می کنم، مطالعه می کنم و آنها را به اصطلاح به صورت نوشته یا گفتار در می آورم، و با دیگران در میان می گذارم. این از یک نظر.
اما از یک نظر دیگر، تجربه. تجربه زندگی. با زندگی گذشته تاریخ. من آدمی هستم که تاریخ ایران را از آغاز تا حال، فیش کردم. در برگدانهای بزرگ ترتیب دادم که امرهای واقع مستمر را شناسایی کنیم و ببینیم چطور جامعه تحول کرده و تا امروز آمده. بعد هم راجع به جامعه های دیگر کار کردم؛ شخصیتها، گروه های سیاسی و … شما شاهنامه را بخوانید، هم اینها را می بینید. از این جهت که بهش می گویند حکیم، چون واقعاً نظریه قدرت را خیلی دقیق شما در شاهنامه می بینید که طرف توانسته بر مبنایش ساختار قدرت را توضیح بدهد، درونی، بیرونی و لحظه های یاس را شما می بینید لحظه های مرگ ملی است!
در ماجرای رستم و اشکبوس، که شب، قشون ایران، پراکنده، شکست خورده، مایوس. یکی از دور می بینید که یک سوار دارد می آید و نزدیک می شود و داد می زند «رستم آمد، رستم آمد!». رستم آمد، یعنی امید آمد، و فردا هم آنها برمی گردند و پیروز می شوند.
همین کار را من در جنگ ایران و عراق کردم. وقتی وارد شدیم به خوزستان، خلبانها را جمع کردم، آنها به من گفتند که دو ساعت دیگر، دزفول سقوط می کند. و ما داریم جمع می کنیم که هواپیما و اینها را ببریم که اینجا به دست عراقی ها نیافتد. من آنجا ماجرای رستم و اشکبوس را آنجا برای آنها گفتم. و گفتم به اینکه سقوط درفول، یعنی سقوط خوزستان، سقوط خوزستان، یعنی مجروم شدن ما از درآمد نفت، با توجه اینکه ما تازه اقتصاد مصرف محور شاه را تحویل گرفتیم، یعنی گرسنگی و مرگ ملی از گرسنگی.
اینهم قابل تحمل نیست. بنابراین شما می باید مانع سقوط دزفول بشوید تا ما بتوانیم قوای زمینی تدارک بکنیم و بیاوریم برای دفاع از دزفول. آنها همین کار را کردند. یک هنر عظیمی، بی مانندی. آن هیئت آمدند به ایران، گفتند کار ارتش ایران، حماسه نبود، معجزه بود! واقعاً معجزه بود! برای اینکه نیروی هوایی با نیروی زمینی جنگید. امری که می گفتند محال است. و دزفول نجات پیدا کرد.
حال زندگی و تجربه خود من. بیمار بودم وقتی که دبیرستان را تمام کردم، ۴۲ کیلو وزن داشتم. و خودم برای خودم رژیم نوشتم. در ۶ ماه، نزدیک به ۸۰ کیلو شده بودم. دیگر از این وری افتاده بودم. مدتی باز رژیم و اینها که مقداری از وزن کم کنم.
بطور روزمره اثرات یاس و امید را در زندگی خودم تجربه کردم و دیدم که دل سپردن به یاس، یعنی سرنهادن به بالین مرگ. و این نه کار صحیح است، نه با حق و حقوق می خواند. جامعه هایی را هم دیدم، هر جامعه ای که رسید به نقطه یاس و نتوانسته از آن بیرون بیاید، مرده است.
مثلاً ایران در دوران بعد از حمله مغولی. آن وقتی که می خواند، آن وضعیتی که آن زمان بوده، آن فریاد – حالا خیلی ها جلال الدین رومی را از دید عرفانی نگاه می کنند، شما از دید ملی نگاه کنید، ببینید آن فریاد که انسان، امید را از دست نده، زنده ای، برخیز، زندگی کن!
این یک فریاد است که ماندگار شده. به جلال الدین رومی، یک حیات جاودانه داده است. ولا افکار عرفانی که تا بخواهی است، وجود دارد. اما آگاه، ناآگاه ایرانی می داند که یک فریادی آن زمان، او را به خود آورده، از آن چنگال یاس بال گرفته، امید زندگی در او برانگیخته و او رفته مغول را رانده و دوباره ایران مستقل و آزاد را بازیافته. شما در قضیه ضحاک در شاهنامه، عیناً آنرا می بینید. ایرانی که می رسد به نقطه مرگ، یاس و کاوه آهنگر را می بینید، جنبش همگانی و بازیافت زندگی.
اینها را که به شما می گویم، اینها همه چیزهایی است که من زندگی کرده ام. تنها مطالعه تاریخی نبوده.
مطالعه و تجربه و زندگی بوده. اینست که من در عمر هیچوقت مایوس نشدم، به پای یاس که من را ببرد به آنکه ول کنم، نه هیچوقت نرفتم!

صدارت- راز نجات بنی‌صدر: حقوق‌مداری! استقلال! پرکاری! عشق به ایران و ایرانیان! امید! امید! امید! بیشتر بخوانید »

صدارت- واژه‌ها و عبارت‌ها: فشنگ‌های جنگ روانیِ قدرت‌ها برای منفعل کردن ما مردم

همهٌ سلطه‌سالاران و قدرت‌ها، ما مردم را منفعل و رام و سربه‌زیر و ساکت و سامت می‌خواهند! برای اینکار، باید با مغزشوی در ملت‌ها، «تولید رضایت» کنند! این معزشویی را نتانیاهو «هاسبارا» می‌خواند، و همجنس او خامنه‌ای به آن «بلاغ مبین»، یا «جنگ نرم» و یا «جهاد تبیین» می‌گوید. در یک کلام این‌ها انواع «جنگ روانی» هستند و برای این خشونت‌گستری حتی مقری به نام «قرارگاه جنگ ترکیبی» هم دارند! 
قدرت‌ها در جنگ روانی علیه ملت‌ها، باید بتوانند خود ما مردم را هم در پیشبرد این تجاوزات، به‌کار بگیرند. واژه‌ها و عبارت‌هایی که به وضوح تزویرهای مغزشویی و ترفندهای پروپاگندا، و در واقع فشنگ‌های جنگ روانی هستند، به طور ناملموس، توسط خود ما مردم مصرف و بازمصرف و بازنشر می‌گردد که داستانِ «خر برفت و خر برفت» از مثنوی مولوی را تداعی می‌کند…
واژهها و عبارتهایی که با چشم و گوش خود می‌بینیم و می‌شنویم، به مغز ما می‌روند، و در قلب و روح ما اثر می‌گذارند، و هر آن‌چه که از قلم و زبان ما بیرون می‌آید، از آن متاثر است! این رفت و برگشت، می‌تواند باعث غنای وژدان عمومی بگردد، و یا بر عکس، آن‌را مخدوش کند:…..

صدارت- واژه‌ها و عبارت‌ها: فشنگ‌های جنگ روانیِ قدرت‌ها برای منفعل کردن ما مردم بیشتر بخوانید »

صلح با من شروع میشود، peace begins with me خشونتزدایی، جنگ خودانگیختگی جنبش خودجوش استقلال نفی انفعال، تلاش، سرنوشت خوبتر

صدارت-کمربند سبز خمینی! اسرائیل بزرگ نتانیاهو! امریکای کبیر ترامپ! برخی شباهت‌های سرنوشت‌های قدرت‌ها

افول قدرت حاکم بر ایران بر کسی پوشیده نیست. ایرانیان در نقطه عطف تاریخی مهمی هستند، بر سر یک دو راهی!
یک راه- راهِ فعالیت برای هرچه فراگیرتر کردن جنبش خودجوش و خودانگیخته مردمی برای استقرار و استمرار و پیشبرد مردمسالاری.
راه دگر- بی‌راههٌ انفعال و سکون و سکوت و انتظار که ببینند قدرت‌ها بالاخره می‌خواهند چه بلاهای جدیدی بر سر ما بیاورند! و کدامیک از قدرت‌ها در جنگ و ستیز با یکدیگر، چه مقدار از ایران و ایرانیان را می‌خواهند برای سفرهٌ گستردهٌ منافع خود، قربانی کنند!
تصمیم با ما است!
افول قدرت داخلی، همزمان با افول بسیاری از قدرت‌های خارجی بوده است. سرنوشت این قدرت‌ها به مصداق این شعر گشته است که:
«سر شب سر قتل و تاراج داشت، سحرگه نه تن سر نه سر تاج داشت»
بسیاری از آن‌ها مانند قدرت داخلی، خود را مجبور دیده‌اند که از ابعاد کمی و کیفی زور و خفقان و سرکوب بکاهند. هم جنس بودن خامنه‌ای و نتانتانیاهو و ترامپ و… را بارها مورد بحث قرار داده‌ایم. همچنین بارها توضیح داده‌ایم که همهٌ اینها، مانند ظروف مرتبطه، به هم اتصال دارند، و بلکه حتی لازم و ملزوم یک‌دیگر هستند!
بلندپروازی‌های متوهمانهٌ آنها هم شباهت‌های زیادی دارند، و در راه رسیدن به هدف، همدیگر را ایجاب می‌کنند. خمینی و خامنه‌ای و شرکا از «کمربند سبز» سخن گفتند، نتانیاهو و شرکا کابوس «اسرائیل بزرگ» را بر مردم منطقه تحمیل می‌کنند، و ترامپ و شرکا سودای «آمریکای کبیر» را در سر می‌پرورانند! وجه مشترک همهٌ این بلندپروازی‌ها، دستاویز «دین» است! یعنی نقض لائیسیته! و در نتیجه یعنی تبعیض! و در نتیجه یعنی خشونت و جنگ و خون‌ریزی!…….

صدارت-کمربند سبز خمینی! اسرائیل بزرگ نتانیاهو! امریکای کبیر ترامپ! برخی شباهت‌های سرنوشت‌های قدرت‌ها بیشتر بخوانید »

صدارت- روانشناسی انفعال، آسیب احساسی-روانی

…هر مستبدی، و هر رژیم استبدادی حاکم بر هر کشور، و هر دولت دیکتاتوری نیاز دارد که برای بقای خود، ملتِ زیر یوغ خود را، همیشه در احساس ناتوانی و ترس و اضطراب و بی‌ثباتی و تزلزل و ابهام و بی‌اطلاعی و نگرانی و افسردگی و فرسودگی و ناامیدی و یاس و…  نگه دارد. این ترفند، به طور عملی، از طریق جنگ روانی اجرایی می‌گردد.
با شکست دادنِ یک حداقل لازمی از ما مردم در جنگ روانی، خامنه‌ای و نتانیاهو (که هر دو از یک جنس هستند) توانسته‌اند حاکمیتی بس طولانی بر مردم داشته باشند. جنگ روانی قدرت‌ها علیه مردم را، خامنه‌ای و شرکا «جهاد تبیین»، و نتانیاهو و شرکا «هاسبارا» می‌نامند! هر چه تعداد افرادی بیشتری، هم به لحاظ کمی و هم به لحاظ کیفی، در این جنگ روانی شکست بخورند، طول عمر مستبد هم به همان نسبت بیشتر می‌شود.
…روش‌هایی که قدرت‌ها برای «رام کردن» ملت‌ها و به سکوت و سکون و انفعال نشاندن جامعه به‌کار می‌برند، مشابه همان روش‌هایی است که علیه زندانیان سیاسی به‌کار برده می‌شود. در واقع بدین ترتیب، همان اختلالات در تنظیمات طبیعی ترشحات سلول‌های عصبی ملت ما، باعث شده همان عارضهٌ احساسی-روانی-روحی-عاطفی  که در یک زندانی سیاسیِ «شکسته» یا «بریده» می‌افتد، در یک حداقل لازمی از ما ایرانیان هم ایجاد شود. به این دلیل است که این رژیم توانسته بیش از چهاز دهه، بر اریکهٌ قدرت دوام یابد! به این هموطنان هم نباید با دیدهٌ قضاوت‌مندانه نگریست.
…بدون تلاش برای غنای وژدانِ عمومیِ فردی برای وژدانِ عمومیِ فردیِ اختیارمدار و مختار و خودانگیخته، نمی‌توانیم وژدانِ عمومیِ همگانی را غنی نماییم. برای ساختن سرنوشت‌های خوب و خوب‌تر، باید در جنبش و جوشش برای وژدانِ عمومیِ همگانیِ اختیارمدار و مختار و خودانگیخته باشیم! نفی سلطه و سلطه‌سالاری! پذیرش حقوق‌سالاری! مردم‌سالاری!
…برای رهایی از این سرنوشت فاجعه‌آمیز، باید اول از خود شروع کنم، باید اول از خود شروع کنیم! تا تغییر نکنم، نمی‌توانم تغییر بدهم! تا تغییر نکنیم، نمی‌توانیم تغییر بدهیم! برای ساختن سرنوشت‌های خوب و خوب‌تر، وژدان عمومی فردی و وژدان عمومی همگانی باید غنی شود، یک پارادایم شیفت!​

صدارت- روانشناسی انفعال، آسیب احساسی-روانی بیشتر بخوانید »

صدارت- پذیرش سلطه‌گری! نقشِ برجستهٌ سلطه‌بران در پویاییِ ساختارِِ استبداد!

……….تحولات اجتماعی و سیاسی دهه‌های اخیر ایران، نشان‌دهنده فراز و نشیب‌هایی در میزان باور جامعه به اصالت قدرت، و در نتیجه سلطه‌پذیری و سلطه‌بری بوده است.

در سال ۱۳۸۸، باور به اصالت قدرت، و ناباوری به خود و حقوقِ حقهٌ خود، باعث شد که جامعه، یا حداقل بخش‌هایی از مردم، فکر کنند که «…از ما که کاری ساخته نیست!… ما که نمی‌توانیم کاری بکنیم!». این تفکر، باعث شد تا به جای اتکا به خود، تلاش برای اصلاح درونی رژیم از طریق ورود به ساختار (یعنی تکرار همان اشتباه که در سال ۱۳۷۶ با انتخاب آقای خاتمی صورت گرفت!)، دنبال شود. در نتیجه، حتی به‌جای شعارِ حقوقیِ «حق من کو»، شعار و مطالبهٌ جنبش نیز به «رأی من کو» تقلیل یافت! این باور به اصالت قدرت، به مقامات اجازه داد تا با توحشِ بیشتری به سرکوب و تجاوز حقوق بپردازند. این پیام مردم مبنی بر باور به اصالت قدرت، به قدرت (به رژیم) این پیام را داد که ما احقاقِ حقِ اعمالِ حاکمیتِ ملی خود را نمی‌خواهیم! تو بمان! ولی در «انتخابات» مهندسی نکن، و رای من را از صندوق بیرون بیاور! در نتیجه دستور رژیم هم به قوای سرکوب این بود: …مردم به من (به رژیم) می‌گویند تو بمان! پس توی مامور ضد شورش، و توی بسیجی بزن و بگیر و ببر و بکش! تو ماموری برای «حفظ نظام» که در واقع خواسته همین مردم بنا بر شعارشان است!

در سال ۱۴۰۱ جنبش خودجوش به اعتراض قتل مهسا امینی، خوب شروع شد و خوب پیش می‌رفت، تا موقعی که به مردم باورانده شد که برای تغییر وصعیت فاجعه‌بار امروز، از خودِ ما کاری ساخته نیست، و باید از قدرت‌ها کمک و پشتیبانی بگیریم!

بلافاصله پس از قتل مهسا امینی، نسل جوان («دهه هشتادی‌ها») از خود رشد کیفی و کمی چشم‌گیری نشان دادند و توسری خوردن و پذیرش سلطه را قبول نکردند. در ابتدا، این جنبش به صورت خودجوش و خودانگیخته تجمعات را شروع کرد، و اعتراضات را پرتعدادتر کرد، تا جایی که کنترل از دست سرکوبگران خارج شد. با این حال، متأسفانه، یک حداقل لازم از جامعه ایرانی مجدداً با باور به اصالت قدرت، به وابستگان به قدرت روی آورد. این گروه، با عدم اعتماد به نفس فردی و عدم اعتماد به نفس ملی، و عدم اعتقاد به حقوق ذاتی انسان، خود به حقِ استقلالِ خویش تجاوز کردند، و با رفتن به زیر بیرق پهلوی و شرکا (وابستگان به قدرت‌های خارجی) اجازه دادند آنها ظرف چند ماه ما مردم را زمین‌گیر کنند، و جنبش از از جوشش بیاندازند. جنگ روانی با«توئیت‌گیت» (بازیِ کودکانهٌ بی‌مزهٌ توئیت زدن هم‌متن و هم‌زمانِ پهلوی و شرکا، دقایقی بعد از نیمه‌شب ۳۱ دسامبر ۲۰۲۲ برابر با ۱۰ دی ۱۴۰۱ یعنی سالِ نوی میلادی!) شروع شد. سپس با ادامهٌ انفعالِ ما مردم، رسوایی‌هایی نظیر «وکالت‌گیت» (در دی‌ماه ۱۴۰۱ – ژانویه ۲۰۲۳) و «منشورِ مهسا گیت» (اسفند ۱۴۰۱ – مارچ ۲۰۲۳ میلادی) را در پی داشت.

«پنجاه و هفتی‌ها» به خود باور داشتند! برای راه حل، از طریق قدرت‌های داخلی (اصلاحات رژیم ولایت پهلوی توسط شاپور بختیار)، و یا از طریق قدرت‌های خارحی (نه شرقی، نه غربی)، و یا از طریق مبارزات قهرآمیز (مجاهدین و چریک‌ها و پیش‌مرگه‌ها و…) عمل نکردند! بن‌بستِ سرنوشت را نپذیرفتند! جبر را نپذیرفتند، جبر زندگی زیر یوغ ولایت پهلوی را نپذیرفتند، ثابت کردند که مجبور نیستند، بلکه مختارند!

«…گفت توبه کردم من از جبر ای عیار— اختیار است، اختیار است، اختیار!…»

بعد از تجربهٌ جنبش ۱۴۰۱،…….

صدارت- پذیرش سلطه‌گری! نقشِ برجستهٌ سلطه‌بران در پویاییِ ساختارِِ استبداد! بیشتر بخوانید »

‎گروگانگیری-۱۹۷۹۱۱۰۴ تا ۱۹۸۱۰۱۲۰ - زمان بالا رفتن دانشجوها از دیوار سفارت-بنی‌صدر ایران گروگان امریکا-خمینی، انقلاب دوم

صدارت- طرحِ امریکاییِ گروگانگیری: راهکارِ موفقِ امریکا برای خنثی‌سازیِ انقلاب ایران و حذف خادمان ایرانی

 گروگان‌گیری طرحی بود که:
۱-در امریکا (از جمله توسط هنری کیسنجر، و دیوید راکفلر، و اشرف پهلوی) ریخته شد؛ و 
۲-توسط رابط/رابطانی که هنوز نامشخص هستند (گر چه در این رابطه اسمی از موسویِ خوینی‌ها آورده شده) به ایران آورده شد؛ و 
۳-در ایران توسط «دانشجویان پیرو خط امام» اجرایی شد.
کیسینجر و شرکا صدور اجازهٌ ورود محمدرضا پهلوی به امریکا را به کارتر تحمیل کردند، که با جریحه‌دار کردن احساسات ایرانیان و افزایش خشم آن‌ها علیه دخالت‌های امریکا در امور داخلی ما، زمینه روانیِ حملهٌ دوباره به سفارت امریکا را فراهم کنند،
قرار بر این بود که بعد از حمله به سفارت، اشغال‌کنندگان مانند دفعهٌ اول بعد از یکی دو روز، محل را ترک کنند. بنا نبود که ۵۲ عضو سفارت امریکا را برای ۴۴۴ روز به گروگان نگه دارند.
رئيس جمهور امریکا کارتر، و رئيس جمهور ایران بنی‌صدر از همان ابتدا، به طریق قانونی و از راههای متداول دیپلوماتیک، تلاش داشتند گروگان‌ها در اسرع وقت، آزاد شوند و به امریکا باز گردند،
دورهٌ ریاست جمهوری کارتر در ژانویه ۱۹۸۰ تمام می‌شد. در سال ۱۹۷۹، جیمی کارتر از حزب دموکرات، و رونالد ریگن از حزب جمهوری‌خواه، فینالیست‌های مبارزات انتخاباتی برای کاخ سفید بودند. انتخابات برای ریاست جمهوری، در ماه نوامبر برگزار می‌شود.
وقایع و اتفاقاتی که در ماهها و هفته‌های آخر سال مبارزات انتخاباتی می‌افتند، تاثیر فراوانی در نتیجهٌ انتخابات می‌گذارد. در این رابطه ماه اکتبر به‌ویژه خیلی مهم است. وقوع و یا عدمِ وقوعِ اتفاقاتِ غافل‌گیر کننده در این ماه، به «اکتبر سورپرایز» معروف شده است.
کارتر می‌دانست که اگر بتواند گروگان‌ها را تا ماه اکتبر ۱۹۷۹ آزاد کند، انتخابِ مجدد خود را تضمین کرده است. وی تمام تلاش خود را در این زمینه انجام داد تا با وقوعِ آزادی گروگان‌ها و حل بحرانِ گروگان‌گیری، «اکتبر سورپرایز» را به نفع خود تمام کند. 
ریگن هم می‌دانست که اگر بحرانِ گروگان‌گیری تا اکتبر-نوامبر ۱۹۷۹ حل نشود، برندهٌ انتخابات ریاست جمهوری وی خواهد بود. او هم تمام تلاش خود را انجام داد که با عدمِ وقوعِ آزادی گروگان‌ها و ادامهٌ بحرانِ گروگان‌گیری، با بی‌کفایت و بی‌لیاقت نشان دادن کارتر در افکار عمومیِ امریکا، «اکتبر سورپرایز» را به نفع خود تمام کند.
ریگن و شرکا برای به تاخیر انداختن آزادی گروگان‌ها، به بنی‌صدر مراجعه کردند، و با قول قرارهایی او را تطمیع کردند. بنی‌صدر شرکت در این معاملهٌ پنهانی و این عمل غیرِ قانونی و خلاف حقوق را نپذیرفت.
در نتیجه، ریگن و شرکا به مخالفان بنی‌صدر یعنی خمینی و شرکا و بهشتی و رفسنجانی و خامنه‌ای و برخی اعضا حزب «جمهوری اسلامی» مراجعه کردند، و با استقبال آن‌ها از شرکت در این معاملهٌ پنهانی و این عملِ غیرِ قانونی و خلافِ حقوق، ننگ شریک جرم شدن ریگن و شرکا را پذیرفتند. آن‌ها به این معامله ننگ‌آمیز، به عنوان موقعیتی برای تخریب بنی‌صدر و تضعیف ریاست جمهوری می‌نگریستند، و حتی کفتند که از گروگان‌ها به عنوان یک «آتو» علیه بنی‌صدر استفاده می‌کنند. تخریب و ترور شخصیت بنی‌صدر، از همان اوایل انقلاب شروع شده بود وقتی که خمینی به پاریس رفت، بیشتر هم شد. به‌طوری که او را حتی در ابتدا در «شورای انقلاب» منصوب نکرده بودند. این تخریب و ترور شخصیت بنی‌صدر، از زمانی که وی نامزد مقام ریاست جمهوری شد، اوج گرفت. بهشتی گفته بود: «…یا انتخابات انجام نمی‌شود، و یا اگر بشود بنی‌صدر رئیس جمهر نخواهد شد…» این تقابل‌ها که البته در واقع به ضرر ایران و ایرانیان بود، در دوران جنگ صدام هم ادامه داشت به حدی که گفتند: «اگر نصف ایران هم برود، بهتر از این است که بنی‌صدر (فرماندهٌ کل قوا) در جنگ پیروز شود!…» و با کودتای خرداد ۱۳۶۰، تدابیر موفق او را برای پایان جنگ، متوقف کردند، و در نهایت جنگ فاجعه‌آمیز، نزدیک به ۸ سال طول کشید.

صدارت- طرحِ امریکاییِ گروگانگیری: راهکارِ موفقِ امریکا برای خنثی‌سازیِ انقلاب ایران و حذف خادمان ایرانی بیشتر بخوانید »

ریگان، Reagan آزادی گروگانها در زمان سوگند-خروج گروگانها از ایران طوری هماهنگ شده بود که درست هنگام مراسم تحلیف باشد

صدارت- برخی مطالب در رابطه با بحران گروگان‌گیری اعضای سفارت امریکا در تهران

برخی مطالب در رابطه با بحران گروگان‌گیری اعضای سفارت امریکا در تهران [به‌تاریخ ۱۳ آبان ۱۳۵۸ (۴ نوامبر ۱۹۷۹) تا ۳۰ دی ۱۳۵۹ (۲۰ ژانویه ۱۹۸۱)]:

برای به بی‌راهه کشاندن انقلاب، برای اینکه مردم سایر کشورهای زیرسلطه هوس انقلاب نکنند، قدرت‌ها دست به دست هم داده و بی‌ثباتی‌سازی‌های و بحران‌هایی را ساخته و پرداخته و به ایران و ایرانیان تحمیل کردند. در این رابطه، چند ابربحران، مسیر انقلاب را به ضدِ آن مبدل نمود، فاجعه‌ای که امروز شاهد آن هستیم.

 اولین ابربحران، جمله به سفارت امریکا، و به گروگان گرفتن اعضای آن به مدت ۴۴۴ روز بود. این بحران به شکلی مدیریت شد که تلاشهای کارتر، ریاست جمهوری امریکا از یک سو، و بنی‌صدر، ریاست جمهوری ایران از سوی دیگر، توسط ریگان و شرکا و خمینی و شرکا خنثی شد. گروگانها را که در چندین محل در شهرهای مختلف ایران و دور از هم نگه داشته شده بودند را به تهران آوردند و ساعت‌ها در هواپیما به انتظار نشاندند، تا آنها را طبق توافق، درست موقعی از ایران خارج کنند که رونالد ریگان در واشنگتن در مراسم تحلیف ریاست جمهوری بود.

از آأن موقع، اسنادی منتشر شده‌اند که در این سایت جمع‌آوری شده‌اند. برخی از آن‌ها از این قرارند:

صدارت- برخی مطالب در رابطه با بحران گروگان‌گیری اعضای سفارت امریکا در تهران بیشتر بخوانید »

نفی وابستکی (تجاوز به حق استقلال) و وابستگان (متجاوزان به حق استقلال)

صدارت- افزایش خطر تکه‌پاره شدن ایران، خطراتِ بالقوه افکار «اتنیکی» و «فدرالیسم»، افزایش خشونت‌گستری‌ها در منطقه

جنبش شهریور ۱۴۰۱، معروف به جنبش «زن، زندگی، آزادی» (یا جنبش مهسا/ژینا)، یک رویداد بسیار بزرگ و ارزشمند بود که رسانه‌گران دلیر، خانمها الهه محمدی و نیلوفر حامدی، اطلاعات آن را یافتند (احقاقِ حقِ اطلاع‌یابی) و با جان و دل به آگاهی مردم ایران رساندند، (احقاقِ حقِ آگاهی‌رسانی). این جنبشِ خودجوش مسیر مطلوبی را طی می‌کرد و با استقلال، هر چه فراگیرتر می‌شد. تا اینکه قدرت‌سالاران، اعم از داخلی و خارجی، در ابتدا لازم دیدند که به حق استقلال تجاوز کنند، و پای وابستگان را به میان آوردند. با شعار «رضا شاه روحت شاد» در چند خیابان، برای باری دیگر حرمت وابستگی شکسته شد. شعاری که در ابتدا در زمان روحانی، و با هدف چوب لای چرخ «ریاست جمهوری» گذاشتن، توسط علم‌الهدی و رئیسی در مشهد ساخته و پرداخته شده بود.
این جنگ روانی، منجر به سلسله‌ای از رویدادها شد، از جمله ماجرای رسوای «توییت گیت» و «وکالت گیت»، و در انتها «منشور مهسا گیت» در واشنگتن امریکا. افرادی که به سمت این چهره‌ها که پندارشان قدرت‌مکان بوده و وابستگی خود به قدرت‌ها را پنهان نکرده‌اند (نظیر سفر به اسرائیل و دیوار ندبه)، متمایل شدند، بعد از مدتی متاسفانه خود را با دست خود به «مهره‌های سوخته» مبدل کردند. این افراد، که از جمله شامل برنده جایزه صلح نوبل، تجزیه‌طلب، فوتبالیست، هنرمند، فعال «حقوق بشر» و رسانه‌گر بودند، جهت‌گیری خود را به سمت یک فرد قدرت‌مدار و وابسته گرفتند و در نتیجه سوختند. 
هر کسی به پهلوی نزدیک می‌شود، چه جامعه سیاسی و چه «مردم معمولی»، دیر یا زود خود را در یک مهرهُ سوخته ناچیز می‌کند!
تحلیل ظریف‌تر به بیراهه رفتن آن جنبش نشان می‌دهد که یکی از ضعف‌های اصلی آن در شعار محوری‌اش نهفته بود. در حالی که شعار، «زن، زندگی، آزادی» بود، آنچه از آزادی جدا نیست، استقلال است. اگر شعار، «زن، زندگی، استقلال، آزادی» بود، کمتر در معرض سوءاستفاده قدرت‌سالاران داخلی و خارجی قرار می‌گرفت.
تهدید جنگ و گفتمان تجزیه‌طلبانهٌ «اتنیکیِ» فدرالیسم
همزمان با ضعف‌های داخلی جامعه سیاسی، تهدیدهای خارجی علیه تمامیت ارضی ایران رو به افزایش است. باید به تحلیل ظریف‌تر توجه نمود، و از تکرار آن تجربهٌ تلخ، پیش‌گیری کرد. نباید اجازه داد که باری دیگر حرمت استقلال شکسته شود، و این بار، با جنگ روانی و غوغاسالاری و پروپاگندا، با میدان دادن به خشونت‌گستران و وابستگان، باز هم به حق استقلال تجاوز شود. نباید اجازه داد که با مطرح کردن کلیدواژههایی چون «ملیت»، یا «قوم»، یا «اتنیک»، یا «فدرالیسم» باز هم به هموطنان ساکن مناطق مختلف وطن، از جمله ساکنین مناطقی چون بلوچسالن و خوزستان و آذربایجان و گوردستان، باز هم توسط احزاب تجزیه‌طلب و مسلح و خشونت‌گستر، «ظلم مضاعف» اعمال شود! فدرالیسم برای به هم پیوستن برخی سرزمین‌ها مطرح شد، و ممکن است برای برخی کشورها تصمیم خوبی بوده باشد. 
ولی مطرح کردن فدرالیسم برای ایران، کوبیدن نعل وارونه است! و نه برای به هم پیوستن برخی سرزمین‌های جدا از هم، بلکه برای تجزیه و تکه‌پاره کردن میهن، و تجزیه و جدا کردن قسمت‌هایی از سرزمین ایران است! بیراهه‌ای درست مانند پهلوی و توئیت زدن و وکالت دادن و منشور مهسا امضا کردن! بیراهه‌ای که عمر رژیم ملاتاریا را طولانی‌تر خواهد کرد و سپس عواقبِ بسیار فاجعه‌باری را در پی خواهد داشت.

صدارت- افزایش خطر تکه‌پاره شدن ایران، خطراتِ بالقوه افکار «اتنیکی» و «فدرالیسم»، افزایش خشونت‌گستری‌ها در منطقه بیشتر بخوانید »

صدارت- استقلال! و باز هم استقلال! و باز هم با تاکید استقلال!

…جریان‌هایی که به اجنبی مراجعه می‌کنند؛
به این دلیل است که پایگاه مردمی ندارند، حتی در «اتنیک» ادعاییِ خودشانپایگاه مردمی ندارند؛
و به این دلیل که پایگاه مردمی ندارند، مجبورند به جنگ و مبارزات قهرآمیز و خشونت‌گستری متوسل شوند؛
و به همین دلیل باید بیشتر متکدیِ قدرت‌ها بگردند،
و به این دلیل خود را ناچار می‌بینند از رسانه‌های انیرانیان و یا انواع رانت‌های رسانه‌ای استفاده کنند تا به زور پروپاگندا و جنگ روانی برای خود طرفدار پیدا کنند، و به این وسیله به سایر مردم بباورانند که از «ملیت» و یا «اتنیک» خاصی نمایندگی دارند؛ و به این دلیل که حتی در میان «ملیت» و یا «اتنیک» ادعایی خود طرفداران چندانی ندارند، در گفت‌وگو ناتوان‌اند،
و در نتیجه بعد از به‌راه انداختن انواع جبهه‌های جنگ روانی، چاره‌ای ندارند به‌جز تن ندادن به هیچ دعوتی برای بحث آزاد، و ادامهٌ انواع خشونت‌ها و مبارزات قهر‌آمیز!
پهلوی هم از همین جنس است، و خواهان انواع ادامهٌ انواع خشونت‌ها علیه ایران و ایرانیان! انواعِ خشونت‌های سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی علیه ایرانیان و البته خشونت‌های فیزیکی و دریوزگی از رژیم اسرائیل و امریکا برای انواع تجاوزها به ایران و ایرانیان، تا رسیده است به حملهٌ نظامی به میهن ما!
حال بعد از آن‌که به علت دفاع پیروزمندانهُ مردم (به‌خصوص هموطنانی که احزاب  «قومی» و «اتنیکی» بر آن‌ها منت گذاشته و آن‌ها را در «قوم» و «اتنیک» ‌خود راه می‌دهند!) از خود در رابطه با تزویر «فدرالیسم ’قومی‘» هم تیرشان به سنگ خورده، حالا به «فدرالیسم جغرافیایی» یا «فدرالیسم اقلیمی» و یا «فدرالیسم استانی» پناه آورده‌اند. (البته بعد از تلاش برای تجزیهٌ عراق با جدا کردن «اقلیم کردستان» از آن، واژه «اقلیم» را کمتر به‌کار می‌برند! در آن رسوایی، هیچ کشوری حاضر نشد آن اقلیم جدا شده را به رسمیت بشناسد، هیچ کشوری به غیر از؟؟؟  بله صد البته به غیر از رژیم اسرائیل!!!) 
توجه!:
پرسیدنی یک سوال مهم است که در «فدرالیسم جغرافیایی» واقعا مرز بین «جمهوری کردستان» و «آذربایجان» و »عربستان» یا «الاحواز» از کجا شروع، و به کجا ختم می‌شود؟ آیا بر سر این مهم میان مبلغان «فدرالیسم جغرافیایی» و یا «فدرالیسم استانی» بحث و توافقی بوده است؟ آیا مردمِ این «اقوام» حق ندارند از حالا بدانند که حد و مرز کشور آیندهٌ آن‌ها چیست و کجاست؟ اگر مذاکراتی برای تعیین مرزها وجود داشته، با سابقهٌ اسلحه‌کِشی و آدم‌کُشی که در بین بعضی از این احزاب با احزاب رقیب، و حتی بین اعضای حزبِ خودشان، شاهد بوده‌ایم، آیا این مباحثات دوستانه و روا دارانه و خشونت‌زدایانه و متمدنانه بوده است؟ آیا مقامات و رهبران این احزاب «اتنیکی» اعضای «اقوام» را قابل می‌دانند که این بحث‌های بسیارمهم که سرنوشت آن‌ها و نسل‌های بعد از آن‌ها را تعیین می‌کند را در علن مطرح و از آن‌ها نظرخواهی کنند؟ یا اینکه آن‌ها هم چون پهلوی می‌خواهند حتی به‌زور مردم را به دروازه‌های تمدن بزرگ ببرند! و یا چون خمینی می‌خواهند مردم را حتی به زور به بهشت ببرند!؟ خیر! آنها این توهم را دارند که «…مردم مهم نیستند، تشکیلات و احزاب مهمند…» و یا «…هر چی احزاب بگویند، مردم به‌دنبال آنها می‌دوند…» یعنی همان توهم ولایت مطلقه پهلوی و ولایت مطلقهٌ فقیه! ولی این قدرت‌مدارانِ متجاوز به حقِ ذاتیِ استقلال می‌گویند اگر آن‌ها بکنند بد است، ولی اگر من بکنم خوب است، چرا که برای دموکراسی می‌کنم و هدف، هر وسیله‌ای را توجیه می‌کند!!

صدارت- استقلال! و باز هم استقلال! و باز هم با تاکید استقلال! بیشتر بخوانید »

پیمایش به بالا